تبليغاتX
داستان دنباله دار عشــــق

داستان دنباله دار عشــــق

چه خبر بابا؟ :)

 

عجب آدم تنبلی بودم که این همه مدت نیومدم گرد گیری کنم اینجا رو

 

پ.ن۱: سلام به همه

پ.ن۲: گفتم عوض کنم قالبو که حسابی از خجالت اینجا در بیام

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390 ساعت 16:49 توسط شــــادان |


اولین شروع

 

سلام

سلام

سلااااااااااااااااام

سال نوی همه مبارک....خوبین؟ امیدوارم باشین.

ببخشید که یه مدت پیدام نبود...گیر اسباب کشی و اینا بودم.تقریبا" تمام شد.الآن به طور جدی دنبال کارم،پيدا كنين واسه م ديگه

راستی میدونید کدوم آموزشگاه زبان دوره های Topnotch رو برگزار ميكنه؟ اهواز اين دوره ها شركت كردم و اينجا اكثرا" اينتره؛من تاپ ميخوام

ممنون ميشم يه ندا بدين....بوستون دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 ساعت 18:32 توسط شــــادان |


اینجوریاس

سلاااااااااااااااام...احوال شما؟

خوب و خوش و سلامت باشید دیگه...سال نو هم پیشاپیش مباااااااااارک.

از اونجایی که این روزا دسترسی به اینترنت سخته واسه م و تا قبل از اسباب کشی واسه ارتباط با شما هی باید بیام کافی نت،و از اونجایی که خیلی ها هنوز ازم رمز داستان قبلی رو می خوان،همین جا و از طریق همین تریبون رمز رو تقدیم حضور  اون دوستها می کنم باشد که همه رستگار شویم و بنده هم عاقبت به خیر

مراقب خودتون باشید....می بوسم روی ماهتون رو

 

رمز بعضی پستها هست  ۹۱۹۱۹۱

و بعضی پستها هست ۱۳۱۳۱۳

موفق باشید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ساعت 11:8 توسط شــــادان |


تشکر

 

سلام....سلام به همه.ممنون بابت همراهیاتون...بابت ابراز همدردیتون..بابت ابنکه هستید...

با مهربونی هستید...مدیون همراهیاتونم...مدیون بودنهاتون...مثل همیشه...

می بوسمتون.

هفته ی آینده با پست جدید کنارتونم

 

لینک رای گیری  انتخاب یکصد وبلاگ نویس زن

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 ساعت 19:32 توسط شــــادان


من اینجام

سلام.

دلم تنگ شده بود براتون،زیاد. ببخشید که این همه نبودم.که نگران کردم بعضی دوستامو.

شدم ماركوپولو.اصفهان بودم و در حال حاضر تهرانم تا اطلاع ثانوي.

با ايرانسل كانكت شدم و متاسفانه وقت تاييد كامنتها رو ندارم اما مي خونم همه رو.

دوستايي كه رمز خواستن مي تونن از پريناز بگيرن.زحمتش با تو پرينازم تا برم به كافي نت درست حسابي.

پريناز بانو

 

ممنون همه تونم.....پريناز....سونيا....بهار.... و همه خلاصه.

داستان جديد رو از كافي نت به روز مي كنم.

فداي مهربونياتون.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389 ساعت 22:21 توسط شــــادان |


:)

 

سلام به همگي.

روزاي بدي رو سپري ميكنم....خب مطلقا" بد نيست؛اما فعلا" كفه ي سنگين ترازو،كفه ي بدي هاست.....بهتره بگم سختي ها.

اين هفته مسافرم.از اونجايي كه يه كم زيادي آسوده خاطرم،دير رفتم سراغ خريدن بليط..بعدم كه از اين آژانس به اون آژانس سر زدم،جواب اين بود كه اولين جاي خالي روز جمعه ست.خب من چهار شنبه بايد برم....بايد.....به همين خاطر وقتي متصدياي فروش بليط قيافه ي در همم رومي ديدند پيشنهاد مي دادند حالا كه عجله دارم و طفل معصومي هم هستم چهار شنبه عصر پاشم هلك هلك برم فرودگاه شايد واسه پرواز 8:30 شب بهم جا بدند،خصوصا" اينكه جاي زيادي هم نمي گيرم.نهايتش اينكه اگه پرواز نشد برم ترمينال و با اتوبوس راهي شم.

واسه م دعا كنين و ترجيحا" دعا كنين آسموني برم وترجيحا" تر دعا بفرمايين اگه پريدم به سلامت بشينم زمين....بلاخره تنها كه نيستم.....كلي مسافريم....گناه داريم ما طفل معصوما...

مراقب خودتون باشيد....زياد مراقب باشيد....از سفر با دست پر بر مي گردم .........قول مي دم....بعد از 10 روز الي دو هفته.

مي بوسمتون و مديون همراهياتونم....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389 ساعت 22:35 توسط شــــادان |


بیانیه ی سوم

 

 

سلام

 

این کامنت رو بخونین بچه ها..... از جانب خواننده ی خاموش همیشگی.

 

سلام
بسیار داستان فانتزی و غیر واقعی بود. توصیفهای بسیار اغراق آمیز و شوخیهای بی مزه و داستان بی محتوا که اول تا آخرش هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. رمزها را هم بر ندار عزیز جان کاملا واضح و معلوم است که در قسمتهای رمزدار چه گذشته. ضمنا به نظر من چند تا رمان زیبا و محکم هم بخوانی بد نیست. اینقدر رمانهای ر.اعتمادی و سایر رمان نویسهای ایرانی در پیت را خوانده اید که الان این داستان شده برایتان جذاب!!!
قصد نا امید کردنتان را ندارم ولی بهتر است در کار بعدی اینقدر خواننده را کم شعور و بی سواد و رمان نخوانده تصور نکنید. ضمنا همه مردم هم عاشق فیلمهای هندی نیستند!

 

 

 

عليك سلام.

داستان" بسيار" فانتزي و غير واقعي بود؛اين اولا"(هم تاثيرگذار تر ميشه جمله و هم از نظر نگارش صحيح تر!)

دوما" قسمتهاي 6 يا 7 بود كه اولين كامنت شما رو خوندم.كامنتي دقيقا" به اين مضمون:

سلام
در مورد خواننده خاموش یه کمی بی انصافی
همه تمایل به کامنت گذاشتن ندارند مخصوصا و مخصوصا در وبلاگی که روند داستانی داره . شما چطور توقع کامنت و نظر دارید؟ مگه آدم وقتی یه کتاب داستان میخونه هی نظر راجع بهش میده؟ حالا اگر وبلاگت بحثهای اجتماعی و قابل اظهار نظر مطرح میکرد و یا اینکه نظر افراد در روند وبلاگ اثر گذار بود باز یه چیزی ولی درباره چه چیز داستان میخوای اظهار نظر کنیم جز اینکه بگیم به به و چه نثر شیوایی و قسمت بعدیشو کی میزاری و از این حرفها..... نکته مشتاق شنیدن همین حرفها هستی؟

 

 

حالا اينكه شخص شخيصي مثل جنابعالي بعد از گذشت 6 قسمت چطور متوجه ي فانتزي بودن داستان نشده و ادامه داده الله اعلم!

و اما در مورد رمزها و اينكه بنده چه كاري خواهم كرد به خاطرندارم ازشخص شما نظر خواشته باشم!(اما يادم مياد خواسته بودم خاموش ادامه بديد) هرچند مطمئنم رمز رو داشتين و با خوندن اون قسمتها تو فانتزي هاي خودتون غرق مي شديد!(جنس شما جماعت جا نماز آب كش رو بنده خوب ميشناسم،هه! مگر نه اينكه گفته بوديد با رمزدار كردن مخالفيد؟! فراموش كرديد؟ از شما بعيده!)

سوما" سطح شعور آدمها رو شما تعيين مي كنيد؟ اصلا" من نمي دونم اين تركيب"سطح شعور سطح شعور" چه عبارتيه كه ورد زبون يك مشت تازه به دوران رسيده شده؟ در مورد رمانهاي خارجي شما رو در اون حد نمي بينم كه بخوام از كتابهايي كه خوندم اسم ببرم! اهل افاده هم نيستم شكر خدا! ترجيح ميدم داشته هامو براي خودم نگه دارم و مثل واعظاني چون شما در محراب و منبر جلوه نكنم!

ضمنا" محض اطلاعتون رمان خوب ايراني هم كم نداريم! (زشته از شماي ايراني كه اين روندوني)

و يك اعتراف بنده تا به حال رماني از ر.اعتمادي نه خوندم و نه ديدم!(بيشتر به سن شما ميخوره تا من)

نا اميد؟ قصد نا اميد كردن من؟ اين اولين جك امروزم بود!

شما كاره اي نيستي كه بتوني اين كار رو انجام بدي.

شرط مي بندم داستان روبا همه ي جزئياتش با دل وجون خوندي-خصوصا" قسمتهاي رمز دار-(گفتم كه جنس شما رو خوب مي شناسم)

كاش اجازه داشتم كامنتهاي خصوصي بچه هايي كه رمز خواسته بودند را عمومي كنم تا بعضي ها بدانند چه كساني دنبال خواندن اين داستان بوده اند.چه كساني با چه وبلاگ هايي.(گاهي به ذهن استراحت دادن بد نيست چه با گوش دادن به آهنگي كه شما حتما" سخيفش مي دانيد چه با خواندن اين دست رمانها و چه.......)

و اما در مورد فيلم هندي.ظاهرا" در اينمورد واقعا" بي سواد تشريف داريد.

امروزه هند يكي از غول هاي فيلمسازي دنياست و نميشه پيشرفتش رو نا ديده گرفت.امثال شما با شنيدن اسم فيلم هندي بايد هم به ياد درخت و آواز و زن و.....بيفتيد.

شما اصلا" بگو شعور ملت صفر آخر به جنابعالي چه ارتباطي دارد؟ حتما" بايد خودي نشاندهيد كه آهاي من آخر مطالعه هستم و من چيز مي خوانم ومن شعورم بالاست و ....

خوب است شما كمي احترام گذاشتن به شعور جمع را ياد بگيريد.حق توهين به خواننده هاي من را نداريد.بفهميد اين را جناب سطح شعور بالا!

و اينكه هرگز قلاده به گردن شما ننداختم كه آهاي خواننده ي خاموش هميشگي بيا و اين داستان را بخوان جان من!

هرچند شما آنقدر مشتاق نشان مي دهيد كه با داستان هاي بعدي باز هم شاهد حضور خاموش اما پر رنگتان در صحنه خواهيم بود!

شما از آن دست موجوداتی هستید(دقت کنید نمیگویم انسان ها) که دو نقاب دارند.اولی را صبح تا شب می زنند و نصیحت می کنند و دومی را شب تا صبح میزنند و کسی را میخواهند که خودشان را نصیحت کند! بردارید یکی از این نقاب های حال به هم زن را خواهشا"!

 

 

نظرات پست قبل رو سر فرصت تاييد خواهم كرد.ممنون از همه تون. بابت اين پست ايراد تايپي اگر بود ببخشيد....ذهنم درگير ديشبه هنوز.... به دعاتون نیاز دارم....

تمام دوستانی که پست قبل کامنت گذاشتن و رمز خواستن سر فرصت می دم بهشون،تا شب اگه بشه.

 

و اینکه كامنتدوني بازه بچه ها.

شايد باز هم امثال اين شخص اينجا حضور داشته باشه.اوكي شما هم بفرماييد:

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389 ساعت 15:16 توسط شــــادان |


...........

 

       

Last night I did a bad job & now I am sad, I am so sad...

 

 

                                  

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389 ساعت 3:0 توسط شــــادان


قســـــمت.....

 

پيش نوشت:پسورد بي پسورد،يا علي توكل به خودت

  في.ل.ت.ر ميلتر شدم ميدونين كه...بياين اينجا  http://shaadaann.blogfa.com/

 

 

  خودشو بهم چسبوند:
-برای همیشه.........تا هستم....مال تو هستم........
کنار گوشش زمزمه کرد:
-عزیزم...
جون دلم....
بسختی خودمو فشار دادم بهش:
اختیار از دستم خارج شده بود...عشق و شهوت در هم آمیخته بود.....اونقدر میخواستمش که میخواستم از خودم بگذرم....میخواستم یکی بشم باهاش...میخواستم هستیمو تقدیمش کنم.....بهش آویختم و لبهاشو به شدت بوسیدم بطوریکه نفسم بند اومد...کامران در من پیچید و زمزمه کرد:
-عشق من....
نفس نفس زدم:
-کامران....
جون دلم.........خوشگل کامران...
داشتم دیوونه میشدم..کلافه بودم...اون از من بدتر بود
کامران باز چرخید...منو خوابوند...کنارم دراز کشید و بی اینکه لمسم کنه سرشو بالا آورد و توی چشمهام خیره شد.....نگاهمو در نگاهش دوختم....با زبان نگاه با هم حرف زدیم....توی چشمهاش حرارت بود...زندگی بود...عشق بود....شور بود....مستی بود...خوشی بود...لذت بود....آنچنان نگاهش جادو میکرد که خودمو بدستش سپردم...
روم خم شد و به نرمی بوسه ای بر لبانم زد.....سرش رو بالا گرفت و دوباره توی چشمهایم خیره شد و زمزمه کرد:
-عشق من.....
با تمام وجودم جواب دادم:
-جون دلم.....
-آماده ای؟
میدونستم منظورشو.....میدونستم چی میخواد...چیزی که خودمم میخواستم ولی از اینکه ازم پرسید غرق لذت شدم...چشمهامو بازو بسته کردم و سرمو تکون دادم....به گوشه ی لبم بوسه زد و باز نجوا کرد:
-مطمئنی عزیزم؟........دلم میخواد با همه ی وجودت بخوای....نه اینکه این شورو حرارت من باعث شده باشه....
سرانگشتمو روی لبش گذاشتم:
-مطمئنم عزیز دلم....هیچوقت از چیزی اینقدر مطمئن نبودم.....
با حرف من چشمهاش نمناک شدند...دست چپمو توی دست گرفت...فشرد......بالا گرفت و بر پشت دستم بوسه زد:
-مرسی عشق من....ممنون عزیزم ....از این حس زیبات....از این اعتمادت ...از این غروری که بهم دادی....هیچوقت یادم نمیره شفق...هیچوقت....
توی دلم فریاد کشیدم:
-اوه خدایا........ممنونم.....خدایا...خدایا....سپاسگزارتم.....خدایا... من امشب خوشبخت ترین زن زمینم.....خدایا مرا همیشه در این حال نگه دار......
کامران روم خم شد:
بگو...منم بدونم......به چی فکر کردی...همین الان.....
با خلوص جوابشو دادم:
-از خدا خواستم همیشه منو مثل الان خوشبخت نگه داره......
منو تو آغوشش کشید...سخت به خودش فشرد و گفت:
-آمین.......
از حضورش......گرمای وجودش....آغوشش....بودنش و داشتنش اشکهام سرازیر شد......اشکهایی که روی صورت اونهم میریخت....منو خوابوند...صورتمو توی دو دست گرفت و بر چشمانم بوسه زد:
-عزیز دلم....عزیزم....کامران فدای اشکهات.....
میان گریه نالیدم:
-کامران.....
-جونم..........جون دل کامران
-خیلی دوستت دارم......
گرم و عمیق جوابمو داد:
-منم دوستت دارم......خیلی خیلی دوستت دارم...........تمام زندگی منی..........
سوختم...آتش گرفتم و به کامران آویختم.دوباره اون حس شدید در من جاری شد...احساس کردم در تمام بدنم چیزی روان شد....چیزی که منو به اون پیوند میداد کامران با یک حرکت ناگهانی منو از خودش جدا کرد....بلند شد دکمه ی ضبط رو زد..صدای اندی ویلیامز و ترانه ی جاودانه اش قصه ی عشق توی اطاق پیچید:
where do I begin
to tell the story
کنار گوشم زمزمه کرد:
گفتن این قصه را از کجا شروع کنم....
روم دراز کشید...خودشو بهم چسبونددر حالیکه ویلیامز میخوند:
Of how grateful love can be
و باز کامران کنار گوشم نجوا کرد:
-چقدر عشق میتونه مطبوع باشه...اوه شفق......سرشارم.....سرشارم از تو.....
گرفتمش توی بغل.....به قلبم چسبوندمش:
-منم.....منم سرشارم از تو.......
توی چشمهام نگاه کرد:
She came into my life
And made a living fine
شفق...شفق...وارد زندگیم شدی...زندگی رو برام شیرین کردی
و ادامه داد:
She fills my heart
قلبمو پر کردی.....شفق...ش.....فق.....
خودم رو بهش چسبوندم:
لبمو بوسید....و با نگاهی که آتش میزد خیره ام
ولی من در عین درد نمیخواستم لذت وجودمو ازش دریغ کنم....نالیدم:
-نه........
متعجب نگاهم کرد:
نه؟....ولی آخه درد داری.....
بی حرف خودمو بهش فشردم گذاشتم کامران همه ی وجودمو تسخیر کنه مردم...زنده شدم............احساس کردم دوباره متولد شدم......شفق مرد.....اون دختر دیروز......و بجاش زنی متولد شد......زنی که عاشق بود...معشوق بود.......زنی که........
کامران مرتب منو میبوسید و قربون صدقه م میرفت.....و من در حالیکه از شدت درد لبمو گاز میزدم به عنوان آخرین چیز در دنیا بهش آویختم.....خیس عرق شده بود...دنیا رو گم کرده بود.....زمان رو گم کردیم.....فقط من موندم و او....فقط او بود و من......بسختی در هم پیچیدیم....حالا که فتح شده بودم دردم کمتر شده بود ..دقیقه ها قرن شد و قرن ثانیه ای....در وجود کامران گم شدم و شکفتم......و کم کم آروم گرفت .....
آرام در آغوشم فرو رفت و به چشمانم بوسه زد:
-مرسی عزیزم.......دوستت دارم......خیلی دوستت دارم.....
بوسیدمش:
منم دوستت دارم.......مرد من...مرد تنهای من.......
صورتشو به صورتم چسبوند:
-مرد تو دیگه تنها نیست........تو رو داره....نور خورشیدو....
She fills my soul
With soo much love
روح منو سرشار از عشق کردی....شفق......همیشه از این بابت ممنونتم......
دست برد و از زیر تخت بسته ای رو درآورد.....لفافش رو باز کرد و جلوی چشمانم گرفت......عکس قاب گرفته ای از من در غروب خورشید بود....لبهامو بوسید و زمزمه کرد:
شفق در نور شفق.........
و کنار گوشم شعری رو که روی قاب پایین تصویر نوشته شده بود نجوا کرد:
-در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را
مهر لب او بر در این خانه نهادیم
چون می رود این کشتی سر گشته که آخر
جان در سر این گوهر یکدانه نهادیم
از اینهمه حس....مهر....محبت.....غرق لدت و عظمت شدم.....و سخت در آغوشش گرفتم....دقایقی در هم فرو رفتیم بی اینکه به چیزی جز خودمون فکر کنیم...کامران باز بنرمی منو بوسید و به آرامی از روم بلند شد......چشمهامو بستم و به لذت و مهرش فکر کردم.....وقتی چشمانمو باز کردم بالای سرم ایستاده بود و با عطوفت نگاهم میکرد....نشست کنارم و صدام زد:
-شفق
-جانم......
-بیا.....
کجا؟
-پاشو.....
تنم درد میکرد...برای همین کمکم کرد بلند شم...دورم پتوی نازکی پیچید......بردم طرف تراس......وقتی پا در هوای لطیف و ترد صبحگاهی گذاشتیم دیدیم خورشید تلاش میکنه که خودشو از پشت ابرها بیرون بکشه.......کامران منو در آغوش گرفت.....سرمو روی شونه ش گذاشتم و بهش تکیه کردم...خم شد و پیشونیمو بوسید.....و توی گوشم خوند:
با من بگو از عشق
ای آخرین معشوق
که برای رسوایی
دنبال بهونه ام
با بوسه ای آروم
خوابم رو دزدیدی
تو شدی تعبیر
رویای شبونه ام
و من ادامه اش دادم:
من تو نگاه تو
دنیامو می بینم
فردای شیرینم
و او زمزمه کرد:
نارنین من
چشمای تو
افسانه نیست
که تموم خواب و خیالم بود
تقدیر من
عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود....
خودمو به آغوش گرمش سپردم و به این فکر کردم که گرچه در راهی که پیش گرفتیم سختیهای بسیاری ممکنه اتفاق بیفته ولی عشقمون نجات دهنده ست....
کامران دست برد ...سرمو بلند کرد...توی چشمان هم خیره شدیم.....و قطرات اولین باران پاییزی روی صورتمان نشست در حالیکه ویلیامز همچنان میخواند......


Where do i begin
To tell the story
گفتن این قصه را از کجا شروع کنم؟
Of how grateful love can be
که چقدر عشق می تواند مطبوع باشد
The sweet love story
از داستان شیرین عشق
That is older than the sea
که داستانیست قدیمی
That sings the truth about the love she brings to me
که حقیقتی از آن دختری را که عشق را برایم به همراه آورد توضیح می دهد
Where do I start
از کجا شروع کنم؟
With the first hello
She gave the meaning
با اولین سلامش معنا بخشید
To this empty world of mine
به این دنیای پوچ من
That never did
Another love another time
که هیچ عشق و هیچ زمان دیگری چنین کاری را نکرد
She came into my life
And made a living fine
او وارد زندگیم شد و زندگی را برایم شیرین کرد
She fills my heart
او قلبم را پر کرد
She fills my heart
او قلبم را پر کرد
With very special things
با تمام چیزهای استثنایی
With angel songs
با آواز فرشتگان
With wild imaginings
با تمام تصورات دیوانه کننده
She fills my soul
With soo much love
او روح مرا پر از عشق کرد
That anywhere i go
Im never lonely
بطوری که هر جا که می روم احساس تنهایی نمی کنم!
With her along who could b lonely
که میتواند تنها باشد وقتی که با اوست؟!
I reach for her hand
به دستانش می رسم
Its always there
همیشه آنجاست
How long does it last
چقدر طول خواهد کشید؟
Can love be measured by the hours in a day
ایا میشود عشق را با ساعات روز اندازه گرفت؟
I have no answers no
نه، من هیچ جوابی برای این سوال ندارم!
But this much i can say
ولی تنها میتوانم بگویم
I know ill need her till this love song burn away
که میدانم به او نیاز خواهم داشت، تا این نغمه عاشقانه بسوزد
And she;ll be there...
و او آنجا خواهد بود. . .

How long does it last
چقدر طول خواهد کشید؟
Can love be measured by the hours in a day
ایا میشود عشق را با ساعات روز اندازه گرفت؟
I have no answers no
نه، من هیچ جوابی برای این سوال ندارم!
But this much i can say
ولی تنها میتوانم بگویم
I know ill need her till this love song burn away
که میدانم به او نیاز خواهم داشت، تا این نغمه عاشقانه بسوزد
And she;ll be there...
و او آنجا خواهد بود. . .

 

                                              پايان.....

   http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

 

 لينك دانلود آهنگ:

http://dc191.4shared.com/download/TKQbQUiN/Andy_Williams_-__Where_do_I_be.mp3?tsid=20110106-153248-84c98cf5

 

حالا بفرمايين نظر

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ساعت 1:53 توسط شــــادان |


قســـــمت پنجاه و پنجم

 

 

قلبم لرزید...به چشمانش خیره شدم....همیشه در ضمیرم فکر میکردم که تنها زنها تشنه ی شنیدن اظهار علاقه هستند ولی حالا......ناگهان رعدو برق شدیدی پنجره رو لرزوند و نورش اطاق رو روشن کرد......من تکون شدیدی خوردم ولی کامران با خونسردی منو محکم در آغوش داشت ......به مژ گان بلند و سیاهش نگاه کردم و گفتم:
-میترسم..
روم خم شد:
از چی عزیزم؟
تمام نگرانیمو بیرون ریختم:
-از نوازش کردن تو...از دوست داشتن تو نمیترسم...از اون چیز یا کسیکه ممکنه این حس رو ازمن یا تو بگیره میترسم کامران...
تو چشمهام خیره شد و برلبانم بوسه زد:
کی مثلا؟
به صراحت گفتم:
-آهو.....اون خیلی آدم خطرناکیه....یا امثال آهو....یا هر اتفاقی که تو رو تحت تاثیر قرار بده..
کامران بلند خندید:
عزیز دلم....شفق...
چرخید به پشت و منو رو خودش خوابوند:
هیچکس خطرناک نیست تا زمانیکه ما خودمون به آدمها این اجازه و فرصت رو ندیم....آهو هم همینطور...اون از خانمی و متانت توداره سواستفاده میکنه و تو خودت این فرصت رو بهش میدی....ولی بهت حق میدم نگران باشی...رفتار این اواخر من این حس رو در تو بوجود آورده....
یک لحظه عصبانی شدم:
جدا؟به زبون آوردنش خیلی ساده ست....
کامران همونطور که خوابیده بود دستهاشو برد بالای سرش:
-من تسلیم........
و موذیانه خندید....دست بردم و بازوشو کشیدم طرف خودم....دندونهامو گذاشتم رو دستش و فرو بردم ....بی اینکه دستشو بکشه گفت:
-آخ......
و با خنده اضافه کرد:
-نوبت منم میشه خوشگل خانم.....


 

     http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

 

ادامه ی مطلب

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ساعت 1:51 توسط شــــادان


قســـــمت پنجاه و چهارم

 

 

 -رفتم پیش یه ماما.....
-خب؟
-و اون گفت که من...
مکث کردم....کامران بیقرار نگاهم میکرد:
-خب؟...قسطی حرف میزنی شفق؟
خنده م گرفت اما قیافمو سخت کردم...اخمی کردم و گفتم:
-اون گفت که من باردارم...
و به سردی نگاهش کردم...کامران از حرفم و نگاه یخزده م وا رفت و به تلخی خیره ام شد...سرمو انداختم پایین....به ظاهر مشغول بازی کردن با انگشتهام شدم ولی زیر چشمی نگاهش میکردم....قیافه ش سخت در هم رفته بود..با صدایی خشمگین گفت:
-که اینطور......حالا چند هفته میشی پس؟
با بیخیالی گفتم:
-دقیق نمیدونم....فکر کنم شش هفته...
تا اینو گفتم کامران به طرفم خیز برداشت و  

 
   http://love-story-e.mihanblog.com/post/266
 
 
ادامه ی مطلب
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ساعت 1:50 توسط شــــادان |


قســـــمت پنجاه و سوم

 

 

 

لباس خواب صورتی نازکمو که در قسمت سیته تنگ و گیپوری میشد پوشیدم و کمی آرایش کردم....تمام بدنمو غرق عطر مورد علاقه ی کامران کردم و به انتظارش نشستم..........
بی اینکه شام بخورم یا از جام بلند شم روی تخت نشستم و به عقربه های ساعت چشم دوختم...شب به نیمه نزدیک میشد ولی از کامران خبری نبود..کم کم داشتم نگران میشدم...شهپر دوبار دیگه زنگ زد..بار آخر طاقت نیاوردم و گفتم که کامران هنوز برنگشته و من نگرانشم.....اونم گفت که ازش خبری نداره وهرچی هم به گوشیش زنگ زده خاموش بوده....و تاکید کرد بهتره برم خونه ی اونها...ولی من نمیخواستم جایی برم...میخواستم خونه ی خودم باشم.....پاشدم و با همون لباس خواب نازکم رفتم روی تراس....هوا نم نمک داشت سرد میشد...از اون بالا ایستادم و به روشناییهای شهر خیره شدم....شهر از هیاهو افتاده بود و در سکوت و نور جلوه ی خاصی داشت...ناگهان دلم گرفت....
چرا میون اینهمه آدم من باید تنها باشم...بی اختیار یاد اون آهنگ هایده افتادم و با خودم واگویه کردم:
تنها با گلها....
گویم غمها را....
چه کسی داند....
ز غم هستی ...
چه به دل دارم...
زغم هستی.....
تو دلم گفتم...خدایا...خدایا...کامران کجاست.....حالا که من نیاز دارم بهش...بیشتر از هروقتی....کجاست..چرا نیست.....دوباره نگاهمو به دوردستها انداختم و بیشترو بیشتر دلتنگ آغوش گرمش شدم.....با اکراه ولی چون سردم شده بود برگشتم داخل....رفتم توی آشپزخونه..کمی شیر گرم کردم وجرعه جرعه نوشیدم....دستهامو دور فنجون حلقه کرده بودم برای همین سریع گرمم شد....برگشتم تو اطاق خواب و بی اینکه چراغ رو خاموش کنم رفتم تو تخت....پتو رو روی خودم کشیدم و چشمهامو بستم و به کامران فکر کردم...کامران....کام....ران.......اینقدر تو دلم اسمشو بخش کردم که چشمهام سنگین شد........
توی تاریکی چشمهامو باز کردم.....به محض بیداری مغزم فعال شد...منکه چراغ رو خاموش نکرده بودم پس این تاریکی.....از تصور اینکه کامران برگشته خوشحال شدم...روی تخت دست کشیدم اما نبود....پتو رو پس زدم و روی تخت نشستم و گوشهامو تیز کردم...صدایی نمیومد....ناگهان دچار دلهره شدم....پاهامو آویزون کردم و سعی کردم دمپاییهامو پیدا کنم...آروم رفتم طرف در....توی سالن رو سرک کشیدم...چراغ سالن خاموش بود ولی هاله ای از نور آشپزخونه اونجا رو کمی روشن کرده بود...رفتم سمت میز توالتم و کورمال کورمال سوهان ناخنمو پیدا کردم و مثل سلاح توی دستم گرفتم...آروم و پاورچین رفتم تو سالن....هرچه به آشپزخونه نزدیکتر میشدم دلهره م بیشتر میشد...به راحتی میتونستم صدای ضربان قلبمو بشنوم...ولی با دیدن کامران که پشت میز آشپزخونه نشسته بود و سرشو روی دستش گذاشته بود آروم گرفتم....رفتم و روبروش نشستم...از صدای صندلی سرشو بلند کرد و بهم زل زد....چشمهاش شدیدا سرخ شده بود...و از ورای پرده ای غریبانه منو مینگریست....دستمو دراز کردم و روی دستش گذاشتم....با یک حرکت ناگهانی دستشو پس کشید....از کاری که کرد جاخوردم و ناراحت شدم...با سرش اشاره کرد:
-این چیه؟
به دستم نگاه کردم...هنوز سوهان توی دستم بود..نگاهش کردم بی اینکه چیزی بگم......دوباره اشاره کرد:
-این چیه؟...فکر کردی میخوام بهت آسیب برسونم؟
اوه خدای من چه فکری کرده بود.....مضطرب گفتم:
-نه...نه...معلومه که نه..من فقط ترسیدم که....
با حالتی عصبی حرفمو قطع کرد:
شفق...شفق...یعنی من اینقدر پلیدم....اینقدر پستم....
سوهان رو کناری انداختم و رفتم طرفش.....رفتم پشت سرش...دستهامو دور گردنش حلقه کردم و سرمو به سرش چسبوندم و ناگهان متوجه ی بوی تند الکل شدم.....کامران با دستهاش دستهامو پوشوند و بوسه ای به نرمی روی دستهام زد...خودمو بیشتر بهش چسبوندم و پرسیدم:
-مست کردی؟
دلم نمیخواست در مهمترین شب زندگیمون مست باشه....
با یک حرکت ناگهانی صندلی رو کنار زد...روبروم ایستاد....تو چشمهام خیره شد و بی محابا گفت:
-آره....
-چرا؟
کامران با احساس دردی در صورت جوابمو داد:
-میخواستم یادم بره...میخواستم سوزش اون سیلی یادم بره شفق......
و اشک توی چشمهاش جمع شد.....مثل بچه گربه ای خودمو بهش چسبوندم....سخت منو در آغوش گرفت و موهامو نوازش کرد:
-عزیزم.........عزیزم......
-کامران....
-جونم....جونم عزیزم....جون کامران....
سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم:
-فقط میخوام صدات کنم....
خم شد و چشمانمو بوسید:
کاش دستم میشکست شفق.....من...من....
دستمو روی لبش گذاشتم:
نمیخوام چیزی بشنوم در اینمورد...
و ادامه دادم:
بریم بخوابیم.....
کامران کمی منو از خودش دور کرد...تو چشمهام خیره شد و آنچه رو که باید ببینه دید...دستمو گرفت......ولی برخلاف انتظارم نرفت سمت اطاق خواب.....منو برد تو سالن....پرده ها رو پس زد...نور کمرنگ بیرون توی اطاق افتاد...روی صندلی گهواره ای نشست و منو کشید تو بغلش.....سرمو گذاشتم روی سینه ی مردانه ش....منو به خودش چسبوند و کنار گوشم زمزمه کرد:
توی یک دیوار سنگی
دو تا پنجره اسیرند
دو تا خسته
دو تا تنها
یکیشون تو
یکیشون من......
دیوار از سنگ سیاهه
سنگ سردو سخت خارا
زده مهر بی صدایی
به لبای خسته ی ما......
وای.....خدای من...وای....صداش....گرمی صداش.....و اندوهش تکانم داد....خودمو بیشترو بیشتر بهش چسبوندم و به صدای گرمش گوش دادم:
-عزیزم.....عزیز دلم......شفق...من هیچوقت آدم خشنی نبودم...هیچوقت...ولی حتی تصور اینکه چیزی یا کسی بخواد تو رو از من دور کنه دیوونم میکنه...شفق....طاقتشو ندارم.......نابود میشم......
خدایا....خدایا................
سخت در آغوشم گرفتمش و برای اولین بار در زندگیم با میل و رغبت به لبهای مردی بوسه زدم......ولی اون بی اینکه جواب بوسه مو بده دوباره سرمو روی سینه ش گذاشت:
خیلی دوستت دارم شفق...خیلی....تنها کسی هستی که منو وادار به این اعتراف کردی......
تو آغوشش تکون خوردم وخندیدم.....خنده ای سرخوش و سرشار از لذت.....کامران صندلی رو بحرکت درآورد و هردو در تاریکی و سکوت به بیرون خیره شدیم....به شهری که اکنون مال ما بود...فقط مال من و کامران.....دیگه هیچی برام مهم نبود....نه اون حس لعنتی برتری جوییش...نه حتی سیلی که زد و نه بوی الکلش....فقط و فقط خودش مهم بود......کمی خودمو کشیدم بالا و صورتمو به صورتش چسبوندم.....گرم بود....و هنوز هم بوی عطر همیشگی رو میداد.....
نذاشت از آغوشش بیام پایین....و در حالیکه سرم روی سینه ش بود بغلم کرد.....سعی کردم بیام پایین:
-بذارم پایین...سنگینم......
-سنگینم اگر بودی که نیستی باز هم نمیذاشتمت پایین.....
کنارم روی تخت نشست و خودشو بسمتم کشید..داغ شدم.....و از تصور لحظاتی که با هم خواهیم داشت سرمست..... از خودش دور کرد:
روی تخت و روبروم نشست
بخشیدی منو؟
تو چشمهاش خیره شدم.....و اون دوباره پرسید:
-بخشیدی منو.....خواهش میکنم شفق.....دارم میمیرم....نمیتونم اینجوری بغلت کنم...اگر کوچکترین رنجشی از من داشته باشی......
با آرامش و حالتی خلسه وار نگاهش کردم:
-من از تو نرنجیده بودم.....که بخوام ببخشمت.....
منو به طرف خودش کشید و سرو صورتمو غرق بوسه کرد:
و با اندکی ترس ادامه دادم:
ولی درد داره......کامران...
از حرفی که زدم دهنم باز موند.....کامران هم تعجب کرد:
-پس تو میدونی....
ناچار به اعتراف شدم:
-آره.....
-حدس میزدم بدونی.....
دستهاشو دو طرف صورتم گذاشت:
بگو...از کجا فهمیدی؟
خندیدم:
-اینقدرا هم هالو نیستم.....حس میکردم اونطور نبوده که تو گفتی.....ولی برای اطمینان....
و سرمو پایین انداختم...دست برد و سرمو بلند کرد:
-تو چشمهام نگاه کن...برای اطمینان چی؟
-رفتم پیش یه ماما.....
-خب؟
-و اون گفت که من.......................
 
 
  
  http://love-story-e.mihanblog.com/post/266
 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ساعت 1:48 توسط شــــادان


قسمت پنجاه و دوم

 

 پیش نوشت: بچه ها این آدرس رو داشته باشید اگه فیل.ت.ر شدم یا به هر علتی اینجا ننوشتم،تو وبلاگ جدید می بینمتون.    http://shaadaann.blogfa.com

 

از دیدن آزاد که وارد اطاق شد و در رو پشت سرش بست آنچنان جا خوردم که نتونستم هیچ عکس العملی نشون بدم.....آزاد همانند اسمش آزاد و راحت به در تکیه داد و دستهاشو به سینه زد و خیره ام شد:
شفق....شفق...من...میخواستم.....
از بهت دراومدم و متوجه ی موقعیتمون شدم.....کیف بدست به سمت در رفتم و جلوش ایستادم:
-بیاید اینور لطفا...میخوام برم بیرون......
ولی اون بی اینکه تکون بخوره گفت:
-خواهش میکنم شفق....به حرفم گوش کن ...بعد برو....
عصبانی شدم:
-گفتم برو کنار...اگر کامران بفهمه....
نذاشت حرفمو تموم کنم:
برای همین میگم گوش کن برو....
توی بد مخمصه ای گیر کرده بودم....نه میتونستم بمونم نه از جلوی در کنار میرفت.....دوست نداشتم بهش دست بزنم...و نمیتونستم با دادو بیداد وادارش کنم از جلو در کنار بره..نگاهش کردم....هنوز به در تکیه داده بود و با لذت نگاهم میکرد...ناچار سرمو انداختم زیر و گفتم:
-بگو ولی لطفا زود حرفتو بزن....
دستهاشو دوباره روی سینه گذاشت و گفت:
من نمیخواستم به هیچ وجه باعث ناراحتی تو بشم...شفق..من...من....
حرفشو قطع کردم و کلافه گفتم:
-یکبار پای تلفن گفتید منم گفتم هیچ ناراحتی ازتون ندارم.....
و به طرفش راه افتادم:
-حالا لطفا برو کنار......میخوام برم بیرون.....
-باشه....میرم ولی نمیخوای هدیه ی منو ببینی...
تعجب کردم:
-هدیه؟شما که هدیه دادید قبلا.....
-اون سکه هدیه ی ازدواجت بود.........ولی این یکی فقط مال توست....
و تو چشمهام خیره شد.........عصبانی شدم....چطور به خودش اجازه میداد.....قبل از اینکه عکس العملی نشون بدم آزاد از جلوی در کنار رفت...من از فرصت استفاده کردم در اطاق رو باز کردم ولی همزمان با بیرون رفتنم از اطاق صدای آزاد میخکوبم کرد:
-شفق..خواهش میکنم....
برگشتم و نگاهش کردم....آزاد لفافه دور کادویی رو که کنار تخت بود باز کرده بود....گیج شدم.....یعنی چی.......چطور این کادو توی اطاق شهپر اومده....فرصت نشد فکر دیگری کنم چون مات و مبهوت زیبایی تابلویی شدم که در دستان آزاد بود....بی اختیار به سمت تابلو کشیده شدم....تابلو عکس زیبایی از من در لباس عروسی بود...در نگاه اول فکر کردم عکس بزرگ شده است ولی با کمی دقت متوجه شدم نقاشی صورتمه....در حالیکه نیمرخ نشسته بودم و سرم رو کمی به سمت دوربین چرخونده بودم....صورتم علاوه بر زیبایی نور عجیبی داشت....آزاد هنوز تابلو رو در دست گرفته بود و با لبخندی خیره ام شده بود....و من هنوز محو صورتم بودم که نگاهم به امضای کوچکی در پای تابلو افتاد.....سرمو بلند کردم و با تعجب به آزاد خیره شدم:
-نمیدونستم نقاشی هم میکنید..........
-حرفه ای نه.............بیشتر برای دل خودم میکشم..........
نتونستم تشکر نکنم:
-این خیلی زیباست........مرسی.................ولی آزاد فرصت نکرد جوابمو بده چون صدای خشمگین کامران توی اطاق پیچید:
-آره......این خیلی زیباست....
برگشتم و هراسان به کامران نگاه کردم.....وارد اطاق شد....به طرف آزاد رفت....با لگد تابلو رو به سویی انداخت و یقه ی آزاد رو گرفت:
-فکر کنم قبلا بهت گفتم به زن من کاری نداشته باش...........نگفتم؟
و داد زد:
-باید همون دفعه کار رو یکسره میکردم............کاری که الان میکنم......
آزاد خواست حرفی بزنه که کامران اونو به دیوار کوبید....
جیغ زدم:
-کامران...نه....تو رو خدا....اون فقط میخواست.......
کامران آزاد رو ول کرد و پرید طرف من.....از چشمهاش آتش میبارید:
-تو ساکت شو....
و آنچنان سیلی بهم زد که افتادم روی تخت....دستمو روی صورتم گرفتم....دستم خیس شد...از دماغم خون روی دست و لباسم میریخت....آزاد به کامران نگاه کرد و با عصبانیت گفت:
-بیشعور ببین چکار کردی....
کامران دوباره به طرفش خیز برداشت که شهپر متوقفش کرد:
کامران ن ن ن ن.....دیوونه شدی .........این کارها چیه تو میکنی..............
و اومد طرف من......کامران نگاهی به من انداخت و در حالیکه صورتشو با دستهاش می پوشوند از اطاق بیرون رفت.....سرم گیج میرفت....از دماغم هنوز خون میومد و خردو خراب بودم.....باورم نمیشد جلوی آزاد اینچنین خرد و تحقیر شده باشم...آزاد با اشاره ی دست شهپر بیرون رفت.....شهپر سرمو بالا گرفت و چند تا دستمال کاغذی روی محل خونریزی گذاشت و فشار داد........بی اراده اشکهام سرازیر شد.......توی چشمهای شهپر هم اشک جمع شد و با افسوس گفت:
-تقصیر منه شفق جان.....ببخش منو.....
میون گریه پرسیدم:
-تقصیر شما؟
-آره....آزاد ازم خواست موقعیتی فراهم کنم که بتونه کادوشو بهت بده....
و دوباره گفت:
-من نمیدونستم اینطوری میشه.....تورو خدا ببخش منو.........
احساس تاسف اون دردی از من دوا نمیکرد...نالیدم:
-میخوام برم خونمون.......همین الان.........
شهپر که هنوز دستشو محکم روی بینیم نگه داشته بود گفت:
-آروم باش شفق جان......یکمی استراحت کن....بعد راجع بهش حرف میزنیم....
ولی من نمیخواستم حرف بزنم...در مورد هیچ چیز....من فقط میخواستم برم خونمون.....مادرمو میخواستم.........آغوش گرمشو میخواستم و از هرچه ازدواج و عاشقی بیزار شده بودم....شهپر رو پس زدم و پاشدم....جلوی لباس سفید و آبیم رنگین شده بود...با شتاب رفتم سمت در...ولی تا دستگیره رو گرفتم سرم گیج رفت....و حال تهوع شدیدی بهم دست داد....کم خونی خودم و خونی که الان ازم رفته بود باعث این حالم شده بود...نشستم رو زمین...شهپر با عجله خودشو بهم رسوند و با زحمت منو به طرف تخت خودشون برد و خوابوند...بهش اشاره کردم که بالش رو از زیر سرم برداره و بذاره زیر پاهام....وقتی اینکارو کرد کمی خون توی سرم جریان پیدا کرد و حالم بهتر شد....نگاهش کردم...رنگ اونم پریده بود...و نگرانی بخوبی توی صورتش معلوم بود...دستشو گرفتم:
-من حالم خوبه.....شما هم بهتره برید پایین پیش میهموناتون...
خم شد و صورتمو بوسید:
-عزیزم.........عزیز دلم...خیلی خانومی.....خیلی گلی.....
به زور لبخندی زدم.....بالاخره اون گناهی نداشت:
شما هم همینطور.........حالا برید.....لطفا...........
وقتی شهپر رفت چشمهامو بستم.....ذهنمو رها کردم....که منو جاهای خوب ببره....میخواستم از اون مکان و زمان جدا بشم.....سعی کردم به یک دشت سرسبز فکر کنم....دشتی که باد توی سبزه هاش میدوه و دختربچه ی کوچک و زیبایی در حالیکه کلاهی بر سر داره در انتهای اون دشت میدوه و جست و خیز میکنه.......ولی بیفایده بود.........نتونستم...تا چشمهامو میبستم چهره ی کامران در نظرم میومد....کامران با تمام خوبیها و بدیهاش....قیافه شو...مهرو محبتشو.....اظهار علاقه شو در چند روز گذشته میدیدم و بیقرار میشدم..حتی با کار چند دقیقه قبلش هم نمیتونستم ازش دلخور باشم....ته دلم میدونستم هر کاری میکنه به خاطر علاقه ای است که بهم داره...حتی کامران عصبانی رو هم میخواستم....خدایا.........چقدر به آغوشش نیاز داشتم..همین موقع..........همین وقت....بی تاب بودم و بیقرار...و دلشوره داشتم ....نمیدونستم کجا رفت...مطمئن بودم که توی خونه نمونده...پس چرا رفت؟........چرا بی من رفت؟.....گریه میکردم وزیر لب کامران رو صدا میزدم.....مینالیدم و نجوا میکردم:
با تو رفتم.......بی تو باز آمدم....از سر کوی او.......دل دیوانه...
با سستی بلند شدم...خودمو تا جلوی آینه کشیدم....صورتم کاملا بی رنگ و سفید شده بود...خون دماغم بند اومده بود...برای همین دستمالها رو از روی صورتم برداشتم و دور انداختم....دوباره به خودم توی آینه خیره شدم و احساس کردم کامران پشت سرم ایستاده.....اینقدر تصویرش واقعی بود که دستمو به طرفش دراز کردم....دستم به سردی شیشه خورد و تصویر محو شد و ناگهان............ناگهان...........روزنه ای در قلبم واشد....حسی که به کامران داشتم از این روزن فوران کرد و من فهمیدم با تمام وجودم عاشقشم....

خودمو رسوندم طبقه ی پایین و رفتم توی آشپزخونه....صنوبر داشت مقدمات شام رو آماده میکرد........صداش کردم و ازش خواستم بی اینکه کسی بفهمه بره مانتو و روسریموبیاره با دیدن من جا خورد ولی بی چون و چرا رفت و مانتو رو آورد...بهش گفتم یک زنگ بزنه و برام تاکسی بگیره و در حالیکه اون تلفن میکرد یک یادداشت برای شهپر نوشتم:
من میرم خونمون....خونه ی خودمون..و منتظر کامران میمونم.........نگران من نباش شهپر جان..........
یادداشت رو دادم به صنوبر و گفتم بعد از رفتنم بده به شهپر..............
با هول و ولا کلید رو توی در انداختم.....خدا خدا میکردم کامران خونه باشه که نبود....رفتم تو اطاق خواب و لخت شدم....هنوز کمی سرگیجه داشتم با اینحال پریدم تو حموم و دوش گرفتم ....داشتم موهامو خشک میکردم که شهپر زنگ زد و حالمو پرسید....مطمئنش کردم که حالم خوبه و بی اینکه چیزی از کامران بپرسم تماس رو قطع کردم...
لباس خواب صورتی نازکمو که در قسمت سیته تنگ و گیپوری میشد پوشیدم و کمی آرایش کردم....تمام بدنمو غرق عطر مورد علاقه ی کامران کردم و به انتظارش نشستم ..............

 

    http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389 ساعت 19:36 توسط شــــادان |


قسمت پنجاه و یکم

 

 

  نیمه های شب مثل شب قبل از خواب بیدار شدم....میدونستم چون فکرم مشغوله وارد مرحله ی عمیق خواب نمیشم....و برای همین تا بیدار شدم ذهنم هوشیار شد....به کامران فکر کردم.....به مردی که توی بازوانش خوابیده بودم در حالیکه کاملا نمی شناختمش.... ولی هر روزی که میگذشت یک وجه از ابعاد وجودیشو کشف میکردم.....آروم و بیحرکت توی بغلش درازکشیدم...به صدای نفسهاش و ضربان قلبش گوش دادم...چه راحت خوابیده بود.....راحت...آرام و دلنشین....با این حال میدونستم اگر تکون بخورم بیدار میشه برای همین سعی کردم تکون نخورم....چشمهامو توی تاریکی باز کردم و به سقف زل زدم......عجیب بود
شاید با دیدن عکس العمل دیشبش این حس بهم دست داده بود..یا شاید هم این حس وجود داشت والان پررنگ شده بود...
میخواستمش....پرشور.......پرحرارت...ولی از طرفی بدرستی حرفش و حسش ایمان داشتم.........هنوز کاملا قلبم رو دراختیار نگرفته بود....با اینحال حسم نسبت بهش خیلی قوی بود....بی اختیار آه کشیدم و کمی تکون خوردم....با تکون من حلقه ی دستهاشو دورم تنگتر کرد....خودمو بهش چسبوندم....میون خواب و بیداری سخت در آغوشم گرفت


**********


-کامران...ممکنه اینو برام ببندی؟
قرار بود بریم خونه ی شهپر....بعد از یک دوش سریع...لباس پوشیدن و آرایشی مناسب جلوی آیینه روی صندلی نشسته بودم وداشتم گردنبند اهدایی شهپر رو به گردنم می بستم که کامران اومد تو اطاق.....و من ازش خواستم فقل گردنبندو ببنده......کامران پشت سرم ایستاد......موهامو بالا گرفت و گردنبند رو بست.....از توی آینه داشتم نگاهش میکردم...با پیراهن سفید...شلوار مشکی و اون قد بلند و قیافه ی جذاب چیزی کم نداشت...سرشو بالا گرفت و متوجه ی نگاهم شد....لبخند نرمی زد و از توی آینه برام بوسه فرستاد.....یک لحظه خون توی صورتم دوید و چشمهامو ازش دزدیدم....کامران روم خم شد.....بوسه ای بر موهام زد.....
خیره نگاهم کرد:
-چقدر این لباس بهت میاد عزیزم.............چقدر خوشگل شدی.......
منو چسبوند به خودش و زمزمه کرد:
میام از شهر عشقو کوله بار من غزل
پر از تکرار اسم خوب و دلچسب عسل
کسی که طعم اسمش طعم عاشق بودنه
طلوع تازه ی خواستن تو رگهای منه
سرمو به سینه ش فشرد و زمزمه کرد:
پر از تکرار اسم خوب و دلچسب شفق
نیاز من به تو برای خواستنه
نیاز جویبار به جاری بودنه............


***********


شهپر منو سفت در آغوش گرفت:
-وای عزیزم...چقدر دلم برات تنگ شده بود.....................
کمی ازم فاصله گرفت:
-وای...وای...چقدر خوشگل شدی........چقدر لباست بهت میاد..
دقیقا حرفی که کامران زده بود......لباسم یک کت و شلوار نازک سفید و آبی بود که کت کوتاه و تنگی داشت....کاملا غالب تنم بود و هیکل ظریفمو بخوبی نشون میداد.....
وقتی که با آقای هوشنگی هم احوالپرسی کردم رو مبل کنار کامران نشستم.......کامران برگشت و در حالیکه نگاهم میکرد دستشو دور گردنم انداخت......از اینکارش جلوی پدرو مادرش شدیدا سرخ شدم...چیزی که از چشم شهپر دور نموند.....برای اینکه منو از اون حالت دربیاره اشاره کردبرم کنارش بشینم...منم سریع پاشدم ولی کامران دستمو گرفت:
-کجا؟
شهپر بجای من جواب داد:
-میخواد بیاد پیش من بشینه...اینهمه تو می بینیش ...پس امروز سهم منه.....
کنار شهپر نشستم و اون با عشق و علاقه نگاهشو بهم دوخت:
-خوبی عزیزم؟
-ممنون
-همه چیز خوب پیش میره شفق جان؟
خندیدم...بعد از مدتها....خنده ای از سرخوشی:
-بله........همه چیز خوبه............
شهپر هم خندید.................تا وقت ناهار با هم حرف زدیم....ولی قبل از اینکه مستخدم بیاد و بگه ناهار آماده ست زنگ در رو زدند...کامران با استفهام به مادرش نگاه کرد:
-کسی رو دعوت کردید؟
شهپر بعد از کمی این دست و اون دست کردن گفت:
-آزاده......
قیافه ی کامران در هم رفت...به همون اندازه هم ضربان قلب من بالا رفت.....کامران خواست چیزی بگه که دکتر هوشنگی بزرگ مداخله کرد:
-کامران بهتره هر چی که بوده همینجا دفنش کنی لطفا.......بالاخره آزاد پسر دایی توست...تو که نمیخوای مادرتو ناراحت کنی.میخوای؟
کامران سرشو تکون داد:
-نه......
در همینوقت آزاد وارد سالن شد...به احترامش از جا بلند شدم.....کامران به سردی باهاش روبرو شد...منم سلام سریعی کردم و سرمو زیر انداختم.....موقع ناهار اتفاقی سر میز نگاهم در نگاهش افتاد......... در کت و شلوار خوش دوخت و گرانقیمتش با اون پوست سبزه و دندانهای سفید بی شباهت به رت باتلر نبود....و شیفتگی خاصی در نگاهش بود در عین حالیکه سرگردان میزد...کامران متوجه ی نگاه آزاد به من شد و اخماشو تو هم کشید...بعد از ناهاررفتم تو اطاق کامران که کمی استراحت کنم...کتمو درآوردم و با تاپ زیرش روی تخت دراز کشیدم....خوابم نمیومد....فقط میخواستم از تیررس نگاه آزاد دور باشم...قبل از اینکه چشمهامو ببندم سوتینمو باز کردم و درآوردم....تنگ بود و اذیتم میکرد....روی ملحفه ی تمیز و خنک دراز کشیدم و کامران رو توی ذهنم آوردم....خودمو توی آغوش گرمش تصور کردم و سرمست شدم.....از تصورم حس خوشایندی بهم دست داد..حسی که باعث شد لبخند بزنم....غرق لذت بودم که صدای کامران رو شنیدم:
-به چی میخندی عزیزم؟
هراسناک چشمهاموباز کردم:
-باز تو طوری وارد شدی که من نفهمم......
خندید:
-تو اینقدر در اونچه که بهش فکر میکردی غرق بودی که اگر من تفنگ هم شلیک میکردم متو جه نمیشدی.....
دستهامو زیر سرم گذاشتم و خودمو رها کردم و بهش زل زدم......اومد روی تخت.....و روم خم شد:
-اینطوری نگاهم نکن شفق....
-چرا؟
-چونکه دیوونه میشم.......
خواستم اذیتش کنم:
-تو دیوونه بودی....
-آره...ولی این نگاه جور دیگه ای منو دیوونه میکنه.....
لبهامو غنچه کردم:
-مثلا چطوری؟
-مثلا اینطوری........
یک بوسه ی سریع بر لبم زد و خودشو کنار کشید........اه..لعنتی............این اون چیزی نیست که من میخوام...من چیز دیگری میخوام......دستمو دراز کردم و دستشو که روی تخت گذاشته بود گرفتم و کشیدم...نتونست خودشو کنترل کنه.....از پهلو افتاد روم......یک لحظه نفسم بند اومد.....فوری سنگیشو برداشت .دستهاشو دو طرفم گذاشت و سرشو پایین آورد:
-شیطونی نکن شفق......
با پررویی گفتم:
-چطور میشه مثلا؟
خطوط آرواره ش محکم شد:
ممکنه بد تموم بشه.......
-بد؟
بیشتر روم خم شد و صورتمو توی دستهاش گرفت:
آره.....بد....ممکنه اونجوری که من و تو میخوایم تموم نشه...
-ولی کامران...
انگشتشو روی لبم گذاشت:
-هیس ......
نمیدونم چرا اما دلم خواست گریه کنم....اشکهام بی اختیار سرازیر شدند......کامران تا اشکهامو دید...بسختی منو در آغوش گرفت:
-عزیزم..............عزیزم........آروم باش لطفا........
اما من نمیدونم چم شده بود...انگار ناگهان غم دنیا رو دلم آوار شد......بسختی بهش چسبیدم و به این فکر کردم که چرا اینجوری شد..........چرا عاشقی و ازدواج من به این شکل دراومد..چرا...چرا........کامران موهامو نوازش کرد و کنار گوشم زمزمه کرد:
-عزیزم...خواهش میکنم......شفق...باور کن این به نفع هر دو ماست چون نمیخوام تو بعدها از این بابت افسوس بخوری و منو یا خودتو سرزنش کنی......باور کن....
میدونستم حق با اوست....ولی ته دلم نمیخواستم بپذیرم...کامران منو خوابوند:
-سعی کن یکم بخوابی....
لپمو گرفت و کشید:
-که اگر امشب هم از خواب پریدی لااقل یکم جبران کرده باشی.....
خندید....بنرمی منو بوسید و از اطاق بیرون رفت..........
بعد از ظهر چند تن از دوستان خانوادگی شهپر اومدند که منو ببینند.....همه آدمهای متشخص و محترمی به نظر میرسیدند و هر کدوم به من هدیه ای دادند....شهپر هم با خوشحالی و سرخوشی عجیبی به من چسبیده بود و به دیگران لبخند میزد...من مرتب و تجدید آرایش کرده رو مبل کنارش نشسته بودم و هر چند که سعی کرده بودم تا حد امکان از آزاد دور باشم ولی گاهی سنگینی نگاهشو احساس میکردم....کامران به اتفاق یکی از میهمانان مرد توی حیاط بود....چون اون آقا میخواست سیگار بکشه و به احترام ما رفته بود بیرون از سالن......من برگشتم و داشتم به شهپر نگاه میکردم که ناگهان برگشت طرفم و گفت:
شفق جان عزیزم....میتونی کیف منو از توی اطاقم بیاری....توش یک شماره تلفنه که میخوام بدم به خانم سماواتی......
گفتم چشم و پاشدم......به طرف طبقه ی بالا رفتم بی اینکه متوجه بشم آزاد هم با یک معذرتخواهی سریع از سالن دراومده......در اطاق شهپر رو باز کردم و داخل شدم......داخل اطاق کنار تخت یک بسته ی بزرگ کاملا کادوپیچ شده جلب نظر میکرد....بی اینکه به بسته توجهی کنم به سمت میز توالت شهپر رفتم و کیفشو برداشتم...برگشتم از اطاق بیام بیرون که در باز شد و آزاد پا بدرون گذاشت...........

 

    http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389 ساعت 19:34 توسط شــــادان


قســـــمت پنجاهم

 

 پیش نوشت: بچه ها این آدرس رو داشته باشید اگه فیل.ت.ر شدم یا به هر علتی اینجا ننوشتم،تو وبلاگ جدید می بینمتون.    http://shaadaann.blogfa.com

 

 

 در نور کمرنگ اطاق چشمهاش خیس شد ..........پاشد.....نشست...و دستهاشو به طرفم دراز کرد....نگاهش کردم ...جذاب و دوست داشتنی بود و حالا که قلبهامون رو خالی کرده بودیم احساس خوبی داشتم با این وجود هنوز چیزی منو آزار میداد..چیزی که باعث شد در دراز کردن دستم تردید کنم....کامران با اشتیاق نگاهم میکرد و هنوز دستانش به سویم دراز بود..با کمی تعلل دستمو توی دستش گذاشتم.....دستمو گرفت...سرشو خم کرد و بنرمی دستمو بوسید....منو کشید طرف خودش و در آغوش گرفت....از روی تخت بلندم کرد...وسط اطاق ایستادیم....منو چسبوند به خودش...سرمو گذاشتم روی شونه ش...و همراه آهنگی که طنینش در اطاق شنیده میشد چرخیدیم و چرخیدیم در حالیکه خواننده میخوند:
دوستم داشته باش... دوستم داشته باش
بادها دل تنگند، دستها بیهوده، چشمها بی رنگند
دوستم داشته باش
منو به خودش فشرد:
شهر ها میلرزند، برگها میسوزند، یادها میگندند
باز شو تا پرواز، سبز باش از آواز، آشتی کن با رنگ، عشق بازی با ساز
منو تنگتر و تنگتر در آغوش گرفت و کنار گوشم زمزمه کرد:
دوستم داشته باش
سیب ها خشکیده، یاسها پوسیده، شیر هم ترشیده
دوستم داشته باش
عطر ها در راهند، دوستت دارمها، آآآه ه ه ه، چه کوتاهند
چشمهامو بستم و خودمو بهش سپردم و او همنوا با خواننده نجوا کرد:
دوستت خواهم داشت
بیشتر از باران، گرم تر از لبخند داغ چون تابستان
چشمان بستمو بوسید:
دوستت خواهم داشت
شاد تر خواهم شد ناب تر... روشنتر بارور خواهم شد
دوستم داشته باش
برگ را باور کن، آفتابی تر شو باغ را از بحر کن
دوستم داشته باش
عطر ها در راهند، دوستت دارمها، آآآه ه ه ه، چه کوتاهند
خواب دیدم در خواب آب آبی تر بود
رز پر سوز نبود، زخم شرم آور بود
خواب دیدم در تو، رود از تب میسوخت
نور گیسو میبافت، باغچه گل میدوخت
دوستم داشته باش
عطر ها در راهند، دوستت دارمها، آآآه ه ه ه، چه کوتاهند
داغ شدم....گرم شدم....غرق شدم....خودمو چسبوندم بهش......کنار گوشم زمزمه کرد:
دوستم داشته باش.......دوستت خواهم داشت....
چشمهامو باز کردم.....بهم چشم دوختیم....انگار زمان متوقف شد......دنیا ایستاد....من بودم و او.....او بودو من........بنرمی بوسید منو:
گل من.......گل بهار من..........گل زندگی من.........شفق....
-جان.......
-میشه باز ببندی چشمهاتو؟
-چرا؟
-ببند...می فهمی...
وقتی چشمهامو بستم ازم فاصله گرفت...صدای پاهاش و بعد از اون باز شدن در کمد لباسها رو شنیدم...بهم نزدیک شد و دست چپمو بلند کرد و حلقمو درآورد...و دوباره تو دستم کرد و گفت:
-حالا باز کن....
چشمهامو باز کردم و به انگشتم نگاه کردم...بجای حلقه م یک انگشتر بسیار زیبا با نگین های درخشان توی دستم بود با نگاهی پرسشگر بهش خیره شدم...دستمو توی دست گرفت و در حالیکه با انگشتر بازی میکرد گفت:
این حلقه ی منه به تو..اینو دادم درست کنند..اگر خوب دقت کنی حرف shوkرو می بینی که در هم پیچیده شدند....کمی دقت کردم...راست میگفت ..دو حرف که اول اسمهای من و اون بود به زیبایی در هم گره خورده بود.......انگشتر اینقدر زیبا بود که چشمها رو خیره میکرد...بی اختیار گفتم:
-کامران...........این خیلی زیباست.....مرسی.......
بغلم کرد:
-قابل تو رو نداره خوشگل خانم....
و خندید...
نگاهش کردم:
بریم بخوابیم؟
-بریم.....
رو تخت دراز کشیدیم...سرمو گذاشتم رو سینه ش...دستشو دورم حلقه کرد....عجیب بود....هیچ میل و هوسی نداشتم...ظاهرا اونهم همینطور بود....چون برخلاف دفعات قبل هیچ تلاشی برای نزدیکتر شدن نمیکرد...هیجانات اونروز و خستگی باعث شد کمی چشمهام سنگین بشه...
خودمو چسبوندم بهش....و با صدای گرمش خوابم برد........
نیمه های شب خودبخود بیدار شدم.....یک لحظه فکر کردم توی اطاق خودم هستم و توی تختم....که با شنیدن صدای نفسهای کامران فهمیدم از اون دوران که تنها میخوابیدم خیلی فاصله دارم...کامران چراغ خواب رو خاموش کرده بود برای همین اطاق در سکوت و تاریکی فرو رفته بود....دوباره چشمهامو بستم و سعی کردم بخوابم....ولی با تمام خستگیهام خوابم نمیبرد...هیجان زده بودم....سرم روی شونه ی کامران بود و دست اون دورم حلقه شده بود..حتی در حالت خواب هم محکم منو بغل کرده بود....سعی کردم کمی جابجا شم...ولی تا تکون خوردم صدای نفسهای منظمش قطع شد و با خواب آلودگی صدام زد:
-شفق......بیداری؟
-تازه بیدار شدم.....
اون که انگار تازه هوشیار شده بود پرسید:
-چرا عزیزم؟
-نمیدونم....
سرشو آورد پایین.همسطح سرم.....نفسهای داغشو روی صورتم حس کردم....روی لبمو توی تاریکی یک بوسه ی سریع زد...گرچه کمی اینور و اونورتر....و زمزمه کرد:
حالا بخواب....فردا باید بریم خونه ی مادرت اینا...نمیخوام خسته به نظر برسی.......
و من چشمهامو بستم و توی بغلش بخواب رفتم........
صبح بزور چشمهامو باز کردم....غلتیدم و دستمو روی تشک کشیدم..کامران روی تخت نبود.....دوباره چشمهامو بستم و خوابیدم.........با احساس گرمای دست کامران روی صورتم بیدار شدم
پس بیداری....
چشمهامو باز کردم:
-ای بدجنس......
دوباره خندید و خودشو بهم چسبوند:
-جووووون......
و ادامه داد:
-نمیخوای پاشی.....ساعت یازده ست....
هراسان تو جام نشستم.....کامران باز خندید:
-گفتم پاشو اما نه با این سرعت......
پسش زدم و پریدم تو حموم.....وقتی از حموم دراومدم تو اطاق نبود......سریع لباس پوشیدم و موهامو خشک کردم...داشتم آرایش میکردم که وارد اطاق شد...اومد و پشت سرم ایستاد
از تو آینه نگاهش کردم...موجی از شهوت توی نگاهش موج میزد.....نمیخواستم کارمون به جای باریک بکشه برای همین پاشدم....چرخیدم و گفتم:
-لباسم قشنگه؟
لباسم بلوز دامن شیک زمینه نارنجی با گلهای سورمه ای بود که برادرم برام فرستاده بود....کامران منو کشید طرف خودش:
تو تن تو همه چیز قشنگه.....
ازش فاصله گرفتم:
-تو که هنوز آماده نشدی...بپوش لطفا دیر میشه.......
خندید و رفت که آماده بشه............
در میان دود اسفند....صدای کل و همهمه وارد خونه ی پدرم شدم...میون اونهمه آدم دنبال مادرم میگشتم که با چشمان تر بهم زل زده بود...سخت درآغوشش گرفتم و بوسه بارانش کردم....صدای پدرم دراومد:
-بابا جان ما هم هستیما......
خندیدم وبه سمت پدرم رفتم.....کامران هم با همه مشغول احوالپرسی شد...وقتی رفتم تو اطاقم که مانتومو درآرم شراره هم پشت سرم وارد شدو درو بست:
خب.......تعریف کن ببینم...
متعجب نگاهش کردم:
-چی رو؟
-جریان دیشب و پریشب
اه.شراره.....
-اه و مرض...نکنه میخوای بگی چیزی نبوده....
-بوده یا نبوده به خودمون مربوطه.....
شراره خواست چیزی بگه که نگاش به انگشترم افتاد:
-وای......این چه خوشگله...اما این که حلقت نبود.....
در حالیکه انگشتمو خم کرده بودم که بهتر ببینه گفتم:
-نه...اینو کامران جدا از اون خریده.....
شراره که یادش رفت جریان شب زفاف رو پیگیری کنه با گفتن مبارکت باشه منو از اطاق بیرون برد.....
اونروز روز خیلی خوبی بود...کامران برای تمام اعضای خانواده م حتی نازنین و سارا کوچولو هدایایی تهیه کرده بود که البته کار خودش نبود ...کار شهپر بود...با اینحال من ازش ممنون شدم...برای مادرم دستبند بسیار زیبایی گرفته بود که بعد از گرفتن اجازه خودش بدست مادرم بست...دستشو بوسید و از زحماتیکه برای من طی این مدت کشیده بود تشکر کرد...اینکارش همه ی ما رو و بخصوص منو غافلگیر کرد.....

 

*************


شب بعد از اینکه مسواک زده بودم و دراز کشیده بودم منتظرش بودم.....
کنارم دراز کشید و باز سرمو روی سینه ش گذاشت......خودمو محکم بهش چسبوندم و دستمو دورش حلقه کردم......عجیب بود..برخلاف شورو التهاب من اون خیلی آروم بود....نمیدونستم چرا هیچ حرکتی نمیکنه....چرا بهم نزدیکتر نمیشه....درصورتیکه تمایل منو می بینه.....صورت داغمو به صورتش چسبوندم و در بوی خوشش غرق شدم
ولی باز جز این عکس العملی نشون نداد......سعی کردم به طور نامحسوس بند لباس خواب سفید و توریمو پایین بکشم.....ولی اون برگشت.....بندو سرجاش برگردوند و تو چشمهام نگاه کرد:
نه...شفق.....
گیج خیره اش شدم:
-نه؟
-آره...نه.....
-من نمیفهمم کامران.....
-اما من میفهمم عزیزم.....تو هنوز اون ته ته های قلبت یه کوچولو به من و احساس من شک داری......من نمیخوام با این رخنه ی کوچکی که توی قلبت هست تو رو تصاحب کنم..ترجیح میدم صبر کنم....
-ولی کامران........
انگشتشو روی لبم گذاشت:
-تو خودتم خوب میدونی که چنین چیزی هست پس سعی نکن توجیه کنی........منم نه ناراحتم از این بابت نه معترض.....فقط امیدوارم بتونم تا اون روز صبر کنم...
دست برد و چراغ رو خاموش کرد...سرمو دوباره گذاشت روی سینه ش و زمزمه کرد:
-حالا آروم بگیر بخواب عزیزم......آروم.....راحت..............

 

  http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389 ساعت 16:11 توسط شــــادان |


قســـــمت چهل و نهم

 

 

 تعدادی از لباسهامو برداشتم.....داشتم از در اطاق بیرون میرفتم که سینه به سینه ی کامران شدم...........کامران در حالیکه متعجب شده بود دست دراز کردو یکی از لباسهایی رو که روی زمین افتاده بود برداشت ... اما من بی اعتنا به اون از در رفتم بیرون ولباسها رو روی تخت اطاق خواب میهمان ریختم...برگشتم که بقیه ی وسایلمو بردارم دیدم پشت سرم دست به سینه ایستاده و با خونسردی نگاهم میکنه...از کنارش رد شدم....چند بار رفتم و اومدم تا تونستم وسایل شخصیمو به اون اطاق منتقل کنم...بار آخر رفتم تو اطاق ...در رو با شدت روی صورتش بستم....ولی در بسته نشد چون پاشو لای در گذاشت....با غیض گفتم:
-پاتو بردار......
با خونسردی جوابمو داد:
-برنمیدارم...تا نفهمم این اداو اطوارها برای چیه برنمیدارم...
با چشمان آتشین نگاهش کردم:
-اگر چاره داشتم همین الان برمیگشتم خونه ی پدرم.....
-آخه چرا.......دیوونه شدی مگه تو...
داد زدم:
-آره دیوونه شدم...........دیوونه بودم که با تو ازدواج کردم........دیوونه بودم که فکر کردم تو..........تو.........
-شفق آروم باش....درو باز کن بذار بیام تو...حرف بزنیم........بعد اگر خواستی اطاقتو جدا کنی باشه بکن.....
از جلوی در رفتم کنار..........خودمو پرت کردم روی تخت...وارد شد و روی تنها صندلی اطاق نشست...نگاهش کردم....موهای مرتب و اصلاح کرده ش کمی بهم ریخته بود....یک تی شرت کرم رنگ با راههای قرمز پوشیده بود که خیلی بهش میومد...با آرامش روی صندلی نشسته بود....پاهاشو روی پا انداخته بود و با لذت خیره ام شده بود....من بلوز دامنمو با یک پیراهن خواب آستین حلقه ای آبی پر رنگ اما بلند تا زیر زانو عوض کرده بودم....موهامو روی شونه ریخته بودم و آرایشمو پاک کرده بودم با اینحال میدونستم کاملا فریبنده هستم....مثل دو حریف همدیگرو برانداز کردیم....حریفهایی که نمیدونستیم تو مغزمون چی میگذره....صاف روی تخت نشستم...دامن لباسمو که بالا رفته بود کشیدم پایین و گفتم:
-خب؟
خندید:
-بگو...گوش میکنم...
یک ابرومو دادم بالا:
-من بگم؟تو گفتی میخوای حرف بزنی.....
-خب آره....میخواستم بپرسم میشه بگید اون کبودی روی گردنتون چطوری بوجود اومده....
و خندید..........گر گرفتم:
-کامران ن ن ن ن ....
-خیل خب...آروم باش لطفا..........
پاشد و اومد کنارم روی تخت نشست....خودمو کشیدم عقب...آشکارا ناراحت شد:
-شفق این چه رفتاریه میکنی............مگه من لولوخورخورم.....
تو دلم گفتم تو از لولو هم بدتری.........انگار فکرمو خوند چون دستشو به طرفم دراز کرد....خودمو بیشتر عقب کشیدم:
-کامران خواهش میکنم.....من خستمه...خوابم میاد اگر چیزی برای گفتن نداری.....
-شفق ولی من بی تو خوابم نمیبره....میخوام تو توی بغلم باشی....خواهش میکنم....فقط بغلت کنم بخوابیم.....
و با حالت خاصی گفت:
قول میدم تا نخوای بهت دست نزنم..........
نمیدونم چرا اما نمیتونستم جلوش مقاومت کنم....چون خودمم آغوششو میخواستم...میخواستم سرمو بذارم روی سینه ی مردونه ش...حس کنم منم تکیه گاهی توی این دنیا دارم.....حس کنم گرمای تنشو....اونکه کاملا متوجه ی خوددرگیری من شده بود دستشو به طرفم دراز کرد:
-شفق.........عزیزم..خواهش کردم ازت.....

  http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

 

 ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389 ساعت 16:9 توسط شــــادان


قســـــمت چهل و هشتم

 

 

 صدای ترمز شدید ماشینی و متعاقب اون صدای کوبیده شدن دو ماشین بهم از زیر پنجره به گوشمون خورد....این صدا منو کمی از اون حالی که داشتم درآورد اما کامران بی توجه به اون دوباره در من پیچید.....
به زور کمی از خودم دورش کردم:
-زنگ دره
ولی اون دوباره خودشو به من چسبوند:
-ولش کن.......
متعاقب صدای در تلفن خونه زنگ خورد و از اونجا که من تلفن رو طوری تنظیم کرده بودم که اسم تماس گیرنده رو بگه مرتب میگفت مامان شهپر....کامران حتی به تلفن هم نمیخواست جواب بده اما من سعی کردم از روش پاشم.....اون هم ناچارا با همون وضعیت تلفن رو جواب داد...من حوله رو برداشتم و رفتم تو اطاق خواب.....کامران در حالیکه شلوارشو پوشیده بودو داشت دکمه های پیراهنشو می بست اومد تو:
-شفق...من میرم پایین....اون صدایی که اومد صدای تصادف شهپر بود.....
هراسان پرسیدم:
-چی؟طوریش نشده که.....
کامران در حالیکه به طرف در میرفت گفت:
-نه...خودش خوبه...ماشین صدمه دیده فقط.......
تا کامران رفت رفتم توی دستشویی و به صورتم آب زدم...توی آینه ی دستشویی به خودم خیره شدم.....صورتم کاملا سرخ و ملتهب شده بود....توی عمق چشمهام نگاه کردم و از خودم پرسیدم واقعا این اون چیزی بود که میخواستی.....دوست داشتی اینطوری به وصال برسی.....انگشت اشاره ی دست راستمو روی تصویر آینه کشیدم............نه......نه...این اون چیزی نبود که من میخواستم....نه.....همونجا و همونوقت تصمیم گرفتم دیگه نذارم کامران منو به مرحله ای برسونه که اختیارمو بدست شهوت بدم......
بعد از اینکه یک بلوز دامن آستین حلقه ای زرشکی پوشیدم......کمی آرایش کردم.....داشتم موهامو شونه میکردم که متوجه ی کبودی روی گردنم شدم....
ازیادآوری اون لحظات تنم گرم شد
...اما نه.....من باید میاموختم جلوی این حس رو بگیرم......برای همین یک نفس عمیق کشیدم و از اطاق رفتم بیرون.......
رنگ شهپر کمی پریده بود....با اینحال لبخندشو حفظ کرده بود..با نگرانی نگاهش کردم:
-چیزیتون نشد که؟
به روم خندید:
-نه عزیزم.......
کامران در حالیکه یک لیوان آب جلوی مادرش میذاشت پرسید:
-چه اتفاقی افتاد؟شما که رانندگیتون خوبه...
-آره....من سرعتی نداشتم اما نمیدونم چی شد ناگهان......جلو ساختمان شما بی اینکه راهنما بزنه از پارک دراومد....منم خوردم بهش.....
با مهربانی نگاهش کردم:
-خداراشکر که خودتون خوبید.....
-آره عزیزم.....
و انگار که چیزی یادش اومده باشه..بلند شد و کنارم نشست و دستمو توی دستش گرفت:
خودت خوبی عزیزم؟بهتری؟
سرمو انداختم زیر...چطور میتونستم توی اون چشمها نگاه کنم و بگم که بهترم وقتیکه یکساعت پیش داشتم کاری رو میکردم که قصد انجامشو نداشتم......شهپر با مهربانی سوالشو تکرار کرد تا سرمو بلند کردم دیدم به محل کبودی روی گردنم زل زده...وای........آب شدم....احساس کردم گر گرفتم و سرخ شدم...اما اون خندید...نگاهشو دزدید وبه کامران گفت:
-پاشو...پاشو آقای دکتر میز رو بچین لطفا....غذا رو هم توی ماکرو گرم کن.....
کامران بی هیچ اعتراضی پاشد.....برگشتم طرف شهپر:
-چرا زحمت کشیدید.....من راضی نبودم اینموقع این راه رو بیاید برای ما شام بیارید.......
شهپر با مهربانی نگاهم کرد:
-شفق جان فسنجون من حرف نداره...از مامانت شنیده بودم این غذا رو دوست داری برای همین درست کردم برات.......تو هم که امروز چیزی نخوردی باید حسابی گرسنه باشی...
خواستم ازش تشکر کنم ولی نگاهم به چشمهاش خورد...نم اشکی چشمهاشو براق کرده بود...خم شد و پیشونیمو بوسید:
عزیزم.مرسی...........ممنون که کامران رو بخشیدی.....
از خودم خجالت کشیدم.....از اینکه نمیتونستم بهش حقیقت رو بگم..بگم من هنوز اونو نبخشیدم...بگم که من توی کلافی اسیرم که داره روحمو نابود میکنه چون هنوز از حس واقعی کامران به خودم مطمئن نیستم.....ولی در برابر روح لطیف این زن سکوت کردم و گذاشتم آنچه که دوست داره فکر کنه برای همین صورتشو بوسیدم و با هم رفتیم سر میزی که کامران چیده بود.....من کنار شهپر نشستم و سعی کردم تا حد امکان از کامران دور باشم...از ساعتی قبل سعی کرده بودم نگاهم در نگاهش گره نخوره....هراس داشتم...میترسیدم.....نمیخواستم خودمو به جبر این زندگی بسپارم و کاری کنم که بعدها افسوسش رو بخورم....غذا رو در سکوت خوردیم....بعد از غذا چای دم کردم و در حالیکه داشتم ظرفها رو توی ماشین ظرفشویی میگذاشتم متوجه ی نجوای آروم کامران و مادرش شدم....خیلی آهسته درحالیکه کنار هم روی مبل نشسته بودند حرف میزدند...دلم نمیخواست بدونم چی میگند ...هرچند که کمی کنجکاو شده بودم ولی بی اعتنا به اونها کارمو کردم و با سینی چای رفتم پیششون....با لبخند جلوی شهپر چای گرفتم ولی جلوی کامران که رسیدم نگاهمو به زیر دوختم...احساس کردم کامران کاملا متوجه ی این دوری و غریبگی من شده.....کنار شهپر نشستم...اون در حالیکه فنجون چایش رو به لب میبرد گفت:
-شفق جان...ماه عسل جایی نمیخواید برید؟
به جای من کامران جواب داد:
-راضی نشد بیاد آنتالیا که....
من رفتم تو حرفش:
-مامان جان من و کامران یک هفته بیشتر مرخصی نداریم...انشالله ماه عسل باشه برای یک فرصت بهتر.....
-ولی عزیزم...ماه عسل مزه ش به همین الانه..هرچند که هرجور خودت راحتی.......
قبل از اینکه چیزی بگم صدای تلفن بلند شد که اسم شراره رو میبرد.....از شهپر معذرت خواستم و گوشی رو برداشتم...رفتم توی اطاق خواب و روی تخت نشستم....شراره با گوشیش از خونه ی خودمون زنگ میزد...زنگ زده بود حالمو بپرسه....اون نگران حال من بود در حالیکه من نگران مامانم بودم....شراره گفت که مامان کمی دلتنگی میکرده برای همین اومده چند روزی پیشش بمونه...
گفت با وجودیکه خالمو و بقیه هم بودند ولی به شراره گفته بوده که تو بوی شفق رو میدی.....
از شنیدن این حرف به گریه افتادم...چقدر دلم هواشو کرده بود...چقدر دلتنگش بودم...دلتنگ پدرم...خونمون....حتی شراره با اون نیش زبونهای گاه گاهش...به شراره گفتم گوشی رو بده باهاش حرف بزنم ...گفت که خسته بوده خوابیده...بعد از قطع تلفن سرمو رو پام گذاشتم و اشکهام سرازیر شد....تو حال و هوای بدی بودم که احساس کردم کسی دستشو روی سرم گذاشت و بنرمی موهامو نوازش کرد...وحشتزده سرمو بلند کردم...کامران بود...چطور صدای پاشو نشنیده بودم.........کامران کنارم نشست و با صدایی مهربان گفت:
-چی شده عزیزم؟..........چرا زانوی غم بغل زدی؟
در حالیکه خودمو ازش دور میکردم گفتم:
-هیچی...دلتنگم کمی...........
و ادامه دادم:
-چرا مادرتو تنها گذاشتی....زشته ما هردومون اومدیم تو اطاق خواب ..اون تنها اونجاست.........
کامران خزید طرف من:
-خودش گفت بیام پیشت...احتمالا حدس میزده در چه حالی ...........
منو کشید طرف خودش.....سرمو روی سینه ش گذاشت و انگشتهاشو توی موهام فرو برد........آغوشش خوب بود.......گرم بود......لذتبخش بود......امن بود.......ولی.....ولی آرومم نکرد...به نرمی موهامو بوسید....با چشمان بسته سعی کردم ازش فاصله بگیرم...بی اینکه چشمهامو باز کنم چون نمیخواستم چشمان جادوییش روم اثر بذاره گفتم:
-کامران..............خواهش میکنم...تا زمانیکه من نخواستم بهم دست نزن......
فوری اعتراض کرد:
-شفق باز شروع کردی.همین یکساعت قبل........
-خواهش کردم کامران..........من.......من...من نمیخوام رابطه مون اینطوری پیش بره...من ...من چیز دیگه ای میخوام.....
کامران با صدایی گرم گفت:
-چشمهاتو باز کن شفق....شفق باز کن چشمهاتو...تو چشمهام نگاه کن و بگو چی میخوای..........
نه.........نمیتونستم...من نمیتونستم بگم چی میخوام...اون خودش باید به زبون میومد...اون خودش باید می فهمید............کامران رو پس زدم و سرپا شدم:
-بریم پیش شهپر
و قبل از اینکه به دست دراز شده ش فرصت بدم دستمو بگیره از اطاق زدم بیرون........
وقتی کامران رفت که شهپر رو برسونه گوشیمو که بعد ازتلفن آزاد خاموش کرده بودم روشن کردم و رفتم تو آشپزخونه.....مشغول جمع کردن ظرفهای شسته شده بودم که گوشیم زنگ خورد..نگاهی به شماره انداختم...شماره ی عجیبی بود....با اکراه دکمه ی برقراری تماس رو زدم.....وای...............وای.........خدای من صدای آهو توی گوشی پیچید.....از شنیدن صداش حالم بد شد....آهو در حالیکه میخندید با لحن مشمئز کننده ای گفت:
عروس خانم خواستم تبریک بگم............
جوابشو ندادم.....اینقدر از فریاد و بغض پر بودم که میترسیدم حرف بزنم.............
-خب خانم خوشگله شب زفاف خوش گذشت؟راستی شنیدم عکسها بدستتون رسیده..........
و قهقهه زد......
تقریبا داد زدم:
تو ........تو خیلی پستی....
-نه...من پست نیستم تو زیادی ساده لوحی........فکر میکنی تا چند وقت برای پسرعمه ی خوشگذرون من جذابیت داشته باشی...اون........
نذاشتم حرفشو ادامه بده:
-ساکت شو.......تو خیلی هم پستی.....تو برای خراب کردن من حتی به برادرتم رحم نکردی.......آبروی اونم بردی.....
با غیض جوابمو داد:
اون حقش بود...اونم یه احمقیه مثل کامران........
و انگار با خودش حرف بزنه نجوا کرد:
-بیشعور به من گفت که عاشق تو شده...گفت که کاش زودتر از کامران با تو آشنا شده بود....
و داد زد:
-آخه مگه تو چی داری.....چی داری که دوتا از بهترین کسانیکه می شناسم عاشقت شدند..........دختره ی عوضی....اون به خاطر اینکه باعث ناراحتی توشدم زنگ زدو سر من داد کشید...سر من...سر خواهر یکدونه ش........
و با تنفر ادامه داد:
-شفق زندگیتو نابود میکنم...........نمیذارم راحت و آروم زندگی کنی.....دیدی که...اون عکسها اولیش بود...اونم صبح روز عروسیت وقتیکه کامران خوب کیفشو باهات کرده بود......
پس اینطور.....سعی کردم خونسردیمو حفط کنم.....یک نفس عمیق کشیدم و گفتم:
-هر کاری دلت میخواد بکن.....
و تماس رو قطع کردم....
نشستم روی مبل......سرمو توی دست گرفتم و سعی کردم تحقیر و توهینی رو که توی حرفهای آهو بود از یاد ببرم.....ولی حقیقت لخت و عریان به صورتم شلاق میزد...کار اونروز کامران و تاکید آهو باعث شد بیاد بیارم که کامران فقط جسم منو میخواد...و به دنبال روح من نیست......از این فکر پر از نفرت شدم....حس حقارت شدیدی بهم دست داد...بلند شدم ..به سمت اطاق خواب رفتم و نالیدم:
-نه......نمیذارم........نمیذارم دستت به من برسه............
تعدادی از لباسهامو برداشتم.....داشتم از در اطاق بیرون میرفتم که سینه به سینه ی کامران شدم...........

 

   http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389 ساعت 16:6 توسط شــــادان |


قســـــمت چهل و هفتم

 

 

 از گوشه ی چشم نگاهش کردم...با اون قد بلند و قیافه ی جذاب فوق العاده دوست داشتنی به نظر میرسید و من چقدر دلتنگش بودم.....یک شلوار جین آبی و یک پیراهن چهارخانه ی سیاه و سفید آستین کوتاه پوشیده بود...کامران به تخت نزدیک شدو کنارم نشست....رومو اونور کردم و نگاهمو به پنجره دوختم.......دستمو که روی سینه م گذاشته بودم تو دستش گرفت و آروم پرسید:
-بهتری؟
فقط سرمو تکون دادم......خم شد و روی دستم بوسه ای زد...نگاهش کردم.....چقدر دلم میخواست دستمو توی موهاش فرو ببرم...دلم میخواست بکشمش طرف خودم...توی بغلم بگیرمش..ولی در عوض دستمو از توی دستش درآوردم و با صدایی که از ته چاه درمیومدگفتم:
-این همون دستیه که تو دست آزاد بوده پس بهتره به من دست نزنی..
کامران بی اینکه حرفی بزنه اومد روی تخت....کنارم....سرشو آورد پایین و کنار گوشم نجوا کرد:
-به من نگاه کن....شفق......به من نگاه کن.......
ولی من با سماجت همچنان به پنجره خیره بودم....با دستش صورتمو برگردوند:
-عزیزم..........
توی چشمهام خیره شد:
-من...من.....نمیدونم چطور باید ازت معذرت بخوام....من برای لحظه ای دیوونه شدم....میدونم از من بعیده ولی باید جای من باشی تا بتونی حالمو بفهمی...
سرشو آورد پایینتر:
-هرچند که تو هم مقصری...تو باید منو در جریان قرار میدادی......حالا لطفا بخند که بفهمم منو بخشیدی...
کاملا خم شد و بوسه ای سریع بر لبهام زد...به شدت پسش زدم....و نالیدم:
-نمی بخشمت کامران.....نمی بخشمت......تو به من شک کردی....تو به پاکی من شک کردی...تو به خودت اجازه دادی این فکر کثیف رو راجع به من بکنی......تو به پاکی زنی که قراره باهاش زیر یک سقف زندگی کنی شک کردی.....تو.........تو..........تو منو شکستی..چطور ازم انتظار داری به همین راحتی ببخشمت....نه....نه......
می نالیدم......گریه میکردم....زار میزدم....و اونچه که رو قلبم سنگینی میکرد بیرون میریختم:
تو منو تحقیر کردی......خوار کردی....تو به من فهموندی که هیچ اطمینانی ......هیچ اعتمادی به من نداری....
داشتم میلرزیدم.....اینقدر حالم بد بود که کامران رو از پشت پرده ی مه میدیدم....کامران خم شد و منو بسختی در آغوش کشید....و کنار گوشم زمزمه کرد:
-آروم باش عزیزم...خواهش می کنم..آروم باش....
آغوشش خوب بود.گرم بود..امن بود.........با اینحال منو آروم نکرد.....اگر اون اتفاق لعنتی امروز نیفتاده بود من الان توی این آغوش گرم از لذت سرشار بودم ....ولی الان تنها یک آدم متشنج....غریب و لرزان بودم.....از صدای من شهپر هراسون وارد اطاق شد....کامران رو پس زد و جاشو گرفت:
-عزیزم....شفق..چرا با خودت اینطوری میکنی...ببین با خودت چکار کردی...کدوم تازه عروسی حال تو رو داره آخه...
ضجه زدم:
-تقصیر اینه.....اون منو به این حال کشوند...
کامران وسط اطاق در حالیکه سرشو زیر انداخته بود مغموم و گرفته ایستاده بود...شهپر برگشت ونگاهش کرد...نمیدونم با حرکات صورتش چی گفت که کامران از اطاق بیرون رفت..وقتی اون رفت انگار قلب منم با خودش برد...سرمو روی پای شهپر گذاشتم و چشمهامو بستم.............
نور کمرنگ و غمناک غروب چشمهامو باز کردم...تو اطاق تنها بودم...سعی کردم بلند شم ولی تمام تنم درد میکرد انگار سنگینی هزارن کوه روی دوشم بود...بسختی بلند شدم و گوشهامو تیز کردم....هیچ صدایی نمیومد....با سنگینی از اطاق بیرون رفتم...هیچکس توی آپارتمان نبود...رفتم توی آشپزخونه و چای ساز رو به برق زدم...نمیدونستم کامران و شهپر کجا رفته بودند...هیچ یادداشتی هم نذاشته بودند......وقتی چای آماده شد....
 رفتم زیر دوش ایستادم....از برخورد قطرات آب با بدنم حس خوشایندی بهم دست داد....همینطور که قطرات از روی شونه هام لیز میخورد و پایین میرفت احساس سبکی بهم دست میداد....بعد از دقایقی حوله رو بخودم بستم و اومدم بیرون....نشستم روبروی آینه و به خودم خیره شدم....تو همین نصف روز زیر چشمهام گود شده بود...اصلا شبیه تازه عروسها نبودم...از روی میز کرم دست و صورتمو برداشتم...کمی کف دستهام ریختم و با دقت صورت و دستهامو کرم زدم....کمی رژ روی گونه های بیرنگ و سفیدم زدم و یک مداد مشکی توی چشمهام کشیدم...بلند شدم و جلوی آینه ایستادم....
چشمهامو باز کردم و به تصویر خودم توی آینه خیره شدم.......و نالیدم...خدایا چی میشد ...چی میشد این اتفاق نمیفتاد و من امشب از شهد وجودم کامران رو سیراب میکردم....
....خدایا چی میشد....داشت چشمهام دوباره تر میشد که گوشیم زنگ خورد...حوله رو دورم پیجیدم و بی اینکه به شماره نگاه کنم جواب دادم.....صدای گرم آزاد توی گوشم پیچید..از شنیدن صداش وحشت کردم...اصلا دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم...اون هم بخوبی متوجه شد چون با لحن التماس آمیزی گفت:
-خواهش میکنم شفق......فقط زنگ زدم حالتو بپرسم....میدونم ازم دلخوری...میدونم که گناهکارم ولی باور کن من در این میون بی تقصیر بودم.....باور کن از اونموقع که زنگ زدی تا الان چقدر خودمو لعنت کردم که باعث ناراحتیت شدم...خواهش می کنم شفق....
و با صدایی غمگین ادامه داد:
-خواهش می کنم...عزیزم...از گناهم درگذر.......
آنچنان صادقانه و عمیق گفت از گناهم در گذر که بی اختیار گفتم:
-من هیچ ناراحتی از شما ندارم......
از شنیدن صدام ذوق زده شد:
-مرسی عزیزم...میدونستم تو خیلی مهربونی.....
و نجواگونه اضافه کرد:
-شفق من هنوزم تو رو ....
نذاشتم حرفشو کامل کنه:
- ادامه ندید لطفا ...انگار فراموش کردید که من الان یک زن متاهلم....
و با تحکم گفتم:
و لطف کنید دیگه به من زنگ نزنید والا مجبورم میکنید به کامران بگم........
گوشی رو قطع و خاموش کردم....چند دقیقه ای سرمو توی دست گرفتم و روی تخت نشستم و سعی کردم آزاد....آهو و همه چیزو فراموش کنم.....با همون حوله بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه و برای خودم چای ریختم......از بعد از صبحونه چیزی نخورده بودم برای همین به شدت گرسنه بودم...بلند شدم و در یخچال رو باز کردم...سرمو خم کرده بودم و دنبال خوردنی میگشتم که صدای چرخیدن کلید رو توی قفل شنیدم....سریع در یخچال رو بستم و از آشپزخونه دراومدم که برم توی اطاق خواب ولی ظاهرا دیر شده بود چون کامران با چشمانی متعجب روبروم ایستاده بود....بی اعتنا به اون پا تند کردم از کنارش بگذرم که دست دراز کرد و حوله رو کشید....

 

  http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

 

 ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389 ساعت 16:4 توسط شــــادان


قســـــمت چهل و شــشم

 

 

  آنچنان بهتزده شدم که نتونستم هیچ عکس العملی نشون بدم.....پاهام به زمین چسبیده بود....حتی نمیتونستم تکون بخورم...طاقت نیاوردم و نشستم روی زمین.....یکی از عکسها رو برداشتم....همون روز بود..........همون روزی که من آزاد رو دیده بودم.....یعنی آدمی تا چه حد میتونه پست باشه..........تو دلم فریاد زدم...لعنتی.لعنتی....آزاد پست فطرت...جرات نمیکردم به کامران نگاه کنم....ولی حر کت دستشو میدیدم که هنوز داشت عکسها رو زیرو رو میکرد...برای لحظه ای سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم...چشمان سرخش به خون نشسته بود...حالت آدمی رو داشت که ماشین از روش رد شده و تمام استخونهاش شکسته ولی از شوک وارده هنوز دردی حس نمیکنه......با اینکه میدونستم ماجرا چیه...با اینکه هیچ گناهی متوجه ی من نبود...ولی باز از عکس العمل کامران میترسیدم....اصلا انتظار چنین چیزی رو نداشتم اونم دقیقا صبح روز عروسی....تو خودم جمع شدم...و وحشتزده دیدم که کامران عکسها رو پاره کرد و با نگاهی مهیب خرده هاشو روی سرم ریخت.......و فریاد زد......آنچنان فریادی که با هر دو دستم گوشامو گرفتم.......
-ش........فق............ش....فق لعنتی..اینا چیه............پس تمام ادعاهات...اداهات.............پرهیزگاریهات واسه من بود آره؟....دیوونه...لعنتی..چطور تونستی اینکارو کنی......چطور تونستی با من اینکارو کنی.......
جلوی چشمان وحشتزده ی من یقه ی لباسمو گرفت و منو به طرف خودش کشید:
-میخواستی انتقام بگیری ازم؟آره؟میخواستی تلافی کنی کار اونروزمو.......نه؟میخواستی بگی من هیچی نیستم...........میخواستی غرور منو له کنی...لعنتی....میخواستی منو جلو همه خرد کنی...مخصوصا جلوی این نامرد....
و سرشو به طرف خرده های عکس برگردوند...از ترس فلج شده بودم...نمیتونستم حرف بزنم.....حتی مژه هم نمیزدم...ناگهان منو هل داد و در حالیکه به لرزه افتاده بود نعره زد:
پس ببین....ببین...موفق شدی........ کاملا موفق شدی.دیگه از من چیزی باقی نذاشتی......
افتاد رو زمین ودر خود مچاله شد...........با اینکه حق چنین قضاوت و برخوردی نداشت ولی ازحال و روزش دلم بدرد اومد..آروم خزیدم طرفش و دستمو دراز کردم که لمسش کنم....دستمو تو هوا گرفت:
-به من دست نزن کثافت..این همون دستیه که تو دست آزاد هم بوده......گم شو.....
و هلم داد.......از رفتارش....توهینش....تحقیرش ......و فکری که در موردم کرده بود خرد شدم....شکستم و نالیدم:
-کامران تو.......تو......
نذاشت حرفم تموم شه.....دست دراز کرد و موهامو تو دست گرفت ومنو کشید طرف خودش:
ساکت شو.....اگر فقط یک کلام....یک کلام دیگه بگی به خداوندی خدا می کشمت شفق...هم تو رو هم خودمو........حالا گم شوازجلوی چشمهام.....
و آنچنان پرتم کرد که به کناره ی میز خوردم و برای دقیقه ای نفسم تو سینه حبس شد.....باورم نمیشد..باورم نمیشد.....این کامران ساعاتی پیش باشه......کامرانی که شب قبل تو گوشم لالایی میخوند که آرام بخواب چون کامران تنهات نمیذاره...کامرانی که برام لقمه گرفت و تو دهنم کرد.......باورم نمیشد....نه....این کامران نیست...اینکه اینطور روبروی من خردوخراب با چشمان ملتهب و قرمز نشسته کامران نیست........برای اینکه نبینمش خودمو آروم به اطاق خواب رسوندم درو قفل کردم.....کف زمین دراز کشیدم و اشکهام سرازیر شد...نمیدونستم باید چکار کنم....به کی باید بگم......مغزم از کار افتاده بود.......میان مرگ و زندگی بودم که صدای پاهاشو شنیدم......دستگیره رو کشید ولی وقتی دید در قفله پاهاشو توی در کوبید...خودمو کشوندم و به پشت در تکیه دادم...کامران ضربه هاشو بیشتر کرد و باز فریاد زد:
-باز کن...لعنتی....باز کن.......
با این حالی که اون داشت دیوونگی بود اگر درو باز می کردم......برای همین محکمتر خودمو به در چسبوندم و دستهامو روی گوشم گذاشتم.....آنقدر تو اون حال موندم تا صدا قطع شد.....نمیدونستم داره چکار میکنه ولی یه چیزو خوب میدونستم.....در حالیکه گریه میکردم خودمو به گوشیم رسوندم.....با عجله و هراس شماره ی آزاد رو از تو گوشیم کشیدم بیرون....وقتی صداشو شنیدم که با تعجب گفت شفق نتونستم خودمو کنترل کنم..میون هق هق گریه فریاد زدم:
پست فطرت.....بیشرف.........نامرد...........کثافت عوضی....
و قبل از اینکه بخواد چیزی بگه قطع کردم و شماره ی شهپر رو گرفتم...شهپر با صدایی شادو سرزنده جوابمو داد:
-سلام عزیزم...عروس خوشگلم........
با شنیدن صدای گرم و پراز مهرومحبتش گریه م شدیدتر شد.....نفسم گرفت و صدا تو گلو م موند.....شهپر وحشتزده از اونسو گفت:
-عزیزم.....شفق چی شده؟
نمیتونستم حرف بزنم.....فقط هق هق میکردم...اصلا چنین روزی رو پیش بینی نمیکردم برای همین خیلی حالم خراب بود...شهپر دادزد:
-شفق...تو رو خدا بگو چی شده......
نالیدم و فقط تونستم بگم:
بیا....همین الان.....
و گوشی از دستم افتاد....خودمو کشون کشون رسوندم به در و قفلشو باز کردم....دیگه هیچی برام مهم نبود...حتی اگر کامران منو میکشت هم مهم نبود......هیچ صدایی نمیومد...سرم گیج رفت..احساس کردم فشارم داره صفر میشه و همونجا کنار در از حال رفتم...............
شفق........شفق.........عزیزم...........باز کن چشمهاتو...........خواهش می کنم......
صدای شهپر بود.....صداشو تشخیص میدادم ولی نمیتونستم چشمهامو باز کنم.......شهپر دوباره صدا زد:
-شفق......عزیزم........
و گویا کس دیگری هم کنارش بود...چون ادامه داد:
-ببین دختر مردمو به چه روز انداختی............واقعا از تو بعیده..........چطور تونستی همچین کاری کنی....
نمیدونستم مخاطبش کیه.....واقعا مغزم فلج شده بود..........احساس میکردم میون خواب و بیداری هستم و اون اتفاقات کابوسی بوده که اگر چشمهامو باز کنم تموم میشه.....کسی کنارم نشست.....دستمو بدست گرفت.....دستش گرم بود....ولی ظاهرا دست من آنچنان سرد بود که اون وحشت کرد:
-خیلی فشارش پایینه....باید کاری کنم....
خودش بود.....کامران بود....با شنیدن صداش در عین حالیکه وحشت کردم ولی دلم آغوششو میخواست....گرماشو میخواست....مهرو نوازششو میخواست..........اما ناگهان یادم اومد که دقایقی قبل چطور باهام رفتار کرد........ به زور چشمهامو باز کردم و هر چه توان داشتم به کار بردم و پسش زدم ونالیدم:
-شهپر.شهپر.......
شهپر با عجله کامران رو پس زد........کنارم نشست و دستمو تو دست گرفت:
-جونم........جون دل....
از ته دل نالیدم:
-بگو بره....بگو این بره...........نمیخوام ببینمش....هیچوقت...........
و رومو اونور کردم که اشکهامو نبینه....شهپر خم شد و منو درآغوش گرفت.....صدای پاهای کامران رو شنیدم که از اطاق رفت بیرون.....علیرغم اینکه خودم گفتم بره ولی دلم براش پر کشید.....شهپر کنار گوشم گفت:
-عزیزم............آروم باش........خواهش می کنم....کمی فکر خودت باش....فکر من....مادرت.......
تا اسم مادرمو آورد تمام فشارهای عصبیمو ریختم بیرون و مادرمو صدا کردم.......به شهپر آویزون شدم و ضجه زدم:
-من مامانمو میخوام.......مامان.........مامان.................
و گریه کردم....گریه کردم....و شهپر هم گذاشت که خودمو خالی کنم.......وقتی که کمی آروم شدم از کنارم پاشد و با لیوانی در دست برگشت..........کمکم کرد بشینم و محتویات لیوان را بنوشم......شربت خیلی خیلی شیرینی بود....با خوردنش کمی حالم بهتر شد............دوباره دراز کشیدم.....شهپر روم خم شد و منو بوسید:
-بهتری؟
با صدایی ضعیف جوابشو دادم:
-بله.....ممنون.....
-دقیق نگاهم کرد:
-پس سعی کن یکم بخوابی....خیلی اذیت شدی امروز......منم همینجام...از اینجا نمیرم.......
خواست پاشه که دستشو محکم گرفتم:
نه...نرید لطفا......
دو باره نشست:
-باشه عزیز دلم...همینجام...تو چشمهاتو ببند و به هیچ چیز فکر نکن...
چشمهامو بستم ولی مگر میشد به چیزی فکر نکرد....تمام مدت قیافه ی ساعت قبل کامران میومد جلوی چشمهام...نگاهش...رفتارش..کلامش...میخواستم فکر نکنم اما نمیشد........چشمهامو باز کردم و شهپر رو نگاه کردم....با چشمان مهربان و نگرانش کنارم نشسته بود...تا دید نگاهش می کنم پرسید:
-جان....چیزی میخوای؟
سرمو تکون دادم:
-کی درو روتون باز کرد؟
در کمال تعجب گفت:
-کامران........
نیم خیز شدم:
-کامران؟
-آره عزیزم....وقتی تو زنگ زدی من هراسون سوار ماشین شدم اومدم...حتی به هوشنگی هم که خارج از خونه بود چیزی نگفتم...فقط میخواستم زودتر به تو برسم...اما وقتی رسیدم پشت در هر چی زنگ زدم درو باز نکردی...موبایل کامران رو گرفتم که جواب نداد..همونجا پشت در نشستم و بارها و بارها موبایل تو و کامران رو گرفتم...تو که جواب ندادی ولی کامران بالاخره جواب داد..بهش گفتم که کجا هستم و اونم سراسیمه اومد...وقتی اومدیم تو خونه تو بیهوش پشت در اطاق خواب افتاده بودی...ظاهرا فشار امروز و مشکل کم خونیت باعث این وضع شده بود...
و با کمی مکث ادامه داد:
عزیزم...کامران به من گفت که چه اتفاقی افتاده........
پس شهپر همه چیزو میدونست......شهپر دستشو توی موهام فرو برد:
-به من گفت همه چیزو و من هم جریان رو بهش گفتم...گفتم که تو همه چیزو به من گفته بودی....گفتم که من از ملاقات اونروز تو و آزاد خبر داشتم.......اون به من گفت که چه رفتاری کرده و چقدر عجولانه تصمیم گرفته و...و.........شفق جان...اون..اون.....بی نهایت پشیمونه......
دوباره اشکهام سرازیر شدند...بی اختیار شده بودم...تحمل و مقاومتم کم شده بود....شهپر با نوک انگشت اشکهامو پاک کرد:
-عزیزم...اون عاشق توست.......برای همین کنترل خودشو از دست داد و اون رفتارو کرد.....کمی بهش حق بده....من که بهت گفتم اون عاشق توست.....
سرمو به شدت تکون دادم:
-نه...اون عاشق من نیست...اون فقط برای اینکه به خودش بقبولونه که هرچیزی رو که میخواد میتونه بدست بیاره با من ازدواج کرده.....
شهپر مردد نگاهم میکرد:
-شفق جان...من بچه مو می شناسم..ولی اگر واقعا اینی باشه که تو میگی...تو چرا قبول کردی...تو چرا قبول کردی که باهاش ازدواج کنی........
سوالش سوال خودمم بود.......نمیخواستم به سوالش فکر کنم....نمیخواستم به سوالش جواب بدم.....با صدایی گرفته ازش پرسیدم:
-یادتونه گفتید آزاد آدم خوبیه؟
دستمو محکم فشرد:
-هنوز هم میگم.....
کم مونده بود منفجرشم....اون منو به این حال و روز انداخته بود...اونم دقیقا روزیکه برای تمام تازه عروس و دامادها روز دلنشینیه ولی شهپر........شهپر اجازه نداد بیش از این با خودم درگیر شم در حالیکه بهم لبخند میزد گفت:
-عزیزم.عزیز دلم...آزاد از هیچی خبر نداشته....اینها همش کار آهو بوده........
با تعجب نگاهش کردم:
-ولی آخه......
-ببین شفق جان...گاهی در زندگی همه چیز دست بدست هم میدند تا آدمی رو نابود کنند یا به موفقیت برسونند.....آهو به طور اتفاقی از قرار تو و آزاد مطلع میشه و این نقشه رو میکشه...حالا چرا درست در چنین روزی عکسها رو فرستاده نمیدونم....
نمیتونستم بپذیرم که آزاد بی اطلاع بوده:
-شما از کجا میدونید که آزاد دروغ نمیگه...و یه چیز دیگه مگه شما با آزاد حرف زدید؟
در میان بهت و حیرت من گفت:
-من نه...ولی کامران حرف زده.......
دهنم باز موند:
یعنی کامران....
-آره عزیزم...کامران از اینجا که میره ....میره سراغ آزاد....حتی اول تندی کرده و کم مونده بوده که با هم درگیر بشند که آزاد کامران رو به روح پدربزرگش قسم میده...لابد تو میدونی که کامران پدربزرگشو یعنی پدر هوشنگی رو خیلی دوست داره و آزاد هم دقیقا اینو میدونسته...برای همین آزاد بهش میگه که از جریان چیزی نمیدونه....و وقتی که کامران ماجرای عکسها رو بهش میگه آزاد هم میگه که خودش از تو خواسته بوده که سر قرار بیای و حتی....حتی به کامران میگه که به تو ابراز عشق کرده ولی تو پسش زدی....برای همین میگم آزاد آدم بدی نیست عزیزم...اون حتی زنگ زد و حالتو پرسید.....
پس تمام این فتنه ها زیر سر آهو بوده...اون حتی برای نابود کردن من به برادرش هم رحم نکرده...حالم از اینهمه رذالت بد شد......دیگه نمیخواستم چیزی بشنوم برای همین چشمهامو بستم...شهپر در حالیکه دستمو نوازش میکرد گفت:
-عزیزم..مادرت یکبار تماس گرفت و با کامران حرف زد...کامران بهش گفت که تو توی حمومی...البته من بهش گفتم اینطوری بگه چون نمیخواستم مادرت نگران بشه...فکر میکنی اینقدر حالت خوب هست که یه زنگ بهش بزنی؟
سرمو به آرامی تکون دادم...و اون از جا بلند شد:
-من میرم تلفن رو بیارم فقط یک خواهش دارم ازت........
با چشمانی جستجوگر نگاهش کردم...و اون در حالیکه معذب نشون میداد گفت:
-فقط راجع به جریان پیش آمده چیزی بهش نگو.........
بعد از اینکه با مامانم حرف زدم و صدای نازنینشو شنیدم کمی حالم بهتر شد...سعی کردم پاشم و یک دوش بگیرم که شهپر اومد تو اطاق..با دیدن من که روی تخت نشسته بودم ذوق کرد:
-عزیزم خوشحالم بهتری...
چقدر این زن نازنین بود....اومد طرفم و پیشم روی تخت نشست:
-چیزی میخوری برات بیارم...
-نه مرسی...میخوام برم دوش بگیرم.....
-باشه...ولی قبلش....شفق جان...کامران میخواد بیاد دیدنت...اجازه میدی؟
تقریبا داد زدم:
-نه.....
-عزیزم میدونم سخته....ولی من ازت خواهش میکنم...اون به حد کافی خودش پشیمونه........بذار بیاد گوش بده به حرفهاش.....
ولی من نمیخواستم کامران رو ببینم...نمیتونستم ببخشمش......بیشتر از حد تصورش منو آزار داده بود ولی شهپر باز اصرار کرد:
-خواهش می کنم...به خاطر من...
توی چشمهای مهربونش خیره شدم:
-فقط به خاطر شما.......
گونه مو بوسید:
-مرسی نازنینم میدونستم روی منو زمین نمیندازی....
تا شهپر از اطاق بیرون رفت خودمو کشوندم جلوی آینه....وای ....صورتم مثل گچ سفید شده بود...انگار هیچ خونی توی رگهام وجود نداشت.....با بیحالی خودمو به تخت رسوندم و دراز کشیدم... در باز شد و کامران به نرمی پا توی اطاق گذاشت............

 

  http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389 ساعت 16:2 توسط شــــادان |


قســـــمت چهل و پنجم

 

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389 ساعت 12:16 توسط شــــادان |


قســـــمت چهل و چهارم

 

 

 سلام.

رمز همون قبلیه بچه ها.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389 ساعت 12:8 توسط شــــادان


قســـــمت چهل و سوم

 

 

 روی تختم بودم که سارا از یکطرف و نازنین از سمت دیگه خودشونو انداختند روم...نازنین با همون لحن بچگانه ش گفت:
-خاله پاشو مامانم گفت بیایم صدات کنیم بری آرایشگاه....
هر دوشونو گرفتم تو بغل و دوباره دراز کشیدم...سارا به نازنین گفت:
-بیا ما هم بریم آرایشگاه
از حرفش خنده م گرفت...نازنین در جواب سارا گفت:
-آره...بریم...من میخوام لباس عروس بپوشم...
-اه منم میخوام بپوشم...
-نه ...من میخوام بپوشم تازه شم لباس من خوشگلتره....
داشت دعواشون میشد که دخالت کردم:
-هر دو تون بپوشید....
شراره درو باز کرد و سرشو کرد تو:
-عروس به این تنبلی نوبره...پاشو بابا مهدی منتظرمونه...
قرار بود کامران برای بردنم به آرایشگاه بیاد ولی چون میدونستم خیلی کار داره قبول نکرده بودم...بهش گفتم که با مهدی میریم...من و شراره...مریم هم میخواستم سر راه بردارم...به شهپر هم اصرار کرده بودم بیاد که گفت کار داره....بچه ها رو از خودم دور کردم و بلند شدم...حولمو برداشتم و پریدم تو حموم..یک دوش سبک گرفتم و آماده شدم...وقتی از اطاق بیرون اومدم همه کل کشیدند...میون همه ی اونها با نگاه دنبال مامانم میگشتم...که دم در آشپزخونه پشت سر همه ایستاده بودو نگام میکرد...نگاهش کردم...اشک توی چشمهاش جمع شده بود...میدونستم بعد از رفتن من خیلی تنها میشه...شراره دستمو کشید...مامانمم به آشپزخونه پناه برد تا من اشکهاشو نبینم....وقتی توی ماشین مهدی نشستم اشکهام بی اختیار سرازیر شد....
آرایشگر از دوستان قدیم مادرم بود که خیلی وقت بود منو ندیده بود...وقتی روی صندلی نشستم با تعجب نگاهم کرد:
چقدر بزرگ شدی شفق جان....
به جای من شراره جواب داد:
-آره وقت شوهرشه دیگه
و خودشو مریم زدند زیر خنده... برگشتم و بهش چشم غره رفتم...خانم صولتی در حالیکه دور گردنم پیشبند می بست گفت:
-اخم نکن عروس خانم....
آروم نشستم روی صندلی و خودمو بدستش سپردم..... دلم نمیخواست تغییر زیادی کنم...سادگی رو ترجیح میدادم...برای همین وقتی خانم صولتی بعد از اصلاح صورت و برداشتن ابروم خواست موهامو رنگ کنه قبول نکردم.....با تعجب پرسید:
-حتی یه کوچولو؟جلوی موهاتو؟
-نه...همینطور خوبه
شراره و مریم هم با حرفم موافقت کردند....وقتی نوبت آرایش صورتم شد دست خانم صولتی رو گرفتم:
-نمیخوام زیاد باشه آرایشم....
آرایشگر خندید:
-عزیزم...تو اینقدر خوشگلی که نیاز به هیچ آرایشی نداری...
و ادامه داد:
نترس...خودم میدونم چکار کنم.....
و واقعا هم میدونست چکار کنه....وقتی با کمک مریم لباسمو پوشیدم و با سرو صورت درست شده جلوی آینه ایستادم خودم دهنم باز مونده بود...باورم نمیشد خودم باشم با وجودیکه زیاد هم روی صورتم کار نکرده بود....آرایشگر و شاگردهاش و دو تا عروس دیگه ای که اونجا بودند بهمراه شراره و مریم دورم جمع شدند...مریم سوت بلندی کشید و بقیه دست زدند...خانم صولتی به شاگردش گفت:
-بدو برو دوربینو بیار....
بهش اطمینان داشتم برای همین گذاشتم چند تا عکس در حالتهای مختلف ازم بگیره....نیم ساعت بعد کامران روی گوشیم زنگ زد که شراره جواب داد و بهش گفت که آماده ایم...نمیدونم چرا ولی وقتی شراره گفت که کامران جلو دره ضربان قلبم به شدت بالا رفت...داشتم آماده میشدم برم بیرون که خانم صولتی نذاشت:
صبر کن عزیز جان....بذار این آقا داماد خوشبختو ما هم ببینیم...من تورمو روی صورت کشیدم و کامران اومد جلو در و با خانم صولتی سلام کرد...همه با لذت و تحسین نگاهش کردند...وخانم صولتی گفت:
-مبارک باشه...خیلی بهم میاید.....
کامران تشکر کرد...من در حالیکه شراره و مریم پشت سرم بودند از آرایشگاه خارج شدم....با تور روی صورت و شنلی که پوشیده بودم چیز زیادی ازم پیدا نبود..ولی کامران....کامران.......
کت و شلوارشو با خودم خریده بود ولی باز هم از دیدنش توی کت و شلوار سورمه ای که با کراوات قرمز ..پیراهن سفید و کفش مشکی و گیره ی کراوات الماس نشان ست شده بود به هیجان اومدم...برخلاف دیشب کاملا اصلاح کرده...مرتب ..سرحال....و شیک بود.....بوی ادوکلنش حتی از فاصله ی دور هم به مشام میرسید....وقتی توی ماشینش نشستم...به آرامی شروع به حرکت کرد...پشت سرمون شراره و مریم با ماشین مهدی میومدند...قرار بود بریم خونه شون و قبل از مراسم عقد عکسهای تکیمونو بگیریم...داشتم به نیمرخ جذابش نگاه میکردم که برگشت طرفم:
شفق....تورو بزن بالا یک لحظه...
با لجبازی سر مو بالا انداختم...کامران کوتاه نیومد:
-خواهش می کنم...میخوام قبل از بقیه ببینمت....بزن بالا....
خواستم اذیتش کنم...برای همین برگشتم طرفش و تور رو تا نیمه روی لبهام بالا زدم کامران در حالیکه یک چشمش به من و یک چشمش به روبرو بود گفت:
بالاتر.....
و من کم کم تور رو بالا زدم....برگشت و کاملا خیره ام شد...کمی ترسیدم:
-اینجوری نگام نکن لطفا....میترسم.....
کامران دست دراز کرد و دستمو گرفت و با صدای گرمی گفت:
-از چی میترسی....
و زمزمه کرد:
نمی تونم عزیزم.....نمیتونم چشم ازت بردارم...وای شفق...تو چی هستی....تو می کشی منو امشب..
خندیدم و دوباره تور رو روی صورتم کشیدم........
کامران و شهپر اصرار زیادی کرده بودند که مراسم عقد هم توی خونه ی خودشون باشه ولی من قبول نکرده بودم میخواستم توی خونه ی پدرم عقد بشم....برای همین خودم سفره ی عقدمو توی یکی از اطاقهای خونه مون انداخته بودم و قرار بود بعد از اینکه عکس گرفتیم بریم خونه ی ما برای مراسم عقد....
برخلاف خونه ی ما خونه ی کامران اینا خلوت بود...من و کامران به تنهایی رفتیم اونجا...شراره و مریم همراه مهدی رفتند خونه که لباس عوض کنند و برای عقد آماده بشند....شهپر و کامران تا جلوی در اومدند استقبالمون...شهپر دستمو توی دست گرفت و ذوق کنان گفت:
عزیزم.....عزیزم....به خونه خودت خوش اومدی....
پدر کامران هم با لبخند نگاهم میکرد...هنوز تور روی صورتم بود....کامران از مامانش پرسید:
-عکاس نیومده هنوز؟
شهپر در حالیکه نگاه از من نمیگرفت جواب پسرشو داد:
-نه هنوز.......
کامران دست منو گرفت:
خب پس من و شفق میریم تو اطاقم...اومد صدامون کنید لطفا.......
نمیخواستم باهاش برم...جلوی پدرو مادرش خجالت می کشیدم ولی شهپر با لبخندش به رفتن تشویقم کرد....رفتیم طبقه ی بالا...کامران در حالیکه در یکی از اطاقها رو باز میکرد گفت:
-اینجا اطاق سابق منه....
اطاق بزرگی بود با تخت یکنفره....کتابخانه ای پر از کتاب و........کامران دستمو گرفت و در اطاق رو پشت سرمون بست..با اون لباس و کفش پاشنه بلند مردد وسط اطاق ایستادم...کامران دستمو کشید و به طرف تخت رفتیم...کنار هم روی تخت نشستیم....کامران منو به طرف خودش برگردوند و تور رو کنار زد......دقایقی طولانی خیره ام شد....در حالیکه دستهام توی دستهاش بود....بهم نگاه میکردیم بی اینکه چیزی بگیم...توی نگاهش علاوه بر ولعی که نشون میداد چیز خاصی بود....یک سردرگمی...پریشانی....که گیج میکرد منو....بالاخره بحرف اومد:
-حیف نمیتونم بغلت کنم آرایشت خراب میشه ولی امشب....
بقیه ی حرفشو خورد...ولی من ادامه دادم حرفشو:
-ولی امشب هر دومون خسته ایم و میخوابیم.............
خندید:
-مطمئنی؟
-اوهوم......
-نه...مطمئن نباش...من به بیداری عادت دارم.........
توی لباسم معذب بودم....گرمم شده بود با اینکه کولر روشن بود.....نزدیکی به کامران هم بیقرار و کلافه ام کرده بود......کامران متوجه ی بیقراریم شد:
-چیزی شده؟
-گرممه....
براحتی گفت:
-میخوای درآرم لباستو؟یا شنلتو دربیار لااقل....
اینقدر راحت و معصومانه این جمله رو بزبون آورد که بجای اینکه عصبانی بشم خنده م گرفت:
-دیگه چی؟یوقت تعارف نکنیدا.....
اونم با پررویی گفت:
میخوای نشونت بدم تعارف نمیکنم....
و توی چشمهام خیره شد:
میتونم منم لخت بشم.....
از حرفش هر دومون با هم زدیم زیر خنده.....با صدای در زدن ساکت شدیم....شهپر بود که گفت عکاس اومده...قبل از اینکه تورمو دوباره بندازم شهپر اومد تو و دستشو زیر چونه م گذاشت و سرمو بالا آورد:
-وای.وای.شفق جان.....کامران مادر امشب حسابی مواظب عروس من باش ندزدنش........
و هر سه خندیدیم..........
وقتی رفتیم طبقه ی پایین شهپر دستمو گرفت...نگاهش کردم ..یک کت و شلوار زرشکی خیلی شیک پوشیده بود و موهاشو هم مش قرمز کرده بود...خیلی خوشگل و ناز شده بود.شهپر در حالیکه با لذت نگاهم میکرد گفت:
-شفق جان با ما کاری نداری؟ما داریم میریم خونتون....میهمانهایی که برای عقد دعوت کردیم تا الان باید رفته باشند اونجا ...
-نه...مرسی......
-پس ما رفتیم...شما هم زود بیاید.....
کامران دستمو گرفت و رفتیم تو باغ........قرار بود توی باغ عکس بگیریم.... عکاس خانم بود برای همین وقتی گفت شنلمو دربیارم قبول کردم.....تا شنلمو درآوردم متوجه ی نگاه بسیار خیره ی کامران شدم...بازوهام لخت بود و کمی از برجستگی سینه هامم پیدا بود......لباس آنچنان برجستگی های بدنمو زیبا و خواستنی نشون میداد که خودم لذت میبردم...قبل از اینکه برای عکس گرفتن آماده بشیم کامران دستمو کشید....در پناه درختی ایستادیم...نگاهش کردم:
چیزی شده؟
دندون غروچه کرد:
-آره........
-چی شده؟؟
این لباست........لباست.......دلم نمیخواد کسی اینطوری تو رو ببینه...
خنده م گرفت....اصلا فکر نمیکردم کامران اینقدر حساس باشه...با آرامش گفتم:
-اینکه خیلی پوشیده ست کامران....
-پوشیده یا غیر پوشیده ....
منو کشید طرف خودش:
-این هیکل و زیبایی فقط مال منه ...فقط مال منه...فهمیدی شفق؟
آب دهنم خشک شد...سرمو به زور تکون دادم...کامران ادامه داد:
-امشب که گذشت ولی از این به بعد من بهت میگم چی بپوشی.....
اصلا انتظار اینجور حرف زدن رو نداشتم....نزدیک بود اشکم دربیاد.....احساس کردم صورتم گر گرفت.....کامران کاملا متوجه ی ناراحتیم شد چون دستمو گرفت و محکم فشار داد:
عزیزم........من دلم نمیخواد کسی چشمش به هیکل ناز تو بیفته...گناهه؟
به روم خندید و حرفشو کامل کرد:
-حالا اخماتو باز کن لطفا...باشه؟...بخند.........خواهش می کنم...
بزور لبخند زدم چون نمیخواستم شبم خراب بشه...ولی وقتی در حالتهای مختلف جلوی دوربین قرار گرفتیم سعی می کردم تا حد امکان ازش دوری کنم اما اون عمدا توی عکسها منو در آغوش می گرفت...پشت سرم می ایستاد و دستهاشو دور کمرم حلقه میکرد...حتی یک لحظه طوری منو بغل کرد که آرنجش به سینه م خورد......در ظاهر جلوی دوربین لبخند میزدیم ولی فشار آرنجشو روی نوک سینه م حس میکردم...یک لحظه برگشتم و نگاهش کردم...با اون قد بلند......هیکل چهارشونه...و قیافه ی فوق العاده جذابش خونسرد به جلو خیره شده بود...و من کم کم داشتم میترسیدم.........


**********


دوشیزه خانم شفق صبوری آیا بنده وکیلم شما را......
عاقد مشغول خوندن بود که سرمو بلند کردم و به پدرو مادرم چشم دوختم....توی چشمهای هردوشون اشک حلقه زده بود...اونزمان تازه فهمیدم چقدر دوستشون دارم.شهپرو آقای هوشنگی کنار پدرومادرم نشسته بودند.شراره روی سرم قند می سابید...خاله و مریم و....دوروبرم بودند....و کامران کنارم نشسته بود ولی نمیدونم چرا احساس غربت عجیبی کردم...قبل از اینکه خطبه خونده بشه کاغذی رو به شراره داده بودم که به عاقد بده.....عاقد کاغذو باز کردو شروع کرد:
-دوشیزه خانم شفق صبوری فرزند علی آیا وکیلم شما را با مهریه ی معلوم.....
به اینجا که رسید همه ساکت شدند...همه منتظر بودند بشنوند من چه مهریه ای برای خودم تعیین کردم...همه ی چشمها بدهان عاقد دوخته شد و اون ادامه داد:
-با مهریه ی معلوم یک جلد کلام الله...یک شاخه نبات....پنج شاخه گل رز...و چهارده سکه ی طلا به عقد آقای کامران هوشنگی دربیاورم؟وکیلم بنده؟
همه ی نگاهها برگشت طرف من.........شراره بالای سرم غرغر کرد........خاله و زن عموم چشم غره رفتند....وحتی کامران از توی آینه متعجب نگاهم کرد....تنها شهپر با مهر خاصی خیره ام بود و مادرم.....مادرم.......لبخند زد...و این بهترین تایید کار من بود......عاقد سه بار تکرار کرد....بار آخر قبل از اینکه من جواب بدم پدر کامران به حرف اومد:
-حاج آقا..یک لحظه...اجازه میدید........
پدر کامران به عاقد نزدیک شد و کنار گوشش چیزی گفت و دوباره نشست......و آقا دوباره ادامه داد:
-با توجه به اینکه مهریه ی عروس خانم رو خودشون معین فرمودند..با این حال آقای هوشنگی پدر داماد از من خواستند که با اجازه ی پدر عروس خانم و خود عروس خانم این موارد به مهریه اضافه بشه....سند ششدانگ یک خانه ی مسکونی و دو باب مغازه در خیابان..... عروس خانم وکیلم بنده؟
با این حرف عاقد شعف و شادی در قیافه ی همه حتی مادرم پیدا شد..........
پدر کامران رو به پدرم کرد:
-آقای صبوری اجازه میفرمایید.....
-پدرم به من نگاه کرد:
-خواهش می کنم.....لطف بزرگی می کنید آقای هوشنگی ولی اجازه بدیم خود شفق تصمیم بگیره.....
پدر کامران نگاهم کرد....برگشتم و به کامران نگاه کردم...کامران دستمو فشرد و سرشو تکون داد....
سرمو بالا گرفتم......به روبرو خیره شدم و خودمو به خدا سپردم:
-با اجازه ی پدرو مادرم و با تشکر از آقای هوشنگی بله.....
کامران بسختی دستمو فشرد............و غوغا شد.هلهله شد......صدای دست زدن و کل کشیدن ....پاشیدن نقل و حتی پول......
عاقد همه رو ساکت کرد و اینبار همون سوال رو از کامران پرسید...کامران در حالیکه دستم توی دستش بود با صدایی گرم و مردونه بله گفت.....دوباره صدای دست....شادی....و حتی سوت و جیغ بلند شد.....نوبت ردو بدل کردن حلقه شد.....همه با تعجب به حلقه ی ساده ی من نگاه میکردند گرچه برای من مهم نبود....شراره از توی سفره ی عقد ظرف عسل رو برداشت و جلومون گرفت ...من با خجالت کمی انگشتمو عسلی کردم و توی دهان کامران گذاشتم....کامران به شدت انگشتمو مکید...و موذیانه خندید...پدر و مادر کامران اومدند طرفمون....شهپر یک سرویس مروارید که یادگار چندین نسل خانواده ی هوشنگی بود به گردنم آویخت و سخت منو در آغوش گرفت.....پدر کامران کلید یک ویلا در شمال رو که به اسمم کرده بود هدیه داد و پیشونیمو بوسید...و خود کامران علاوه بر سرویس زمردی که برام خریده بود سوییچ یک زانتیا رو توی دستهام گذاشت....هدایای خانواده ی من به پای خانواده ی کامران نمیرسید ولی من انگشتر طلایی رو که مادرم از مادرش به ارث برده بود و به شراره نداده بود با جون و دل توی انگشتم کردم....


**************


باغ بزرگ خانواده ی هوشنگی نسبتا شلوغ شده بود....من کنار کامران نشسته بودم و به اعضای خانواده ی خودم و تعداد اندک فامیلهای کامران که در غوغای ارکستر میرقصیدند نگاه میکردم.....
شهپر به همراه مادرم به میهمانها خوش آمد میگفت....ودر حالیکه کت و شلوارشو با یک لباس بلند فیروزه ای که خیلی بهش میومد عوض کرده بود مرتب برمیگشت و با لذت خاصی خیره ام میشد...آنقدر زیبا....جذاب و جوان بود که فامیلهای من بسختی باور کرده بودند که مادر کامرانه....دکتر رهبر در چند قدمی من نشسته بود...کاملا متوجه ی نگاه تاسف بارش بودم...از آزاد و آهو خبری نبود و دوست داشتم خبری هم نشه....
درحالیکه به رقص سارا و نازنین که با لباس عروسی مثل ماه شده بودند نگاه میکردم چشمم به شهپر افتاد که با دو خانم و یک آقا سلام میکرد و ناگهان کامران رو صدا زد:
-کامران جان آقای دکتر اطمینان........
من و کامران بلند شدیم و ایستادیم ...کامران با مرد دست داد و معرفی کرد:
-شفق جان ایشون آقای دکتر اطمینان از دوستان من......ایشون هم خانمشون هستند...
و با اشاره به خانم جوانی که کنار اون دو ایستاده بود گفت:
-ایشون هم خواهر آقای دکتر سلاله خانم.....
با خانمها دست و برای آقای دکتر سر تکون دادم.....سلاله دختر جوان وزیبایی بود که با چشمانی سوزناک به کامران خیره شده بود...حتی وقتی هم کمی دورتر از ما نشستند هنوز چشم از کامران برنداشته بود.....
کامران برگشت و نگاهم کرد:
-شفق......خیلی خوشگل شدی امشب......
ابرو بالا انداختم:
-بودم...
خندید:
-آره....
و با اشاره به دکتر رهبر ادامه داد:
مطمئنم خیلی ها دوست داشتند امشب جای من باشند.....
منم به طرف سلاله اشاره کردم:
-و بعضی ها هم جای من...نه؟
کامران فرصت جوابگویی پیدا نکرد چون آزاد با دسته گل بسیار بزرگ و زیبایی بهمون نزدیک شد...... توی کت و شلوار کرم با پوست سبزه و چشمان مشکی خیلی خوش قیافه شده بود....در حالیکه آزاد با کامران دست میداد متوجه ی نگاه خیره ی شهپر که روی من و آزاد در گردش بود شدم......آزاد برگشت طرف من و با نگاهی که تا اعماق نفوذ میکرد برام آرزوی خوشبختی کرد و زیر لب ادامه داد:
آهو دیشب برگشت فرانسه......از من خواست که ازتون معذرت بخوام که نتونست برای مراسم بمونه.....


************


خواننده فریاد زد:
-حالا وقت چیه؟
بقیه گفتند:
وقت چی؟
-وقت اینکه عروس و داماد بیاند وسط............بسلامتیشون.....
صدای دست زدن به هوا بلند شد...من نمیخواستم بلند شم ولی وقتی کامران بلند شد و دستمو گرفت مجبور شدم....رفتیم وسط در حالیکه دیگران دورمون حلقه زده بودند ایستادیم.....خواننده شروع کرد:
نسترن با تو دل من.........
بقیه جواب دادند:
توی گلخونه یاره
و خواننده ادامه داد:
وقتی نیستی تک و تنها
باز بقیه گفتند:
لحظه ها رو میشماره....
کامران دستمو گرفت ..سرشو کمی خم کرد و بلند طوریکه دیگران بشنوند گفت:
افتخار میدید بانو؟
سرمو تکون دادم و شروع به رقصیدن کردیم...تا بحال ندیده بودم اینجوری برقصه...خیلی خوب میرقصید....منم خودمو همراهش تکون میدادم....اطرافیان هم شروع به رقصیدن کردند و خواننده غوغا کرد:
نسترن وقتي ميخندي
يه دروغي تو چشاته
نمي گي اما ميبينم
دل ديگري باهاته
نسترن اي عشق من حرفي بزن بگو تو رو بخدا
تو دلت مال كيه
تو حواست جاي ديگستو خودت نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
نسترن اي عشق من حرفي بزن بگو تو رو بخدا
اين اداها چي چيه
تو دلت يك جاي ديگستو خودت نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
همه با هم فریاد زدند:
نمیدونی بخدا
نمیدونی بخدا....
کامران در حالیکه می خندید به نرمی و زیبایی میرقصید......
چيزي بگو حرفي بزن اگر نري ميره دلم
گلخونه قلب كي بود كه عشقتو گرفت ازم
نسترن اي عشق من حرفي بزن بگو تو رو بخدا
تو دلت مال كيه
تو حواست جاي ديگستو خودت نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
نسترن اي عشق من حرفي بزن بگو تو رو بخدا
اين اداها چي چيه
تو دلت يك جاي ديگستو خودت نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
همه با هم دم گرفتند:
نمیدونی بخدا.نمیدونی بخدا................


***********************


کامران لطفا اینقدر فشارم نده....همه دارند نگاهمون میکنند.............
زیر نور کمرنگ پیست رقصی که توی باغ درست کرده بودندو با اهنگ آرامی که ارکستر میزد زوجها با هم میرقصیدند...کامران منو بخودش چسبوند و کنار گوشم زمزمه کرد:
-مال خودمه........هرچقدر بخوام فشارش میدم...
و محکمتر منو در آغوش گرفت....سرمو گذاشتم روی شونه ش و چشمهامو بستم...بوی خوبش......تن داغش .....حرکت دستهاش روی کمرم هیجانزده ام میکرد....کنار گوشم همراه خواننده خوند:
روزها با تو زندگی رو پر از قشنگی می بینم
شبها به یاد تو همش خوابهای رنگی می بینم
چشم تو رنگ عسل توی چشم تو نگاه
مثل شاه بیت غزل
لبشو به گوشم چسبوند:
لب تو غنچه ی نیمه باز باغ
تن تو آتش سوزنده ی داغ
قد تو مثل سپیدار بلند
دل تو نرمتر از صبح پرند...نرمتر از صبح پرند
خواننده خوند:
قرمزی لبهای تو تو هیچ مداد رنگی نیست
خودت تو آینه ها ببین رنگی به این قشنگی نیست
شاخه گل حیات ما به آب و رنگش می نازه
اما تو که خونه باشی هی پیش تو رنگ میبازه
و کامران زمزمه کرد:
هی پیش تو رنگ میبازه...میخوامت شفق..........خیلی میخوامت............
صداش گرم بود.عمیق بود.......تسخیر میکرد ........دوباره و دوباره زمزمه کرد:
-شفق میخوامت......دلم میخواد زودتر باهات تنها بشم بیبی............خیلی کارها هست که باید باهات بکنم....
خواستم شروع کنم به گفتن اینکه تو قول دادی ولی منصرف شدم..........
بقیه ی شب در میان هیاهوی ارکستر....رقص و شادی اطرافیان........نگاههای حسرتبار آزاد...رهبر و سلاله..نگاههای پر مهر مادرم و شهپر سپری شد....وقتی شام که شامل چندین نوع غذا...دسر.....سالاد و نوشیدنی بود (که البته من با چنین خرجی موافق نبودم)سرو شد میهمانها شروع به رفتن کردند...آزاد از اولین کسانی بود که رفت...موقع خداحافظی سعی میکرد نگاهم نکنه....نمیدونم چرا ولی حس بدی نسبت بهش نداشتم....آخرین نفرات خانواده ی من بودند....پدرم اومد کنار من و کامران.......دست منو گرفت و توی دست کامران گذاشت...پیشونیمو بوسید و رو به کامران کرد:
پسرم....ته تغاریمو دستت سپردم.....مواظبش باش......
از حرف پدرم مادرم به هق هق افتاد....نزدیک بود اشک منم سرازیر بشه که شهپر مادرمو در آغوش گرفت:
چرا گریه می کنید خانم صبوری......اینها که جایی نمیرند.....تازه صاحب یک پسر دیگه هم شدید........
با حرف شهپر یاد برادرم افتادم که نتونسته بود برای عروسی بیاد و خیلی جاش خالی بود هر چند که شب قبل جدا جدا با من و کامران حرف زده بود و تبریک گفته بود...
قبل از رفتن مادرمو سخت در آغوش گرفتم...انگار برای همیشه داشتم از اون آغوش امن جدا میشدم.....خیلی دلم گرفت....دلم میخواست همراهشون بر میگشتم خونمون..هرچند راه برگشتی نبود........ شهپر اومد طرفم و به مادرم گفت:
-خانم صبوری...نوبتی هم باشه نوبت منه عروس خوشگلمو تو آغوش بگیرم.....اجازه میدید؟
مامانم ازم جدا شد و جاشو به شهپر داد.....شهپر با ذوق منو به آغوش گرفت و کنار گوشم زمزمه کرد:
-خوشبخت بشی عزیزم......
چیزی رو که حتی به مادرم نتونستم بگم نجوا کردم:
-میترسم.........
شهپر منو بیشتر بخودش فشرد:
از هیچ چیز نترس....تا من زنده هستم با توام..........
با پدر کامران خداحافظی کردیم ...کامران بازومو کشید و گفت:
-بریم....
و من در میان اشک و گریه ی خودم....مادرم و شراره سوار ماشین شدم..........
*************
کامران ماشین رو به آرامی توی پارکینگ برد ..با خستگی از ماشین پیاده شدم...صدای کفشهای پاشنه بلندم در سکوت شب طنین انداز شد....توی آسانسور به دیوار تکیه دادم و چشمهامو بستم تا نگاه هوس آلود کامران رو نبینم....ولی صداشو شنیدم که با مهربانی گفت:
الان میرسیم....میخوای بغلت کنم مثل رسم اروپاییها؟
و خندید.......خسته تر از اون بودم که جوابشو بدم...تا کامران کلید انداخت وارد آپارتمان شدم و سریع کفشهامو از پام درآوردم....کامران توی سالن دستمو گرفت و توی چشمهام خیره شد:
-عزیزم به خونه ی خودت خوش اومدی....
با خستگی یک مرسی گفتم و دستمو از توی دستش درآوردم.....دامن لباسمو بالا گرفتم و رفتم توی اطاق خواب......تازه روی تخت نشسته بودم که کامران وارد اطاق شد و در رو پشت سرش بست.........

 

  http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389 ساعت 19:12 توسط شــــادان |


قســـــمت چهل و دوم

 

 

و ناگهان به جواب سوالش پی برد....جیغی زد و بیهوش شد...........فوری مستخدم رو صدا زدم و با کمک اون شهپر رو بردم توی اطاقش و روی تخت خوابوندم...با دستگاه فشار سنجی که توی خونه داشتند فشارشو گرفتم خیلی پایین بود..سریع مستخدم رو فرستادم یه سرم بخره..وقتی سرم رو وصل کردم کم کم چشمهاشو باز کرد...نشستم کنارش و دستهاشو توی دستهام گرفتم:
-بهترید؟
گفت آره و خواست پاشه که نذاشتم...دوباره دراز کشید و خیره ام شد...جور خاصی نگاهم میکرد...چشمهاش هزاران حرف داشت که نمیدونستم چیه...عاقبت تاب نیاوردم و پرسیدم :
-چیزی شده؟
محکم دستمو چسبید:
شفق...تو...تو که.....
و نتونست ادامه بده.به آرامی با دست دیگرم دستشو نوازش کردم:
-من چی؟
بسختی جواب داد:
-تو که نمیخوای کامرانو تنها بذاری......میخوای؟
جوابی نداشتم که بدم با چیزهایی که اونروز شنیده بودم نیاز داشتم به فکر کردن...هر چند ته دلم میدونستم چکار میخوام بکنم...برای اینکه آرومش کنم خم شدم و صورتشو بوسیدم:
-شما فعلا باید استراحت کنید....نمیخوام نگران چیزی باشید.....
با جواب من انگار کمی آرام شد....چشمهاشو بست و زیر لب نجوا کرد:
-آزاد آدم بدی نیست شفق......ولی حق کامران من این نیست...این نیست که......
و اشک از چشمان بسته ش فرو ریخت....دستشو فشار دادم:
-تو رو خدا آروم باشید...خواهش می کنم....
نیم خیز شد:
-نمیتونم شفق...نمیتونم تا نفهمم چکار میخوای بکنی آروم باشم.....
سربسته جوابشو دادم:
گفتم که نگران نباشید....
همین موقع در اطاق زده شد و پدر کامران سرشو کرد داخل:
-میتونم بیام تو؟
ازجا بلند شدم و ایستادم:
-خواهش می کنم...بفرمایید....
پدر کامران سریع با من احوالپرسی کرد و رفت بالای سر شهپر...نشست کنارش و روش خم شد و با نگاهی عاشقانه ازش پرسید:
-چی شده؟چه اتفاقی افتاده؟
اونجا دیگه جای من نبود...به نرمی از اطاق رفتم بیرون...مادامی که توی سالن روی مبل نشسته بودم به نگاه پدر کامران فکر میکردم .....چقدر دلم میخواست این نگاه رو توی چشمهای کامران میدیدم.......
دو هفته ی بعدی مثل یک خواب گذشت....فردای همون روز با شهپر تماس گرفتم و گفتم که تصمیمم عوض نشده....شهپر ازم خواست به کامران چیزی نگم و بذارم اون خودش موضوع رو باهام مطرح کنه....آزاد یکبار تماس گرفت که تلفنشو جواب ندادم....یکماه مرخصی گرفتم.....همه به تکاپو افتاده بودند...پدرم...مادرم...شراره و حتی شوهرش......آپارتمانی که قرار بود محل زندگیمون باشه به سرعت از لوازم زندگی پرشد...آپارتمان نسبتا بزرگ و شیکی بود ... که خودم دکوراسیونش کردم....توی اون دو هفته ی باقیمانده تا عروسی کامران رو فقط در میان جمع دیده بودم.....حرف خاصی هم بینمون ردو بدل نشده بود جز اختلاف نظری که در دعوت کردن دکتر پناهی پیدا کردیم...از بچه های بیمارستان من فقط فرح و یگانه رو دعوت کرده بودم...مریم هم که جای خود داشت...دکتر رهبر هم از طرف کامران دعوت شده بود....من از کامران خواستم که پناهی رو هم دعوت کنیم ولی کامران زیر بار نرفت..گفت که نمیخواد در چنین شبی کسی باشه که نگاه حسادت بار داشته باشه...تو دلم گفتم پس آهو چی....اون که هزار برابر بدتر از پناهیه...
آخرین غروب دوران مجردیم بود...خونه ی ما شلوغ شده بود...خاله مینو وسارا کوچولو و همینطور مادربزرگ پدریم از شمال اومده بودند....یک عمه و عمویی هم که داشتم شبها میومدند اونجا و البته شراره هم که رسما از یک هفته پیش با شوهرو بچه اطراق کرده بود هر چند بنده خدا خیلی زحمت می کشید....نمیدونم چرا ولی حس غریبی داشتم...حس اینکه از فردا دیگه دختر خونه نیستم....جور خاصی پدرو مادرمو نگاه میکردم انگار دیگه قرار نیست دوباره ببینمشون برای همین حالم گرفته بود...هر چی خاله و زن عمومو و عمم بزن و برقص میکردند من بیشتر حالم بد میشد چون داشت واقعا باورم میشد مسافریم که فردا باید راهی بشم....با همین احساس رفتم حموم...........
.نمیدونستم کامران فرداشب به حرفم عمل خواهد کرد یا نه....نمیخواستم تا زمانیکه خودم نمیخوام باهاش رابطه داشته باشم هرچند که میدونستم کامران آدم هاتیه و من بسختی بتونم از پسش بربیام...وان رو پر و خودمو توی آب رها کردم....چشمهامو بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم...نمیخواستم آرامشم با هجوم افکار آزاردهنده بهم بخوره...دقائقی بعد که توی اطاقم داشتم لباس می پوشیدم و موهام هنوز خیس بود کامران زنگ زد...گفت که پرده های خونه رو نصب کرده و میاد دنبالم که با هم بریم ببینیم...نمیخواستم برم باهاش....نمیخواستم شب قبل از ازدواج با اون تنها بشم ولی اصرار زیادش باعث شد قبول کنم.....سریع آماده شدم و موهامو بی اینکه خشک کنم بالای سرم بستم...به شراره گفتم کجا میرم و رفتم دم در.....وقتی وارد ماشینش شدم از دیدنش جاخوردم...خسته به نظر میرسید...ریششو نزده بود و چشمهاش سرخ بود....بارامی پرسیدم:
-چیزی شده؟
-نه...چطور مگه؟
-خیلی خسته به نظر میرسی...
-به خاطر تکاپوی این مدته...از طرفی میدونی که مجبور شدم چند روزی فشرده کار کنم بخاطر مدتی که نیستم....
ساکت شدم و دیگه چیزی نگفتم....کامران هم در سکوت رانندگی میکرد و علیرغم همیشه حتی سعی نکرد دستمو بگیره......آپارتمان واقعا با وجود پرده هایی که خودم مدلشو سفارش داده بودم چیز دیگه ای شده بود...همه جا از تمیزی برق میزد....کامران روی مبل نشست و من توی اطاقها و آشپزخونه سرک کشیدم...خونه سه تا اطاق خواب داشت که یکیش از اون دوتای دیگه کوچکتر بود...همین اطاق رو با گذاشتن میزو کامپیوتر تبدیل به اطاق کار کامران کرده بودم و توی یکی دیگه از اطاقها یک تخت یک نفره که خودم شخصا خریده بودم گذاشته بودم...کامران با دیدن تخت تعجب کرده بود گرچه چیزی نپرسیده بود....رفتم توی اطاق خواب و روی تخت نشستم...اطاق بی نهایت زیبایی شده بود...تخت دونفره با ست میز توالت و کمد سفید آبی...با پرده هایی به همین رنگ و آبا ژوری که بسختی پیدا کرده بودم....و تابلویی از دورنمای یک زن و مرد که دست در دست رو به دریا میرفتند...اکثر وسائل شخصیمو منتقل کرده بودم برای همین کمد پر از لباسهام بود حتی لباس زیر و لباس خواب.......مانتو و روسریمو در آوردم و اریب روی تخت دراز کشیدم و دستمو زیر سرم گذاشتم و به سقف زل زدم و به فرداشب فکر کردم.......کامران به نرمی توی اطاق اومد و کنارم نشست....سریع پاشدم و نشستم...کامران خندید:
-نترس.....
-نه...نمیترسم....
-آره ...از رنگ و روت معلومه....
سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم...هر لحظه انتظار داشتم منو بکشه طرف خودش ولی کامران اینکارو نکرد در عوض پاشد و رفت سمت پنجره....پرده رو کمی کنار زد و به بیرون خیره شد و با صدایی آهسته اسممو صدا زد:
-شفق.....
با دلهره جوابشو دادم:
-بله....
-بیا اینجا لطفا.....
رفتم کنارش با فاصله ایستادم...کامران در حالیکه هنوز به بیرون نگاه میکرد با صدایی محزون گفت:
شفق....چیزی هست که دلم میخواد قبل از مراسم فردا بدونی.....
قلبم فرو ریخت....فهمیدم چی میخواد بگه با اینحال صبوری کردم:
-بگو....گوش می کنم.......
-شفق من ...من....
یک نفس عمیق کشید و با غمگین ترین لحن ممکن ادامه داد:
من قبلا یکبار ازدواج کردم.....
و برگشت نگاهم کرد....اینبار من نگاه از اون برگرفتم و بی اینکه چیزی بگم یا عکس العملی نشون بدم به جلو خیره شدم......کامران با صدایی لرزان ادامه داد:
-باور کن توی اون ازدواج هیچ علاقه ای وجود نداشت...من...من..طی شرایط خاصی مجبور شدم.....
برگشتم و توی چشمهاش خیره شدم...چشمهایی که در سکوت و مهتاب شکوه خاصی پیدا کرده بود...سعی کردم آروم باشم:
ادامه بده لطفا...میخوام همه چیزو بدونم.....
و کامران گفت هر آنچه رو که قبلا شهپر گفته بود.....گاهی لحنش غمگین میشد گاه تاسف بار...نمیدونستم بحال کی تاسف میخوره...خودش یا اون دخترک بیچاره.....تا آخر حرفهای کامران ساکت بودم.......حرفهاش که تمام شد با ناراحتی گفت:
-دلم میخواد هر چه که گفتم باور کنی شفق.....چون هیچ دلیلی برای دروغ گفتن نمیبینم.....
ازش فاصله گرفتم و نشستم روی تخت و خونسردانه پرسیدم:
-چرا قبلا بهم نگفتی؟
پشت به پنجره و رو به من کرد:
فرقی هم میکرد؟
راست میگفت....واقعا فرق نمیکرد:
-آره...حق با توست...در یک ازدواج قراردادی واقعا فرق نمیکرد....
اومد طرفم و کنارم نشست...دست دراز کرد و دستمو گرفت:
-کی گفته این ازدواج قراردادیه؟
متعجب نگاهش کردم:
-نیست؟
آروم نجوا کرد:
-نه...نیست.........
و منو به طرف خودش کشید.....گذاشتم منو در آغوش بگیره چون اون لحظه واقعا به آغوشش نیاز داشتم...کنار گوشم زمزمه کرد:
-عزیزم..........عزیزم.....
خودمو بهش چسبوندم....گرمای تنش بیقرارم کرد.....صورتشو روی سرم گذاشت و نجوا کرد:
-چه بوی خوبی میدی.....سرتم که خیسه...حموم بودی؟
-اوهوم.....
با شیطنت گفت:
-واسه فرداشب؟
تا اینو گفت خواستم از آغوشش بیام بیرون...محکم نگهم داشت.....دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو کشوند ...با هم افتادیم روی تخت....به پشت خوابید و منو در آغوش کشید...سرمو آوردم بالا و نگاهش کردم...با چشمانی باز به سقف خیره شده بود....چونه مو گذاشتم توی گودی شونه هاش و پرسیدم:
-به چی فکر میکنی.....
بدون اینکه مژ ه بزنه جوابمو داد:
-به اینکه عاقبت تو رو بدست آوردم...........

 

   http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389 ساعت 19:9 توسط شــــادان


قســـــمت چهل و يكم

 

 

 نتونستم چیزی بگم....زدم زیر گریه.......شهپر موهامو نوازش کرد:
عزیزم...یکروز.....توی سالهایی خیلی دور منم همینطور توی آغوش مادرم گریه کردم....روزی که میخواستند بزور منو عروس کنند....
تا اینو گفت اشکم قطع شد...سرمو بلند کردم و با تعجب نگاهش کردم واون بی توجه به حضور من با خودش واگویه کرد:
-اونروز روز مرگ من بود....با وجودیکه فقط پانزده سال داشتم......ولی منو از عشقم جدا کردند...منو وادار کردند با کسی ازدواج کنم که دوستش نداشتم...با پدر کامران.........
تا اونجایی که یادم میاد ما با احمدعلی و پدرومادرش یکجا زندگی میکردیم...احمدعلی پسرعموی من بود که پنج سال از من بزرگتر بود...سالی که من فهمیدم به احمد علاقه مندم نه سالم بود....من دچار بلوغ زودرس شده بودم...و هیکلم کاملا تغییر کرده بود...اینو از نگاههای دزدکی که احمدعلی بهم میکرد می فهمیدم..اونسال حس میکردم هروقت احمدعلی رو می بینم دست و پام میلرزه...دوست داشتم مرتب جلوی آینه باشم و وقتی احمد از بیرون میاد جلوش خودی نشون بدم...اون سالها هنوز وضع پدرم خوب نشده بود برای همین بود که با خانواده ی عموم یکجا زندگی میکردیم....احمد اوایل به من بی توجه بود خب حق داشت من برای اون فقط یک دختر بچه ی کوچولو بودم که هنوز دهنش بوی شیر میداد ولی اون نمیدونست که تو قلب همین دختر بچه چه آتیشی روشن کرده....
شفق جان ...من مادر یگانه ای داشتم که از خانواده ای فرهیخته بود برعکسش ابایی ندارم که بگم پدرم یک تازه به دوران رسیده ی نوکیسه بود که تازه داشت سری توی سرها درمیاورد...حالا از کجا به سرنوشت مادرم خورده بود بماند.....مادرم کاملا متوجه ی کارهایی که من برای جلب توجه احمد میکردم شده بود...حتی چند بار سربسته حالیم کرد که نباید خودمو گرفتار چنین حسهایی کنم ولی من گوشم بدهکار این حرفها نبود...کم کم که بزرگ شدم و گرچه در ظاهر احمد بهم بی توجه بود ولی این حس با من بزرگ شد....آنچنان بزرگ که وقتی سیزده سالم شد نتونستم سردی احمدعلی رو تحمل کنم...دنبال فرصتی بودم که از حسم باهاش حرف بزنم حتی اگر اون بهم میخندید هم مهم نبود....مهم این بود که من حرفمو بزنم ...شفق...عزیزم....تصورش رو کن یک دختر سیزده ساله که تازه هم فهمیده زیبا و جذابه با شجاعت یکروز جلوی پسرعموشو توی راه پله ها بگیره و بهش بگه دوستش داره...هنوز هم وقتی یاد اونروز میفتم به شهامت آنزمانم غبطه میخورم.....احمد در ظاهر متعجب شد گرچه بعدها بهم گفت خودش از خیلی وقت پیش به این حس من پی برده بوده....شفق جان ...چه کار خوبی کردم که خودم پاپیش گذاشتم چون از اونروز عشق من و احمد پروبال گرفت.....احمد بهم گفت که اونهم در مقابل من بی تفاوت نبوده و اگر من نمیگفتم اون خودش دیر یا زود بهم ابراز علاقه میکرده...بعد از مدتی اونقدر بهش علاقه مند شده بودم که هم مادرم و هم مادر اون با خبر شدند که بین ما چیزی هست...مادرم همون موقع منو سرزنش کرد وگفت که پدرم هیچوقت به چنین چیزی راضی نمیشه چون خوابهای دیگه ای برام دیده....ما تابستون همون سال یعنی وقتی که من وارد چهارده سالگی شدیم از اون خونه رفتیم....پدر ابن الوقت من با چند تا معامله ای که بموقع انجام داده بود وضعش از این رو به اون رو شده بود....خوب یادمه شبی که قرار بود فرداش از اونجا بریم احمد یواشکی دست منو گرفت و برد پای دیوار باغی که ته کوچه مون بود...
شهپر نگاهشو به دوردست دوخت و انگار که اصلا توی این دنیا نباشه ادامه داد:
غروب بود....نور ماه روی صورت احمدعلی که تازگیها حالت مردونه ی قشنگی گرفته بود افتاده بود...من عاشقانه نگاهش میکردم...اونم برگشت ودر حالیکه بهم لبخند میزد یک چاقوی جیبی درآورد و اول اسم منو و خودشو روی دیوار کند..هنوز صداش تو گوشمه...باورت میشه شفق...بیشتر از سی سال از اون شب میگذره ولی من هنوز نگاهشو وصداشو با خودم همراه دارم.....ازم خواست به عشقش وفادار بمونم....گفت که همیشه با منه....هرچند که دور باشه ازم....من....من بهش قول دادم.....من........
احساس کردم صورتم خیس شد...سرموبلند کردم...اشکهای شهپر بود که روی صورتم می چکید.....شهپر بی توجه به من توی دنیای خودش بود:
من.........من لعنتی بهش قول دادم ولی نتونستم جلوی پدرم بایستم.....پدرم سال بعد منو به زور به عقد پسر آقای هوشنگی که از تجار بنام بود و وصف زیبایی منو شنیده بود درآورد....دکترکیا هوشنگی تازه از خارج برگشته بود ...اون پانزده سال از من بزرگتر بود ولی برای پدرم پول این خانواده از همه چیز مهم تر بود .....بیچاره احمد علی حتی از پدرم کتک خورد....ولی همه ی تلاشهای من و اون بیفایده بود....من بی عشق ازدواج کردم و سال بعد کامرانو بدنیا آوردم.....
با دلهره رو به شهپر کردم:
احمد..........احمد علی چی شد؟
-دو سال بعد از ازدواج من توی تصادفی که بیشتر شبیه خودکشی بود مرد ...می گفتند با موتور دست دومی که تازه خریده بوده خورده توی دیوار.....دیوار باغ ته کوچه ی قدیمیمون.........
فقط وجود کامران طی این سالها باعث شد من مرگ احمد رو تحمل کنم........
شهپر منو کمی از خودش دور کرد:
-حالا می فهمی چرا من تو رو دوست دارم شفق.....چون تو تنها کسی هستی که میتونی کامران رو وارد دنیای عشق کنی.....من دلم نمیخواد ازدواج پسرمم مثل من باشه...من دلم میخواد اون با عشق ازدواج کنه......دلم میخواد در زندگی این شانس رو داشته باشه که با کسی زندگی کنه که دوستش داره....
نالیدم:
ولی....
شهپر دستشو روی دهانم گذاشت:
-اون تو رو دوست داره شفق.....گرچه نمیتونه ابراز کنه....شفق...من کامران رو با عشق بزرگ کردم ولی اون توی دنیای سراسر مادی پدرش و پدربزرگش بزرگ شد....اون همیشه مورد توجه بوده ..همیشه همه چیز داشته....ولی ...ولی تنهاست....تنهای تنها....من کامرانو خوب میشناسم...همیشه ته دلش آرزوی عشق رو داشته چیزی که هیچوقت بهش نرسیده.....چیزی که من ازت میخوام بهش بدی....من مطمئنم کامران سرشار از مهرو محبته...سرشار از حرفهای نگفته ست.....فقط تو میتونی به این سرچشمه دست پیدا کنی...فقط تو.....فقط تو میتونی وادارش کنی که خودشو خالی کنه....چون من میدونم ...من ایمان دارم به معجزه ی عشق...به چیزی که تمام این سالها منو سرپا نگه داشته.....
نشستم پایین پای شهپر...سرمو گذاشتم روی پاهاش.....دستشو توی موهام فرو برد و به آرامی نوازشم کرد.....آروم شدم.....احساس امنیت کردم و به حرف اومدم:
-مادر......
-جانم....
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم:
-یه چیزو بهم میگید؟
-بپرس........
-کامران قبلا ازدواج کرده؟
شهپر کاملا جا خورد...صاف نشست و تو چشمهام خیره شد:
-کی بهت گفت؟خودش؟
خدای من.......خدای من......پس واقعیت داشت...............
نالیدم:
-نه........
و اشکهام سرازیر شد....
شهپر کنارم روی زمین نشست:
-پس برای همین حالت اینهمه بد بود......من ازش خواسته بودم بهت بگه ....کی بهت گفته شفق؟غیر از من و پدرش و آزاد کس دیگه چیزی نمیدونه.........
بجای اینکه جواب سوالشو بدم پرسیدم:
چرا به من نگفتید..........چرا به من نگفت........
-چون میترسید....میترسید تو رو از دست بده...من وقتی برگشتم بهش گفتم بهت بگه ولی گفت که تو رو با تلاش زیاد راضی به ازدواج کرده و اگر تو این موضوع رو بفهمی محاله رضایت بدی...ولی باز من مخالف بودم....این حق تو بود که بدونی.....
-کی بوده؟
شهپر دست زیر چونه م گداشت و سرمو بالا آورد:
-شفق به من ایمان داری؟.........به من اونقدر اعتماد داری که حرفهامو باور کنی؟
توی چشمهاش زل زدم...چشمانی که هنوز نمناک بود....چشمانی که بی گمان شبهای زیادی در رثای احمدعلی گریسته بود....چطور میتونستم به این چشمها اعتماد نداشته باشم..........سرمو تکون دادم و اون ادامه داد:
سالی که کامران رفته بود ایتالیا....از اونجایی که اون هرجا پا بذاره مورد توجه ست اونجا هم مورد توجه یکی از استادهاش قرار می گیره....استاد که از کامران خیلی خوشش اومده بوده اونو به خونه ش دعوت میکنه....کامران اونجا با دختر استادش آشنا میشه...یک دختر بیست و چهار ساله ی فوق العاده خوشگل...که فکر میکرده با خوشگلیش میتونه کامرانو تحت تاثیر قرار بده...ولی اشتباه کرده بوده....دخترک سخت عاشق کامران میشه...من اونسال ایران بودم...کامران زنگ زد و بهم جریانو گفت...و حتی گفت با وجودیکه به همین دلیل با استاد قطع رابطه کرده بازم دخترک دست بردار نیست و مرتب و به عناوین مختلف با کامران تماس میگیره...کامران کلافه شده بود ...حتی میخواست درسشو ول کنه و برگرده چون حس کرده بود احساس دخترک واقعیه...با این حال من ازش خواستم صبوری کنه و همه چیزو به زمان واگذار کنه.....یک شب هراسان به من زنگ زد...طفلک بچه م...هیچوقت به اون حال ندیده بودمش....گفت که ساعتی قبل استادش خونه ش بوده و با گریه ازش خواسته با دخترش ازدواج کنه....گفت که کم مونده بوده به التماس بیفته....پرسیدم چرا....گفت که استادش گفته دخترش به لوسمی مبتلا شده اونم از بدترین و حادترین نوع که حداکثر تا دو ماه دیگه زنده میمونه...گفتم شاید این شگردیه برای رام کردن اون ولی کامران گفت که پرونده و تمام مدارک پزشکی دخترک رو با خودش آورده بوده......از اون شب کامران توی دوراهی عجیبی گیر کرده بود مضاف به اینکه پدر دخترک هم جلوی چشمهاش بود که همراه با دخترش داشت آب میشد.....یکروز به من زنگ زد و گفت تسلیم شده...گفت نتونسته بی تفاوت باشه.....من چیزی نداشتم بهش بگم ...گذاشتم خودش تصمیم بگیره و اونم تو همون هفته با دخترک ازدواج کرده بود...ازدواجی سریع و صوری...چون ظاهرا دخترک اینقدر مریض بوده که حتی نمیتونسته وظایف زناشویی رو انجام بده....همونطور که پدر دخترک گفته بود اون بیچاره دو ماه بیشتر بعد از ازدواجش زنده نموند....کامران هم بعد که برگشت ایران شناسنامه شو عوض کرد...همون موقعها که تازه دخترک مرده بود آزاد ایران بود....یکشب که پیش ما بود و من خیلی گرفته بودم...وقتی علت ناراحتیمو پرسید سر درددلم باز شد و بهش گفتم چه اتفاقی افتاده و ازش خواستم چیزی به کسی نگه ولی ظاهرا اشتباه کردم نباید بهش چیزی میگفتم...مگر نه شفق؟
بجای اینکه جوابشو بدم سرمو زیر انداختم....توی ذهنم حرفهای شهپر رو حلاجی کردم.....با این حال این حق من بود بدونم...شهپر که فکر منو خونده بود ادامه داد:
-من چندین بار ازش خواستم بهت بگه....ولی اون که هنوز هم فکر میکنه فقط من و پدرش جریان رو میدونیم از گفتن طفره رفت.....میدونم خیلی سخته شفق جان ولی اگر به این فکر کنی که اون اینکارو برای بدست آوردن تو کرده شاید کمی....فقط کمی بهش حق بدی....
نمیدونستم چی کار کنم....نمیدونستم چی بگم...نیاز داشتم فکر کنم.....باید در تنهایی فکر میکردم....شهپر کاملا متوجه ی تردیدم شد.....دستمو بدست گرفت و سکوت کرد....
بعد از دقایقی که به اون حال موندیم با صدایی گرفته زمزمه کرد:
-کار آزاده.....درست میگم؟.........
نتونستم دهنمو باز کنم...فقط سرمو تکون دادم....شهپر نجوا کرد:
-چرا.........چرا باید اون اینکارو بکنه....چرا....
و ناگهان به جواب سوالش پی برد....جیغی زد و بیهوش شد...........

 

   http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389 ساعت 19:6 توسط شــــادان


قســـــمت چهلم

 

 

کیفم رو برداشتم و به سمت در راه افتادم که صداش میخکوبم کرد:
حتی اگر بدونی شوهر آینده ت قبلا زن داشته چی؟...بازم ارزش اومدن نداشت............
احساس کردم زیر پام خالی شد...نفسم به شماره افتاد...داشتم می افتادم که به اولین صندلی چنگ زدم....آزاد دوید و روبروم ایستاد و مضطربانه نگاهم کرد:
-چی شد؟...شفق....شفق...خوبی؟
دستشو آورد جلو که زیر بازومو بگیره.....به شدت دستشو پس زدم:
-به من دست نزن عوضی....
شانس آوردیم که کافی شاپ خلوت بود ولی تک و توک آدمهایی که اونجا بودند با تعجب نگاهمون میکردند....بدون اینکه حرفی بزنم بسختی خودمو تا ماشینم رسوندم و سوار شدم....سرمو روی فرمان گذاشتم و چشمهامو بستم...خدایا....خدایا.....چرا اینطوری شد....چرا وقتی دقیقا همه چیز درست میشه گردباد میشه...چرا من نمیتونم یکروز خوش داشته باشم...چرا.چرا...اینقدر حالم بد بود که متوجه نشدم آزاد درو باز کرده و کنارم نشسته....به زحمت سرمو بلند کردم و نگاهش کردم....کاملا نگرانی رو توی چشمهاش میشد خوند....خواست چیزی بگه ولی با اشاره ی دست من ساکت شد...نگاهمو ازش گرفتم و به روبروم خیره شدم وبا صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم:
-بگو.......لطفا بگو....تو رو خدا بگو حرفی که زدی دروغه....بگو میخواستی منو دلسرد کنی از کامران....تو رو خدا....
نتونستم ادامه بدم چون بغضی که تو صدام بود هر لحظه ممکن بود بترکه.....همچنان جلومو نگاه میکردم که آزاد به حرف اومد:
شفق........باور کن من نمیخواستم ناراحتت کنم...باور کن....من همه چیزو میدونم...میدونم آهو چه کرده یا چه حسی به کامران داره ولی باور کن آهو نمیدونه من اومدم دیدن تو ...آهو اصلا از مساله ای که من بهت گفتم اطلاع نداره....پس من اینکارو به خاطر اون نکردم که دروغ باشه من فقط و فقط این کار رو به خاطر تو کردم...و متاسفانه....متاسفانه اون چیزی که گفتم حقیقت داره.....
یعنی ممکن بود...ممکن بود چنین چیزی رو کامران به من نگفته باشه.....
برگشتم و صاف توی چشمهاش خیره شدم:
-تو ...تو.......دروغ میگی....
آزاد سرشو توی دست گرفت:
میتونی از کامران بپرسی...یا نه...اون ممکنه انکار کنه ....از شهپر بپرس...آره از اون بپرس....عمه م هیچوقت دروغ نمیگه.....
انگار که با خودم نجوا کنم زیر لب گفتم:
-ولی آخه چطور..............چطور چنین چیزی امکان داره.....چجوری ممکنه...مگه میشه...میشه اینچنین موضوعی بوده باشه و به من نگه...نه...نه...امکان نداره.....
اصلا نمیتونستم بپذیرم......
آزاد سعی کرد آرومم کنه:
-میگم بهت ولی وقتی کمی آرومتر شدی....
رو کردم بهش:
-نه...الان باید بگی...میخوام همین الان بدونم.....
-پس قول بده آروم باشی...من نمیخوام حالت از اونی که هست بدتر بشه....
سرمو تکون دادم و آزاد شروع به حرف زدن کرد:
-موضوع مال وقتیه که کامران توی ایتالیا داشته تخصص میگرفته...من دقیقا همه ی جزییات رو نمیدونم....شهپر میدونه...و اگر یکروز از دهن عمه م در نرفته بود منم هیچوقت نمی فهمیدم هرچند که شهپر ازم قول گرفت به کسی چیزی نگم......
-کی بوده؟اون.....زن....
-دختر یکی از استاداش...ایتالیایی بوده ....بیش از این چیزی نمیدونم....تو هم بهتره قبل از هر تصمیمی با شهپر حرف بزنی.........
نمیتونستم هضم کنم جریانو....اینقدر برام سنگین بود که احساس میکردم دارم له میشم....مشتمو محکم روی فرمون کوبیدم......و داد زدم:
-خدا......چرا.....چرا من........
آزاد وحشت کرد:
-آروم باش لطفا...تو قول دادی آروم باشی.......خشمگین برگشتم طرفش:
تو....تو...........تو چه سودی میبری این وسط؟تو چرا خواستی منو آگاه کنی؟قاعدتا تو باید طرف پسر عمه ت باشی....
آزاد اصلا خودشو نباخت:
به یک دلیل خیلی ساده.....
با چشمانی آتشین نگاهش کردم و منتظر ادامه ی حرفش موندم...آزاد یک نفش عمیق کشید و با چشمانی نمناک خیره ام شد:
-چون حس میکنم برای اولین بار در عمرم عاشق شدم.....عشق در اولین نگاه...........
*************
دستمو روی زنگ گذاشتم و تا زمانیکه در باز نشد برنداشتم...با حرفهایی که آزاد گفت و اون اعترافی که آخر کرد داشتم منفجر میشدم....با حال خیلی بد خودمو تا خونه ی شهپر رسونده بودم....نمیتونستم صبر کنم باید همه چیز همین امروز برام روشن میشد....وقتی در باز شد خودمو پرت کردم تو خونه....شهپر در ورودی رو برام باز کرد و با چهره ی خندانش بهم نزدیک شد...کمتر از چند ساعت قبل دیده بودمش ...چند ساعت پیش آنچنان آغوشش گرم بود که دلم نمیخواست آغوششو رها کنم ولی الان.....الان......ظاهرا اونقدر حالم بد بود که شهپر رو به وحشت انداخت...بی سلام رفتم طرفش و تا اون اومد چیزی بگه دنیا دور سرم چرخیدو چرخیدو چرخید......

-عزیزم بهتری؟
شهپر بود که روم خم شده بود و با چشمانی نگران نگاهم میکرد...به زور سرمو تکون دادم...
-خب...خدا را شکر.....برم یک شربت شیرین بیارم فشارتو بالا ببره....
داشت میرفت که دستشو گرفتم:
-نه...بمون...خواهش میکنم....
شهپر روم خم شد و به آرامی صورتم رو بوسید و پایین پام روی زمین نشست.......خواستم از روی مبل پاشم و بشینم ولی نگذاشت:
-نه....بخواب شفق....با این رنگ و رویی که تو داری بهتره کمی دراز بکشی....
با صدایی که از ته چاه در میومد زمزمه کردم مامانم....
شهپر فوری متوجه شد:
-خبر نداره اینجایی؟
-نه...نگرانم میشه...حتما الان شب شده....
شهپر در حالیکه پامیشد گفت:
-نگران نباش...الان زنگ میزنم بهشون میگم که اینجایی.....
وقتی بعد از چند دقیقه برگشت لیوانی توی دستش بود که به زور محتویاتش رو بخوردم داد....کمی بعد بهتر شدم و نشستم...شهپر هم کنارم نشست و دستمو بدست گرفت:
-خب ....عزیزم الان که بهتری نمیخوای بگی چی باعث این حال بدت شد...
بی اختیار اشکم سرازیر شد...شهپر منو به طرف خودش کشوند و سرمو در آغوش گرفت:
-گریه کن عزیزم...هر چقدر میخوای گریه کن....سبک که شدی حرف بزن...من همیشه اینجا هستم برای شنیدن حرفهای تو......
عجیب بود ولی آغوشش آرومم کرد.....در حالیکه شهپر توی موهام بازی میکرد سرمو بالا گرفتم و به صورت زیباش چشم دوختم:
-چرا اینقدر منو دوست دارید؟
شهپر از سوالم متعجب نشد ...بی اینکه جوابمو بده منو بسختی در آغوش گرفت...بوی خوبی میداد....بوی مهر.محبت......خودمو بهش چسبوندم:
-مادر....ما..در.......
براحتی جوابمو داد:
-جانم........جان مادر..........
نتونستم چیزی بگم....زدم زیر گریه.......شهپر موهامو نوازش کرد:
عزیزم...یکروز.....توی سالهایی خیلی دور منم همینطور توی آغوش مادرم گریه کردم....روزی که میخواستند بزور منو عروس کنند....
تا اینو گفت اشکم قطع شد...سرمو بلند کردم و با تعجب نگاهش کردم واون بی توجه به حضور من با خودش واگویه کرد:
-اونروز روز مرگ من بود....با وجودیکه فقط پانزده سال داشتم......ولی منو از عشقم جدا کردند...منو وادار کردند با کسی ازدواج کنم که دوستش نداشتم...با پدر کامران.........

 

   http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389 ساعت 14:24 توسط شــــادان


قســـــمت سی و نهم

 

 

 شب روی تختم بودم....در خیال کامران و عشق بازی اونروزمون غرق بودم که گوشیم زنگ زد...........با کندی جواب دادم..........آزاد بود.....حال خوشی داشتم...نمیدونم چرا اما برقی که اونروز توی چشمهای کامران دیده بودم برام چیز دلپذیری بود ...نمیخواستم به خاطر آزاد حال خوشم خراب شه....از طرفی میدونستم تا جوابش رو ندم ول کن نخواهد بود برای همین با آرامش خاصی گوشی رو به خودم چسبوندم:
-سلام آقای هدایت
آزاد ذوق کرد:
-سلام خانم صبوری.....بهترید؟
بله بهترم مرسی
-باور کنید من نمیخواستم شما رو ناراحت کنم....من آدم راحتیم ولی نمیخواستم این راحتی من به قیمت اذیت کردن شما باشه....
خواستم سریع سرو ته تماسشو هم بیارم:
-میدونم......حالا اگر ممکنه حرفتونو بزنید لطفا.....
-من که گفتم پای تلفن نمیشه
با قاطعیت گفتم:
پس حرفی نمیمونه...خدانگهدار....
داشتم تماس رو قطع میکردم که اسممو صدا کرد:
-شفق...خواهش میکنم...چیزیه که باید بدونی
اما من نمیخواستم چیزی بدونم....نمیخواستم آرامشم بهم بخوره.....نمیخواستم بذارم دیگه کسی با من بازی کنه:
-ببینید آقای محترم من کمتر از دو هفته ی دیگه ازدواج میکنم...چرا میخواید منو دچار تردید کنید؟آیا دارید به نفع خواهرتون کار میکنید؟آخه چرا...چرا....
آزاد سراسیمه و هراسان جواب داد:
نه...نه...شفق باور کن نه....من هیچ ارتباطی با آهو ندارم...باورم کن...خواهش میکنم.....من اصلا نمیخوام باعث آزارو ناراحتی تو بشم...
و با لحنی گرم ادامه داد:
-به چشمهات قسم...باور کن...عزی......
از شنیدن کلمات آخرش بهت زده شدم هرچند که بموقع جلوی خودشو گرفت.......توی صداش حالت خاصی بود...رنگی از صداقت...برای همین نخواستم تندی کنم:
من هیچ چیزو باور نمیکنم...من...من...میخوام فقط راحت باشم...تو رو خدا...به جان هر کسی که دوست دارید دست از سر من بردارید....
آزاد با صدایی گرفته گفت:
-فکر میکنی من اینو نمیخوام.....من آرزوم خوشبختی توست برای همین بهت زنگ زدم...اگر می بینی اینهمه اصرار دارم بدیدنت در وهله ی اول به خاطر توست و بعد....
حرفشو ادامه نداد...تردید بجانم افتاد:
-و بعد چی؟
ولی آزاد انگار سوال منو نشنید:
-بذار ببینمت شفق...خواهش میکنم....
-قول میدید این اولین و آخرین دیدار باشه؟
-بله..قول میدم...
-باشه...
آزاد به وجد اومد:
مرسی...مرسی عزیزم....
از اینکه بهم گفت عزیزم کمی عصبی شدم ولی ترجیح دادم نشنیده بگیرم:
-حالا اجازه میدید من قطع کنم و بخوابم؟
-حتما....امیدوارم خوابهای رنگی ببینی....
قرار رو اکی کردیم و من تماس رو قطع کردم...به محض قطع ارتباط تردیدی کشنده بجانم افتاد که چرا قبول کردم.....نباید اینکار رو میکردم....نکنه این یک نقشه باشه...نکنه آهو در این امر دخیل باشه...نکنه خواهر و برادری با هم توطئه کرده باشند..... شاید بهتر باشه من سر قرار نرم....شاید بهتر باشه من همه ی جریان رو به کامران بگم...وای داشتم از فکرو خیال دیوونه میشدم ولی قبل از اینکه خوابم ببره میدونستم حتما سر قرار خواهم رفت چون میخواستم بدونم آزاد چرا اینقدر مصره....
صبح بسختی پاشدم اونم با صدای نازنین که روی پام افتاده بود و خاله خاله میکرد..تو همون حالت خواب آلودگی بغلش کردم ...بوسیدمش و دوباره با هم دراز کشیدیم...میون خواب و بیداری بودم که شراره سرشو کرد تو:
-به به خانمو باش...مگه قرار نیست بریم دنبال شهپر...گرفتی واسه خودت خوابیدی.....
اومد داخل و پتو رو از روم کشید:
-دختر منم که شریک جرمت کردی ...پاشو بابا...
راست میگفت...قرار بود امروز با شهپر و شراره برم برای خرید لباس عروسی..شهپر نمیخواست بیاد اما من اصرار کرده بودم که حتما باشه....دوباره نازنین رو تو بغل گرفتم:
-شراره وقت هست هنوز....یکم دیگه دراز بکشم...پامیشم الان....
-اه شفق.....چشمهات پف میکنه...بعد مادرشوهرت میگه این دختره رو بهمون انداختند....
و زد زیر خنده........بلند شدم و نشستم رو تخت:
-مادر شوهرم منو هرجوری باشم قبول داره شرار خانم....
عمدا شرار رو کشیدم...میدونستم عصبی میشه که شد:
-ایش...کی میره اینهمه راهو...
نازنین سرشو از زیر پتو درآورد:
-مامان مگه کجا میخواد بره خاله؟
شراره قربون صدقه ی دخترش رفت:
-الهی......میخوایم بریم لباس عروس بخریم دختر گلم....
نازنین ذوق کرد:
-منم میام..منم میام...
-نه ...تو میمونی پیش مامانی....
نازنین لب برچید:
-منم لباس عروس میخوام....
کشوندمش طرف خودم:
-خاله میخره برات عزیز دل....
شراره پرید وسط:
- اه...آره ...قرار بود شوهر خاله ت برات بخره...
و باز خندید....

************


-شفق...تو مطمئنی این خونه شونه؟
دوباره به کاغذ توی دستم نگاه کردم:
-آره
-ولی آخه این خونه ست یا قصره؟
خودمم گیج شده بودم...خونه ای که رویروش ایستاده بودیم خونه ی ویلایی بسیار بزرگی بود با نمایی به سبک گوتیک که بسیار شیک بود.....شراره با تردید زنگ زد..در بدون اینکه کسی چیزی بپرسه باز شد و ما وارد شدیم.........باغ بسیار بزرگ و بسیار زیبایی جلو چشممون نمودار شد که در یک طرفش استخر شیکی بود...خونه تقریبا دوبرابر خونه ی کامران بود....شراره زد تو بازوم:
-شفق عجب جایی افتادی....
ولی برای من این چیزها مهم نبود....تا رسیدیم به در ورودی ساختمان شهپر اومد جلومون...هر دومون رو توی بغل گرفت و بوسید...آنچنان بی ریا و بی غل و غش بود که دلم نمیخواست از آغوشش بیرون بیام.....داخل خونه کم از بیرونش نبود....سالن بزرگ با دکوراسیونی شیک و در عین حال ساده با تابلوها و قالیچه های ابریشمی نفیس و مبلمانی استیل......وقتی نشستیم شهپر دقیقا روبروی من نشست و با مهربانی خیره ام شد:
-عزیزم نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.....چقدر این صورت ماهتو هر روز میاوردم جلو نظرم......
کامران چند باری گفته بود شهپر دلش میخواد منو ببینه ولی من پشت گوش انداخته بودم ولی حالا با این ابراز محبت واقعا شرمنده شدم....نمیدونستم چی بگم که شراره بدادم رسید:
-خب خانم هوشنگی می گفتید شفق میرسید خدمتتون....
شهپر خندید
نه عزیزم.....نمیخواستم مزاحم شفق جان بشم...........
چقدر این بشر نازنین بود.....اولین باری بود که شهپر رو بدون مانتو روسری میدیدم....هیکل زیبایی داشت ...یک بلوز و شلوار ساده ی سر هم پوشیده بود ...موهاشو های لایت کرده بود که به صورت شیکش خیلی میومد....واقعا زن اثرگذاری بود.....وقتی که مستخدم خونه جلومون شربت گرفت شهپر رفت که آماده بشه......
اونروز به چندین جا سر زدیم...شهپر لابلای حرفهاش گفت که میخواسته لباس عروسی رو هم با خودش بیاره اما ترسیده من ناراحت بشم.....من نمیدونستم چه نوع لباسی انتخاب کنم.....از لباس پوشیده خوشم نمیومد و از طرفی هم نمیدونستم عکس العمل کامران در مورد یک لباس راحت و باز چه خواهد بود.....بالاخره توی یک فروشگاه یک لباس چشم هر سه مونو گرفت....لباس دو تکه بود ولی یکسره به چشم میومد...تکه ی بالاش کاملا تنگ و چسبون بود با آستین حلقه ای که کمی از برجستگیهای سینه مو نشون میداد...دامن لباس هم در ابتدا تنگ و پایین تر از باسن گشاد میشد....وقتی پوشیدمش و چرخیدم آنچنان به تنم زیبا و نفس گیر بود که شهپر و شراره مژه نزدند.....شراره گفت:
-شفق...یه چرخ دیگه بزن...وای این درست همونیه که میخواستیم....
شهپر در حالیکه اشک توی چشمهاش پر شده بود دست توی کیف کرد و جعبه ای رو به طرفم گرفت...با چشمانی پرسشگر نگاهش کردم و اون با مهربونی گفت:
-برای توست عزیزم.....برای اینکه اولین کسی بودم که عروس زیبامو توی لباس عروسی دیدم....برای اینکه تو منو به آرزوم رسوندی....بگیرش لطفا....
دست دراز کردم و جعبه رو گرفتم....شهپر ادامه داد:
بازش کن شفق جان....
بازش کردم...توی جعبه یک شمش طلا که اسم شفق روش کنده شده بود خودنمایی میکرد................


**********


از پشت شیشه ایستادم و به آزاد چشم دوختم.....قبل از اینکه وارد بشم چند نفس عمیق کشیدم...نمیخواستم جلوآزاد حالم بد بشه.....سعی کرده بودم خودم رو برای شنیدن هر حرفی آماده کنم....عصر همون روزی بود که لباس عروس خریده بودم...و حال خوشی داشتم....دستگیره ی در رو گرفتم و با قدمهایی استوار وارد شدم.....آزاد به محض دیدن من بلند شد....با سر سلام کردم و جواب شنیدم...آزاد صندلی رو کشید عقب و تا زمانیکه من ننشستم ننشست....از اون بار اول تا الان به نظرم خوش تیپ تر شده بود...پیراهن و شلوار اسپورتی پوشیده بود و حسابی به خودش رسیده بود برخلاف اون من بی نهایت ساده بودم حتی یک کرم هم به صورتم نمالیده بودم نمیخواستم اون پیش خودش خیالاتی کنه....آزاد نگاه پرتحسینش رو بهم دوخت:
-چیزی میخورید بگم بیاره؟
-نه...مرسی...لطفا زودتر حرفتونو بزنید من باید برم.....
با خونسردی و اعتماد بنفسی عجیب به حرف اومد:
قبل از هر حرفی باید کمی خودم رو معرفی کنم....نمیخوام فکر کنید با آدم عامی سروکار دارید....من سی و پنج سالمه و از دانشگاه سوربن فرانسه دکترای اقتصاد دارم و همونجا هم تدریس می کنم....دلم نمیخواد حرفهایی رو که میزنم به حساب بدخواهی یا هر چیز دیگه بذارید هر چی نباشه کامران پسر عمه ی منه....
صاف توی چشمهاش زل زدم:
-خب.......
اونم با جسارت تمام خیره ام شد:
-با وجودیکه من کامران رو خیلی دوست دارم ولی از اولین باری که تو رو دیدم حس خاصی بهت پیدا کردم شفق....
اومدم عکس العمل نشون بدم نذاشت:
-نه...خواهش می کنم فکر بدی نکن...نه به این فکر کن که من برادر آهو هستم و احتمالا سنگ اون رو به سینه میزنم و نه اینکه دنبال هدف خاصی هستم....
کلافه پرسیدم:
-پس چی؟...منظورتون از حس خاص چیه؟
با لحن صمیمانه ای گفت:
-نمیخوام تو حروم بشی شفق....تو........تو..........تو خیلی خیلی حیفی
گیج شده بودم:
-نمی فهمم منظورتونو....
-منظورم روشنه شفق....لیاقت تو یکی بیشتر از کامرانه...یکی که واقعا قدر تو رو بدونه.....
این داشت چی میگفت......چه چیزی پشت حرفهاش نهان بود.....زل زدم توی چشمهاش:
مثلا کی؟
به آرومی دستشو جلو آورد و روی دستم گذاشت و نجوا کرد:
-یکی مثل من....
به شدت دستمو کشیدم و پاشدم:
واقعا براتون متاسفم آقای دکتر.....و پشیمونم که چرا حرفتونو گوش کردم و اومدم.........
و به تندی اضافه کردم:
-اصلا ارزش نداشتید که خودمو خسته کنم.......
کیفم رو برداشتم و به سمت در راه افتادم که صداش میخکوبم کرد:
حتی اگر بدونی شوهر آینده تون قبلا همسر داشتند چی؟...بازم ارزش اومدن نداشت........

 

   http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389 ساعت 14:15 توسط شــــادان |


قســـــمت سی و هشتم

 

 

فردای همون روز داشتم اطاقمو مرتب میکردم که گوشیم زنگ خورد...شماره نا آشنا بود.....گوشی رو به گوشم چسبوندم.....صدایی مردانه توی گوشم پیچید:
سلام.....من هستم...آزاد..........
بقدری جا خوردم که گوشی تو دستم خشکید...صدا از اونطرف دوباره گفت:
-الو...الو...خانم صبوری من آزاد هستم...آزاد هدایت .....یادتونه؟
چطور ممکن بود یادم نباشه....با بیحالی جوابشو دادم:
-بله...یادمه....سلام....
آزاد که انگار با شنیدن صدای من جون گرفته باشه عمیق تر و مردانه تر گفت:
-خوبید؟.....
-ممنون....
تو دلم گفتم یعنی چی...این برای چی به من زنگ زده.....آیا کامران هم خبر داره.....که خودش به حرف اومد:
من میدونم نباید تماس میگرفتم....ولی....ولی....
من مطمئن بودم آزاد با اون اعتماد به نفس نیازی به استخاره برای حرف زدن نداره از اینرو با پررویی گفتم:
ولی چی آقای هدایت؟
و ادامه دادم:
مطمئنا زنگ نزدید فقط حالمو بپرسید....
اونم متقابلا پررو شد:
-البته که نه...
-پس چی؟
و رک حرفمو زدم:
علت این تماستون چیه؟
-میخواستم شما رو ببینم....
وا رفتم اصلا انتظار این جسارت رو نداشتم....سعی کردم تو مغزم قضیه رو حلاجی کنم اما نتونستم....با این حال خودمو جمع و جور کردم:
و علت دیدار؟
-تلفنی نمیشه گفت....
خنده م گرفت.....این مدت دچار خیلی حرفها شده بودم که تلفنی نمیشد گفت....یک نفس عمیق کشیدم:
معذرت میخوام آقای هدایت....من هیچ دلیلی از طرف خودم برای این دیدار نمی بینم....
-ولی من می بینم
از پرروییش حرصم گرفت:
-ولابد میخواید کامران هم مطلع نشه...درسته؟
-کاملا.....
نزدیک بود منفجر شم.....خیلی خودمو کنترل کردم:
آقای محترم کامران همسر آینده ی منه و من هیچ چیز رو ازش پنهان نمیکنم...
ولی ظاهرا آزاد پرروتر از این حرفها بودچون در کمال خونسردی جوابمو داد:
-عزیزم....لطفا اینقدر سنگ شوهر عزیزتو به سینه نزن....
و ادامه داد:
تو فکر میکنی شوهر آینده تو بخوبی میشناسی؟چقدر شناختیش که بهش بله دادی؟
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم...داد زدم:
-لطفا به من تو نگید.....شناخت منم از کامران اصلا به شما مربوط نمیشه ...تا الان از دست خواهرتون میکشیدم الان شما هم اضافه شدید.........مثل اینکه شما خواهر و برداری واقعا قصد نابودی زندگی منو دارید....
آزاد سعی کرد آرومم کنه:
-باشه نمیگم تو...فقط آروم باشید لطفا.......خواهش میکنم......
باز نفس کم آورده بودم... دچار همون حالت توی فرودگاه شده بودم.....نفسم بالا نمیومد...باید میرفتم توی هوای آزاد...برای همین با صدای خفه گفتم:
-من حالم خوب نیست.....لطفا......
آزاد با صدایی مضطرب گفت:
-باشه من قطع میکنم و مجددا زنگ میزنم....ولی خواهش میکنم زنگ زدم جواب بده...باشه؟
و با صدایی آرام نجوا کرد:
لطفا مراقب خودت باش.....
و قطع کرد...........ظاهرا اون حالش از من بدتر بود چون فراموش کرد بهم تو نگه........
رفتم توی حیاط و سعی کردم نفس عمیق بکشم .....وقتی کمی بهتر شدم روی تختم دراز کشیدم.....چشمهامو بستم و ذهنمو خالی کردم با این وجود یک صدا توی گوشم می پیچید.....شوهرتو شناختی.....چقدر شناختیش که بله دادی.......
با تکون دستی بیدار شدم...ظاهرا خوابم برده بود...مادرم بود:
-شفق...شفق...الان چه وقته خوابه...پاشو کامران اومده برید حلقه بخرید.....
با گیجی پاشدم و نشستم....تا ذهنم هوشیار شد یاد تماس آزاد افتادم...
-اه..شفق...خوابی هنوز که...میگم پاشو کامران اومده
خواب آلوده جواب دادم:
-فهمیدم مامان
-پس پاشو تا من یک شربت جلوی کامران میذارم آماده شو.....
سریع صورتمو شستم و کمی آرایش کردم...از بعد از اون روز که کامران بی خداحافظی تلفن رو قطع کرده بود با هم حرف نزده بودیم....لباسمو پوشیدم و رفتم توی سالن...کامران روبروی مامانم نشسته بود و گرم حرف زدن بود....قبل از اینکه خودمو نشون بدم توی صورتش دقیق شدم...میخواستم خوب ببینمش.....تازه متوجه شدم چقدر دلم براش تنگ شده....همینطور که نگاهش میکردم متوجه ی چیزی شدم....چیزی عجیب.....برق خاصی توی چشمهاش بود....برقی از مهر...محبت...از اون حالت سخت چشمانش اثری نبود.....آره...واقعا اثری نبود....کامران با مهری آشکار به مامانم خیره شده بود....آروم رفتم جلو و سلام کردم...کامران جلوم پاشد و خیلی رسمی سلام کرد ....منم خیلی سرد جوابشو دادم...مادرم با هوش ذاتیش فضای سرد بینمون رو حس کرد و سعی کرد اونو تلطیف کنه:
-اه شفق...بیا داشتم برای آقای هوشنگی می گفتم که تو چقدر شبیه مادرمی.....
کامران با محبت مادرمو صدا کرد:
-خانم صبوری لطفا به من بگید کامران
و کمی مکث کرد:
-و اگر اجازه بدید منم مامان صداتون کنم....
مامانم ذوق کرد:
-البته..البته..پسرم....
و ادامه داد:
کامران جان من هروقت شفق رو می بینم انگار که مادرمو دیده باشم.....حیف که اون خدابیامرز عمرش بدنیا نبود که شفق رو ببینه....
و هاله ای از غم صورتشو فراگرفت چیزی که هروقت از مادرش حرف میزد دچارش میشد.....کامران هم متوجه شد و با مهربانی به مادرم گفت:
مامان جان شما در واقع خیلی خوشبختید که شفق مثل مادرتون شده و میتونید هر روز نگاهش کنید....
مامانم خندید و با لذت نگاهم کرد:
-آره...الهی قربونش برم من....
کامران نگاهم کرد و با بد(جن**س**ی) خندید....من کیفمو برداشتم و رفتم سمت در...............
توی ماشین ساکت نشسته بودم و تو فکر آزاد بودم....یعنی اون چی میخواست بگه.....چکارم داشت یعنی......تردید داشتم موضوع رو به کامران بگم یا نه...نمیدونستم بگم کار درستی کردم آیا باعث اختلاف بین اونها نمیشدم..ولی ترجیح دادم سکوت کنم چون خودمم واقعا نمیدونستم آزاد چرا زنگ زده بود....اینقدر فکرم مشغول بود که صدای کامران رو نشنیدم...رو کردم بهش:
-ببخشید....بله....
-میگم شفق من یادم رفت از مامان بپرسم علاوه بر قیافه اخلاقتم روی مادربزرگت رفته یا نه.....
و بلافاصله خودش جواب خودشو داد:
-اما...نه...فکر نکنم مادربزرگت بداخلاق بوده باشه
و زد زیر خنده...در عین عصبانیت خنده م گرفت...اما جلوی خودمو گرفتم...کامران درحالیکه جلوش رو نگاه میکرد گفت:
نگیر خودتو میخوای بخندی بخند خب.....
و باز خندید...طاقت نیاوردم ...یکی آروم زدم تو بازوش:
-بدجنس
کامران برگشت و نگاه کرد:
-جون.....شفق موافقی خرید حلقه رو بذاریم برای فردا؟
سعی کردم حالم عادی باشه:
-یعنی الان برگردیم خونه؟
ایندفعه اون با نیم نگاهی گفت:
-بدجنس.....خوب میدونی منظورم چیه...
خودمو زدم به اون راه:
-نه..نمیدونم.........
کامران سر ماشین رو پیچوند:
-باشه...عملی یادت میدم.....
وحشت کردم:
-کجا داری میری؟
-خونه که نمیای...میریم مطب.....
-ولی ما اومدیم بیرون که حلقه بخریم...
-میخریم دیر نمیشه....یکساعتی میریم مطب بعد میریم برای حلقه.....
اما من که میدونستم اگر اون تنها منو گیر بیاره ول کن نیست مخالفت کردم:
-کامران.....نه...دیر میشه.....
-چی دیر میشه؟.........تو الان دیگه نامزد منی.....
-ولی این دلیل نمیشه تا بوق سگ بیرون باشم باهات....
کامران خندید:
-شفق گاهی از اصطلاحاتی که بکار میبری خیلی لذت میبرم........
-سر منو گرم نکن به حرف زدن........
کامران برگشت و گفت:
-می کنم.............

نیم ساعت بعد جلوی یک جواهرفروشی معروف و شیک ایستاده بودیم....کامران دستمو گرفت که بریم داخل..اما من مردد بودم....کامران برگشت و با تعجب نگام کرد...قبل از اینکه سوالی کنه گفتم:
-من یه چیز ساده میخوام کامران...اینجا همه چیزش گرونه
-گرون باشه ...تو چکار به این چیزها داری....اینجا جاییه که شهپر خرید میکنه آشناست با ما....
و دستمو کشید:
بیا بریم.............
شب توی خونه حلقه مو نشون مادر و پدرم دادم...علیرغم اصرار کامران من یک حلقه ی ساده از طلای سفید برداشتم ...حلقه اینقدر ساده بود که حتی فروشنده تعجب کرده بود اما من کامران رو مجاب کردم چون دلم میخواست حلقه همه جا دستم باشه حتی تو محیط کار.....با دیدن حلقه اشک توی چشم مادرم جمع شد ...پدرم پیشونیمو بوسید و گفت:
-مبارکت باشه دخترم......انشالله که خوشبخت شی...
شب روی تختم بودم....در خیال کامران و عشق بازی اونروزمون غرق بودم که گوشیم زنگ زد...........با کندی جواب دادم..........آزاد بود.....

 

   http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389 ساعت 13:40 توسط شــــادان |


قســـــمت سی و هفتم

 

 

 -به به مریم خانم...ستاره ی سهیل شدی بابا.....
مریم یکی زد تو بازوم:
-به خدا خیلی پررویی شفق...دست پیش می گیری که پس نیفتی...آره...
خندیدم و گفتم:
-آره.....
مریم کفری شد:
-ای رو رو برم رو نیست که سنگ پاست.....
من و سحر هم شیفتیم زدیم زیر خنده......من در حالیکه هنوز می خندیدم گفتم:
-عجیبه الان که نه شیفت یگانه ست نه فرح.....
سحر غش کرد از خنده...مریم دستشو به علامت تهدید آورد بالا:
-باشه باشه ...اینه رسم میهمان نوازیتون...اصلا من رفتم
و پشتشو کرد که بره که بازوشو گرفتم:
-بیا ببینم کارت دارم....
و رو به سحر گفتم:
-من با مریم میرم اطاق رست...کاری بود صدام کن
تو اطاق رست دوتا چایی ریختم و نشستم روبروش:
-خیلی وقته حرف نزدیم مریم....
و کنجکاوانه پرسید:
حالا تعریف کن ببینم چه خبر...چکار کردید......
آنچه که طی این مدت اتفاق افتاده بود براش تعریف کردم........مریم نگاه دقیقی بهم انداخت:
-شفق...چقدر آدمها در طول زمان تغییر میکنند یادته بهت گفتم اگر دکتر بیاد خواستگاریت....گفتی ایش من قبول نمیکنم.....گفتم حالا وقتی اومد یادت میارم...یادته؟
یادم بود...........خیلی خوب هم یادم بود.........واقعا هیچکس از فردای خودش خبر نداره.....
-راستی شفق...هنوز هیچکی تو بیمارستان نمیدونه؟...
-من که فقط به تو گفتم اگر کامران به کسی گفته باشه من نمیدونم که البته بعید میدونم.....
مریم ذوق کرد:
-وای شفق.....تصور کن قیافه ی بعضیها با شنیدن این خبر چه شکلی میشه....یکی مثل دکتر پناهی...........
و زد زیر خنده.....این چیزی بود که خودمم گاهی بهش فکر کرده بودم ولی برام مهم نبود......مریم انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت:
-راستی از آهو چه خبر.....
از شنیدن اسمش حالم بد شد:
-شکر خدا خبر مرگش فعلا که اثری ازش نیست.....راستی مریم آهو یه برادر هم داره....
مریم تعجب کرد:
-پس خدا بدادت برسه
-نه اتفاقا برادر درست عکس خواهره....
و یاد نگاه آزاد توی فرودگاه افتادم.........مریم دقیق شد:
-یعنی چی اونوقت؟
-نمیدونم ولی نگاهش دقیقا عکس نگاه آهو بود...یه جور شیفتگی یا شایدم هیزبازی.....
مریم دلسوزانه حرفمو برید:
-شفق...مواظب باش.....من میترسم این خواهر برادر آخر کار دستت بدند.....
-میگی چکار کنم...برم بکشمشون؟
آره ...آهو رو بکش ولی اگه داداشه خوشتیپه بده من بکشمش
و قاه قاه خندید....
این حرف مریم درواقع دلشوره ای بود که در خودمم وجود داشت ...نمیدونم چرا ولی حس خوبی حتی نسبت به آزاد هم نداشتم........با این وجود سعی کردم افکار آزاردهنده رو از خودم دور کنم.........
مریم منو از خودم کشید بیرون:
-شفق....شفق...
-ها... چی میگی؟
-میگم تو نمیخوای برگردی بخش خودمون.....
-اتفاقا کامران یکی دوبار گفته بخشتو عوض کن....
-اه پس خیلی دوستت داره میخواد پیشش باشی.......
خندیدم:
-آره.....خیلی..........
-جدی میگم خره اگه هر شوهر دیگه ای بود میگفت ازم دور باشه بتونم شیطونی کنم.........
-مریم م م م م
-باشه بابا نزن.... گند اخلاق ...حالا میخوای برگردی یا نه؟
-هنوز فکرشو نکردم ...گذاشتم بعد از عروسی
-هنوزم میخوای جشن نگیری؟
-آره...نمیخوام نمایش بدم جلو دیگران میخوام ساده ی ساده باشه....
-شفق وقتی بهت میگم خلی میگی نه همه آرزوشونه با همچین شوهرو پدرشوهری جشنی بگیرند که چشم همه دربیاد اونوقت خانم میگه نمیخوام نمایش بدم....
برای اینکه بحث رو تموم کنم گفتم فعلا که معلوم نیست قراره کامران با مادرش حرف بزنه حالا ببینم تا چی میشه.............
به مریم نگفتم ولی قرار بود دو روز دیگه کامران با پدر و مادرش دوباره بیاند خونه مون که تاریخ عروسی رو اکی کنند....فردای همون شبی که من با مریم حرف زدم شهپر بهم زنگ زدبعد از حال و احوال بهم گفت که کامران بهش گفته که شفق تمایلی به گرفتن جشن نداره...ازم خواست بگم چرا....دلیل قانع کننده ای نداشتم ولی واقعا دلم نمیخواست جشن بگیرم...کلی حرف زد که مجابم کنه در آخر به این توافق رسیدیم که نه محضر نه جشن بزرگ یک جشن ساده توی باغ خونه ی خودشون با حضور نزدیکان....میدونستم مامانم و شراره ناراحت میشند برای همین از شهپر خواستم بذاره خودم این رو عنوان کنم در جمع که بفهمند خواسته ی خودم بوده....شهپر هم با مهربونی ذاتیش پذیرفت..
شب توی تختم دراز کشیده بودم ولی با وجود خستگی خوابم نمیبرد...هراس داشتم....هراسی گنگ از آینده ای مبهم....از پیوندی بر پایه ی هوس...یاد اون آهنگ گوگوش افتادم و زیر لب زمزمه کردم:
آدمها از آدمها زود سیر میشند
آدمها از عشق هم دلگیر میشند
آدمها رو عشقشون پامیذارند
آدمها آدمو تنها میذارند
منو دیگه نمیخوای خوب میدونم
تو کتاب دلت اینو میخونم
تو می گفتی که گناه مقدسه
اول و آخر هر عشق هوسه
خدایا واقعا اول و آخر هر عشق هوسه....واقعا...اینقدر حالم گرفته بود که وقتی جواب تلفن کامران رو دادم متوجه شد...
-چیزی شده شفق؟
-نه....
-ولی صدات میگه شده.....
-نه...حالم خوبه....
-تو اطاقتی؟
-آره
آروم و نرم زمزمه کرد:
شفق........
با بد(جن**س**ی) گفتم:
-بله
اون باز تکرار کرد:
-شفق........
میدونستم چی میخواد....زیر لب طوری که خودم هم بسختی متوجه شدم گفتم:
جان
کامران خندید:
-خیلی بد(جن**س**ی) شفق....نمیشد یکم بلندتر بگی....باشه بوقتش تلافی میکنم خانم خانمها......
تو دلم از حرفش خندیدم.....کامران نجوا کرد:
-شفق...........عزیزم......پاسپورت داری؟
تعجب کردم:
آره...ولی واسه چی؟
-پاسپورت و شناسنامه تو آماده کن فردا میام ازت میگیرم....
-کامران پرسیدم واسه چی؟
-پاسپورت رو واسه چی میگیرند...واسه سفر....
فهمیدم منظورشو با این حال پرسیدم:
سفر؟
-آره....میخوام اکی کنم برای ماه عسل بریم آنتالیا....
عصبانی شدم:
-چه جالب.....ولی مثل اینکه بعد از ازدواج همه ی تصمیمات باید دو نفره و با مشورت باشه...مگه نه؟
-فکر نمیکنم این تصمیم بدی باشه که نیاز به مشورت داشته باشه...
-چه بد...چه خوب....من بعد از ازدواج هیچ جا نمیرم....
-مطمئنی؟
-آره
-خیلی لجبازی....
و با لحن عصبی اضافه کرد:
اکی...ولی یادت باشه......
زدم سیم آخر:
-تهدیدم میکنی؟
با خونسردی جواب داد:
-از تهدید بدتر
و بی خداحافظی قطع کرد.....جا خوردم...انتظار داشتم مثل همیشه نازمو بکشه....یه جورایی کوتاه بیاد و راضیم کنه ولی انگار ایندفعه رو اشتباه فکر کرده بودم...


*****************


دو روز بعدکامران در حالیکه اصلا نگاهم نمیکرد با پدرو مادرش تو سالن خونه مون نشسته بودند...کامران دقیقا روی همان مبلی نشسته بود که اونروز من روی پاهاش نشسته بودم...از یادآوری اون روز گرم شدم و به کامران نگاه کردم....درجستجوی نگاهش بودم...نگاهی نوازشگر ولی اون بی اعتنا به من با مهدی سرگرم حرف زدن شد...تو دلم گفتم باشه...بهم میرسیم.....
اونروز من جلو جمع گفتم که یک جشن ساده و جمع و جور میخوام و همینطور مهریه مو موقع عقد خودم میگم.....همه شون البته غیر از کامران و مادرش تعجب کردند هر چند که مجبور شدند بپذیرند.....وقتی میهمانها رفتند اولین کسی که داد زد شراره بود:
بابا...بابا........هیچی به این دختر دیوونت نمیگی
از اینکه جلو شوهرش بهم گفت دیوونه ناراحت شدم:
-شراره خانم حرف دهنتو مزه مزه کن بعد بزن...
مامانم پادرمیونی کرد:
-چیه مثل سگ و گربه به جون هم افتادید....زشته......خوبه هردوتون خرس گنده اید.....
شراره گفت:
-اه مامان بازطرف اینو گرفتی...
و ادای منو درآورد:
من یک جشن ساده میخوام...مهریه هم خودم تعیین میکنم....
و باز عصبانی شد:
-تو غلط میکنی...مگه تو بزرگتر نداری.....
میدونستم تا بابام چیزی نگه این آروم نمیشه برای همین ملتمسانه به پدرم نگاه کردم.....پدرم به آرامی شراره رو صدا زد:
-شراره...بابایی.....من میرم تو اطاقم یه چایی بریز برای بابا بیار.....
وقتی شراره رفت و مهدی هم با نازنین سرگرم شد مادرم صدام کرد...رفتم تو آشپزخونه پیشش..مادرم صاف تو چشمهام خیره شد:
این بازی مهریه چیه؟
-بازی؟
-آره...میخوای چکار کنی.....
و یهو زد زیر گریه:
شفق...من تو رو بزرگ کردم بهتر از خودم میشناسمت.....مادر نکنه...نکنه.....یهو تحت تاثیر وضع اینها قرار بگیری.....
فوری منظورشو فهمیدم....در حالیکه توی بغل میگرفتمش کنار گوشش گفتم:
-مامان...............مامان....منم شفق...دخترت...تو که میدونی این چیزها برای من مهم نیست ....نگران نباش......من همیشه همون شفقی که بزرگ کردی باقی میمونم.....
مامانم دستشو توی موهام فرو برد:
-پیر شی دخترم....میدونستم.........
فردای همون روز داشتم اطاقمو مرتب میکردم که گوشیم زنگ خورد...شماره نا آشنا بود.....گوشی رو به گوشم چسبوندم.....صدایی مردانه توی گوشم پیچید:
سلام.....من هستم...آزاد..........

 

  http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

+ نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389 ساعت 23:39 توسط شــــادان |


قســـــمت سی و ششم

 

 

 -ما شرمنده هستیم آقای صبوری باید زودتر از این خدمت میرسیدیم...ولی همونطوری که کامران قبلا بهتون گفتند ایران نبودیم....
پدرم به آقای هوشنگی لبخند زد:
-خواهش میکنم..........لطف دارید شما.....
پدر کامران به تک تک حاضران نگاهی انداخت:
-خب اگر شما و خانم صبوری اجازه بدید بریم سر اصل مطلب که سرو سامون گرفتن این دوتا جوون هست.....
پدرم به جای خودش و مادرم جواب داد:
-خواهش می کنم.....بفرمایید....
-کامران گفت که خودش قبلارسیده خدمتتون و شما تا حدودی باهاش آشنا شدید...اگر فکر می کنید چیز دیگه ای هست که باید بدونید یا باید گفته بشه بفرمایید والا من اجازه میخوام هم از طرف خودم و هم خانمم دخترگل شما رو برای پسرم خواستگاری کنم.....هر شرطی این میون باشه ما پذیرا هستیم...هر حرفی هم باشه به دیده ی منت گوش میدیم.....
نگاهم به شهپر افتاد...با احساس رضایت عمیقی به شوهرش خیره شده بود.....همه ی ما توی سالن پذیرایی جمع بودیم...کامران با پدر و مادرش اومده بود...هرسه نفر آنچنان آراسته...معطر و متین بودند که تمام فضا رو تسخیر کرده بودند بخصوص شهپر طوریکه مادرم و شراره چشم ازش برنمیداشتند...حتی شراره زمانی که هردومون توی آشپزخونه بودیم گفت که باورم نمیشه شهپر مادر کامران باشه از بس زیبا...جذاب و جوان بود......
پدرم در جواب آقای صبوری گفت که دختر من دختر خودتونه....شما صاحب اختیار هر دوشون هستید....
شهپر خندید و رو به پدرم کرد:
-آقای صبوری امیدوارم پسر من لایق دختر شما باشه....
من و کامران تمام این مدت ساکت نشسته بودیم و گوش میدادیم.....
در این میان حرف آخر رو پدر کامران زد:
-پس مبارکه.....
پدرم تایید کرد:
-مبارکه....
مادرم رو کرد به من:
-دخترم شیرینی......
من بلند شدم و ظرف شیرینی رو جلوی همه گرفتم وقتی جلوی شهپر رسیدم...بلند شد صورتمو بوسید و در حالیکه اشک توی چشمهاش جمع شده بود برام آرزوی خوشبختی کرد.....جلوی کامران سریع شیرینی گرفتم و نشستم.......شهپر رو کرد به مادرم:
اگر اجازه بدید من برای شفق جان چیزی آوردم....هر چند که ما همین یک بچه رو داریم ودر این امور بی تجربه هستیم باید ببخشید.....
مامانم تشکر کرد.....شهپر نگاهم کرد:
-عزیزم بیا اینجا کنار من لطفا.........
بلند شدم و کنارش نشستم...شهپر از توی کیف شیکش جعبه ای زیبا درآورد و درش رو باز کرد...توی جعبه دستبندی بسیار زیبا و الماس نشان و چشمگیر بود.....شهپر دستبند رو توی دست گرفت و به مادرم نگاه کرد و با گفتن با اجازه ی شما دستبند رو بدستم بست و دوباره صورتمو بوسید........
باورم نمیشد پدرومادر کامران اینقدربا مهرو محبت باشند...مادرم و شراره از شهپر تشکر کردندولی من انگار زبونم قفل شده بودفقط نگاهش میکردم.....پدر کامران به پدرم گفت که ما دوباره باید برگردیم و دلمون میخواد هرچه سریعتر مراسم عروسی رو برگزار کنیم......با شنیدن این حرف یاد چیزی افتادم ..برگشتم و به کامران نگاه کردم...کامران به ظاهر خودش رو با نازنین که از موقع ورودشون کنارش نشسته بود سرگرم کرده بود...دلم میخواست باهاش حرف بزنم ولی میدونستم توی اون موقعیت نمیشه...یکساعت بعد که اونها قصد رفتن کردند قرار شد طی یک جلسه ی دیگه در مورد آمادگی مراسم حرف بزنند...شهپر قبل از رفتن منو در آغوش گرفت و کنار گوشم زمزمه کرد:
-باور نمیکردم این روز رو ببینم.....ازت ممنونم شفق.....واقعا ازت ممنونم.......
و به مادرم گفت:
خانم صبوری من با اجازه تون مقداری سوغاتی برای شفق جان آوردم....البته منو می بخشید چون شما رو نمیشناختم فقط برای شفق جان سوغاتی آوردم....
مادرم شروع به تشکرو تعارف کرد.......شهپر به کامران رو کرد:
-کامران جان زحمتشو می کشی.........
کامران بی حرف به طرف در رفت..........چند دقیقه بعدکه آنها رفتند من و مادرم و شراره متعجب جلو سوغاتی های شهپر ایستاده بودیم....باورمون نمیشد شهپر یک چمدان بزرگ سوغاتی آورده بود...شراره زودتر از من و مامان به خودش اومد:
بازش کنم؟
با سرم اشاره کردم.....وقتی شراره چمدون رو باز کرد با کوهی از لباس ..عطر......لوازم آرایش و بهداشتی....حتی لباس زیر و لباس خواب روبرو شدیم...........


**********


-کامران........
-جونم.......
-ما باید با هم حرف بزنیم......
در مورد؟
-تلفنی نمیتونم بگم......
-باشه......کجا پس....میای خونه یا مطب؟
هراسان شدم:
-نه.....
-پس کجا؟میای خونه ی پدرو مادرم؟
-نه.اونجا نمیتونم راحت حرف بزنم....
-پس کجا؟
-تو بیا اینجا......
-کامران تعجب کرد:
خونه ی شما؟
-آره....
باشه.کی بیام؟
-کی باید بیای معلومه دیگه همون ساعتی که بیکاری....
-اکی پس من ساعت سه اونجا هستم....
-الان کجایی؟
-پیش شهپر....چطور مگه؟
-گوشی رو بده بهش لطفا میخوام به خاطر سوغاتی ها ازش تشکر کنم..........


***********


مامان...........مامان...........
مادرم طبق معمول توی آشپزخونه بود....
-چیه...چرا داد میزنی؟
-مامان کامران قراره ساعت سه بیاد اینجا.....
مامانم چشمهاش گرد شد:
-اینجا........
آره..........
-ولی اون که دیشب اینجا بود............
-من خودم ازش خواستم بیاد....میخوام آخرین حرفهامو باهاش بزنم........
-خب....
مادرم با شیطنت نگام کرد:
میخوای من برم خونه ی شراره؟باباتم که تا شب نمیاد........
و یک چشمک زد..........زدم زیر خنده:
-مامانی از دختر شیطانتر............
مامانمم خندید......
-نه...باشید....اینجوری خیالم راحت تره...
-باشه....پس بیا کمک کن زودتر ناهار حاضر شه بعدشم برو سالنو جمع و جور کن....
ساعت سه که کامران اومد مامانم بعد از سلام و احوالپرسی رفت توی اطاقش...من و کامران هم رفتیم توی سالن...من یک تاپ آستین حلقه ای آبی روشن با شلوار لی رنگ روشن پوشیده بودم...موهامم روی شونه هام ریخته بودم و آرایش ملایمی هم کرده بودم.....کامران با نگاهی همراه با شهوت خیره ام مونده بود برای اینکه از زیر نگاهش فرار کنم گفتم:
-ناهار خوردی....
-آره....
-چایی بیارم؟
-نه....چیزی نمیخوام .....
و ادامه داد:
البته یک چیز میخوام.....میدی بهم؟
و دوباره خیره ام شد...............از اشاره ی مستقیمش سرخ شدم.......کامران بی توجه به در باز سالن اومد کنارم نشست و منو تو آغوشش کشید.....میدونستم مادرم توی سالن نمیاد با این وجود هراسون شدم...و پسش زدم:
-نکن...
رفتم دستشویی و به صورتم آب زدم تا از حرارتم کم شه...هنوز تحریک بودم و شدیدا داغ شده بودم.....وقتی کمی حالم بهتر شد رفتم تو آشپزخونه و با سینی چای رفتم تو سالن....کامران مرتب و آراسته روی مبل نشسته بود....و انگار که اصلا اتفاقی نیفتاده نگام کرد:
-عزیزم...........همیشه درست سربزنگاه در میری.........
سینی چای رو گذاشتم جلوش و پوزخند زدم:
همیشه؟.....مثل اینکه فراموش کردی.......
و دیگه ادامه ندادم.....
خودمو با خستگی انداختم رو مبل....و به کامران نگاه کردم....کامران در حالیکه فنجون چایی رو به لب میبرد نگاهم میکرد....هنوز توی نگاهش شهوت بود.....نمیخواستم دوباره صحنه ی دقایق پیش تکرار شه برای همین بهش گفتم:
-من گفتم بیای اینجا حرف بزنیم نه اینکه................
-خب بگو...........گوش میکنم....
حوصله ی مقدمه چینی نداشتم ...........راست رفتم سر حرفم:
-من جشن عروسی نمیخوام....
چایی پرید توی گلوی کامران و به سرفه افتاد...کمی بعد که آروم شد پرسید:
-چرا.....
-نمیخوام...دلم میخواد برم محضر....
-دیوونه شدی؟آخه چرا....من توانایی برگزاری بهترین جشن رو دارم.....
-میدونم ولی نمیخوام.....درضمن کامران من میخوام مهریه مو خودم تعیین کنم اونم تو محضر نه قبلش....
کامران هنوز با تعجب داشت نگاه میکرد...
-و یه چیز دیگه....یادت هست که قبول کردی حق طلاق با من باشه.........
کامران بی اینکه حرفی بزنه فقط خیره ام شده بود.......نمیدونم توی فکرش چی گذشت ولی مطمئنم چیز خوش آیندی نبود.....وقتی حرفم تموم شد صاف نشست و از پنجره به بیرون خیره شد:
-من حق طلاق و مهریه رو هرچی که باشه قبول میکنم ولی در مورد جشن عروسی شهپر باید نظر بده.........

 

   http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389 ساعت 23:37 توسط شــــادان


قســـــمت سی و پنجم

 

 

 من رومو دوباره به سالن کردم و حالتی گرفتم که در انتظار مسافرم هستم....نیمرخم به اونها بود و قلبم به سختی میزد چون نمی فهمیدم اونور چه خبره.......اینقدر اضطراب داشتم که صورتم داغ شده بود و احساس میکردم گرما ازم متصاعد میشه....یک لحظه انگار از این دنیا جدا شدم...نه هیاهو می شنیدم و نه چیزی میدیدم که با تکانهای خانم چادری کنارم به خودم اومدم...برگشتم و با درماندگی نگاهش کردم...زن با مهربانی گفت:
-عزیز جان...این خانم انگار با شماست....
برگشتم و شهپر رو در برابر خودم دیدم که با لبخند نگاهم میکرد...شهپر کاملا راحت و مطمئن یک ابروشو بالا گرفت:
-شفق.............آره؟
در حالیکه دهنم خشک شده بود سرمو تکون دادم.....تا اینکار رو کردم شدیدا منو در آغوش گرفت:
-وای..وای.........عزیزم....نمیدونی چقدر خوشحالم می بینمت.........نمیدونی.....
منو به سختی چسبیده بود و حرف میزد:
شفق...شفق...عزیزم..............
منو از خودش جدا کرد و به صورتم چشم دوخت:
تو خیلی بهتر از اونی هستی که من تصور کرده بودم....نمیدونی وقتی وارد شدم و تو رو کنار کامران ندیدم چه حالی شدم.....عزیزم مرسی که آمدی......
و باز منو در آغوش گرفت....باورم نمیشد اینقدر گرم و صمیمانه منو بپذیره...از این برخوردش اشک توی چشمهام حلقه زد....از پشت پرده ی اشک کامران و بقیه رو دیدم که داشتند نگاهمون میکردند...کامران می خندید...پدرش و آزاد لبخند میزدند ولی آهو....آهو....از چشمانش آتش میبارید.....دلم نمیخواست اون لحظه به خاطر آهو خراب شه برای همین منم به سختی شهپر رو توی آغوش گرفتم و اشکم سرازیر شد...شهپر درحالیکه خودش هم گریه میکرد اشکهامو پاک کرد:
الهی من فدات عزیزم......گریه نکن تورو خدا....بخند...........
پدر کامران نزدیکمون شد و مداخله کرد:
-چه خبره اینجا......آبغوره گیری باز کردید عروس و مادرشوهر........
و خندید....و ادامه داد:
-خانم حالا اجازه میدی ما هم با عروسمون سلام کنیم........
از شهپر جدا شدم و آروم سلام کردم:
-سلام .......خوش اومدید....
پدر کامران با مهربانی نگاهم کرد:
مرسی....مرسی دخترم که زحمت کشیدی و اومدی.........
-خواهش میکنم............وظیفه م بود....
همین موقع کامران بهمون نزدیک شد...شهپر رو کرد به کامران:
-کامران این عروسک رو از کجا پیدا کردی............
و با ذوق خندید........به جای کامران پدرش جواب داد:
خانوم مثل اینکه پسر منه ها..............سلیقه ش به من رفته......
شهپر تایید کرد:
-البته...........البته........
همه با هم خندیدیم............در حین خندیدنم نگاهم با نگاه کامران تلاقی کرد...چنان داغ.....گرم و شورانگیز نگاهم میکرد که احساس گرما کردم...نگاهمو ازش گرفتم و به طرف شهپر رو کردم...شهپر با شوق نگاهم میکرد....
کامران در حالیکه به سمت اثاثیه میرفت به پدرش نگاه کرد:
-بریم؟
-آره بابا بریم........همه مون خیلی خسته هستیم..........هم شما هم ما....
همه با هم به طرف در خروجی راه افتادیم...من کنار پدر و مادر کامران راه میرفتم ...شهپر بسختی دستمو گرفته بود و ول نمیکرد برای همین نمیتونستم برگردم و کامران و اون دو تا رو ببینم....بیرون سالن خنکای شب و عطر هوا باعث شد کمی از حرارتم کم بشه.... دوباره ایستادیم.....آزاد در حالیکه زیر چشمی منو نگاه میکرد به کامران گفت:
-کامران میخوای شما با عمه اینا برو ما شفق خانم رو میرسونیم...
کامران رو ترش کرد:
-نه...ممنون خودم میرسونمش.....
شهپر دخالت کرد:
کامران...عزیزم...تو برو شفق رو برسون ما با آزاد میریم که شب هم اونجا بمونند......
وبه آهو رو کرد:
آهو جان یه عالمه حرف دارم برات.......
آهو اخماشو تو هم کرد ولی حرفی نزد.....انگار این پیشنهاد باب طبع کامران بود چون فوری قبول کرد:
-باشه.........همین کار رو میکنیم....
شهپر دوباره منو در آغوش گرفت و صورتمو بوسید:
عزیزم بازم مرسی که به خاطر ما از خوابت زدی........به پدر مادر سلام برسون و بگو خیلی زود مزاحمشون میشیم.....
من تشکر کردم و با پدر کامران و آزاد هم خداحافظی کردم ولی تا رو به آهو کردم روشو اونور کرد ...از حرکت ناشایستش سرخ شدم چیزی که از چشمان تیزبین شهپر دور نموند....شهپر دستمو که هنوز توی دستش بود فشار داد و نگاه مهربونی بهم کرد.....از نگاهش گرم شدم و آهو از یادم رفت.........


*********


وقتی با کامران توی ماشین تنها شدیم کامران نگاه عاشقانه ای بهم کرد:
-شفق.............دل مامانمو بردی......
خودمم میدونستم اینو با این حال پرسیدم:
-مطمئنی؟
-آره...
-واقعا مامانت بین اونهمه آدم خودش منو پیدا کرد؟
کامران خندید:
-باور نمیکنی تا اومد بیرون اولین چیزی که پرسید این بود که چرا شفق رو نیاوردی....
-خب...تو چی گفتی؟
-گفتم آوردم فقط باید بگردید پیداش کنید....
-و اونم حتما با یک نگاه منو شناخت؟
کامران در حالیکه هنوز می خندید گفت:
-نه با دو نگاه....
خودمم خنده م گرفته بود ولی سعی کردم کنترل کنم خودمو:
-کامران ن ن ن ن ....
-خیل خب خانم بداخلاق...ولی باور کن کمی اینور و اونور رو نگاه کرد و تو اولین کسی بودی که چشمهاش روش ثابت موند....باالاخره خوشگلی این دردسر رو هم داره که آدم زود شناسایی میشه.....
-ناراحت نشد؟
-ناراحت؟...معلومه که نه اون عاشق این غافلگیر کردنهاست........
کامران برگشت و در تاریکی ماشین نگاهم کرد.....آروم دستمو گرفت...بلند کرد و زیر دستش روی دنده گذاشت:
تو دل پدرمم بردی.........
تو دلم گفتم آره دل همه رو جز تو.........
برگشتم و به نیمرخش خیره شدم.....در شکوه نیمه شب جذاب...خواستنی و دوست داشتنی به نظر میومد....زیر لب صداش کردم:
-کامران......
گرم و عمیق جوابمو داد:
-جونم.........جونم عزیزم.....
سعی کردم صدام عادی باشه:
-آهو چکارت داشت؟
اصلا از سوالم جا نخورد:
-هیچی...اراجیف.....
-اراجیف؟
-آره...میخواست پیش تو نباشم.......
تمام دلهره ی این مدت رو بیرون ریختم:
-من ازش میترسم.....
دستمو محکم فشار داد:
-چرا عزیزم؟من نمیذارم اون آسیبی به تو برسونه............نگران نباش..........
ولی من نگران بودم.....حالت آخرین نگاهش حالت نگاه آدم سالمی نبود.......با این حال سرمو به صندلی تکیه دادم...چشمهامو بستم و سعی کردم جز به گرمای دست کامران به چیز دیگه ای فکر نکنم........کامران دستمو محکم گرفته بود......با انگشتهام بازی میکرد و هر از گاهی به سختی دستمو فشار میداد.......ناگهان صدای برایان
آدامز توی ماشین پیچید که اهنگ معروف Everything I do رو میخوند:
Look into my eyes - you will see
What you mean to me
Search your heart - search your soul
And when you find me there you'll search no more
Don't tell me it's not worth tryin' for
You can't tell me it's not worth dyin' for
You know it's true
Everything I do - I do it for you
Look into your heart - you will find
There's nothin' there to hide
Take me as I am - take my life
I would give it all - I would sacrifice
Don't tell me it's not worth fightin' for
I can't help it - there's nothin' I want more
Ya know it's true
Everything I do - I do it for you
There's no love - like your love
And no other - could give more love
There's nowhere - unless you're there
All the time - all the way
Oh - you can't tell me it's not worth tryin' for
I can't help it - there's nothin' I want more
I would fight for you - I'd lie for you
Walk the wire for you - ya I'd die for you
Ya know it's true
Everything I do - I do it for you
کامران زیر لب زمزمه کرد:
Everything I do - I do it for you
وادامه داد:
-عزیزم....عزیزم....آروم بخواب....رسیدیم صدات میکنم........
×××××××××××
فردای همان شب کنار پدر و مادرم نشسته بودم و داشتم از شهپر براشون حرف میزدم که زنگ زد.................

 

  http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

+ نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389 ساعت 23:34 توسط شــــادان